خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
پنجشنبه 30 فروردین 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محسن راویان




نوع مطلب : تصاویر شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 30 فروردین 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید مجید بشکوه

مجید در طول جنگ تحمیلی، تجارب فراوانی کسب نمود و بعد از مدتی معاون گردان شد. وی در اکثر عملیاتها شرکت داشت و در مناطق مختلفی از جمله شوش، دهلاویه، بستان، خرمشهر، آبادان و جزیره مجنون حضور داشت و به نبرد با نیروهای بعثی پرداخت تا اینکه سرانجام به شهادت رسید.

‏او در دوران جنگ به ندرت به مرخصی می آمد و هرگاه به بوشهر می آمد، پس از دیداری کوتاهی فوراً به جبهه بر می گشت. حتی گاهی اوقات اتفاق می افتاد که 9 ‏یا 10 ‏ماه به خانه نمی آمد، البته در طول این مدت برای ما نامه می نوشت و ما را از حال خویش با خبر می ساخت. مجید در جبهه نیز بسیار مودب و مهربان بود و به دوستان خود بسیار احترام می گذاشت و با بیشتر بچه ها با گرمی و صمیمیت رفتار می کرد، به طوری که بیشتر کسانی که  در جبهه با او آشنا شده بودند، از او به نیکی یاد می کردند و او را مانند برادر خود، دوست داشتند.  

‏او بین من و رزمندگان دیگر، هیچ فرقی قائل نمی شد و با من همانند دیگران ‏برخورد می کرد. یک روز برای انجام کار فوری باید به اصفهان می رفتم و از او که فرمانده گردان بود، مرخصی خواستم. درست همان زمان وضعیت قرمز اعلام شد. مجید بهم گفت: «من نمی توانم در این وضعیت به تو مرخصی بدهم، اگر می خواهی می توانی بروی از مسئولان بالاتر مرخصی بگیری». در آن زمان من واقعاً از کار مجید تعجب کردم و خیلی ‏ از او ناراحت شدم، ولی بعدها متوجه شدم که کار مجید صحیح است.

راوی: «برادر شهید مجید بشکوه»




نوع مطلب : محبت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




قسمت اول:

خوب است صحبتمان را از دوران کودکی شما شروع کنیم. این دوران چطور گذشت؟

من در شهر «چلیابینسک» روسیه که در مرکز کشور قرار دارد به دنیا آمدم. فکر می‌کنم کشورم نیازی به معرفی ندارد و همه کم و بیش اطلاعاتی در مورد آن دارند. همین قدر بگویم که شهر چلیابینسک، شهر بزرگی است و کارخانه‌های فراوانی از جمله ذوب ‌آهن دارد. در زمان جنگ جهانی دوم در این شهر تانک تولید می‌شد. خانواده ما چندان بزرگ نیست. من به همراه پدر، مادر و خواهر بزرگترم زندگی می‌کردم. والدینم کارمند بودند و ما از نظر اجتماعی یک خانواده معمولی به شمار می‌آمدیم. پدر و مادرم دوست داشتند من درسخوان باشم و در آینده شغل خوبی را به دست بیاورم. این مسأله روی من هم تأثیر داشت و من خیلی به کسب علم مشتاق بودم. در دوران مدرسه به خاطر علاقه‌ام موسیقی را دنبال کردم. بعد هم در دانشگاه وارد رشته شیمی شدم. پدر و مادرم خیلی به تربیت ما اهمیت می‌دادند و همیشه می‌گفتند باید به بزرگان احترام گذاشت و با دیگران مهربان بود.

یلنا جهانی تازه مسلمان روس

مردم روسیه بیشتر به چه دین یا مذهبی معتقد هستند؟ و اصولا ارتباط مردم با دین و مذهب چگونه است؟

بیشتر مردم روسیه مسیحی هستند. البته مسلمانان هم کم نیستند. من ارتباط زیادی با مسلمانان نداشتم، مگر چند نفر که مسلمان‌زاده بودند و خودشان هم معترف بودند که از اسلام چیزی نمی‌دانند. مسیحیان در روسیه به دو گروه تقسیم می‌شوند: گروه اول که به طور کامل دین مسیح را دنبال می‌کنند. اما گروه دوم تنها به اعتقاد قلبی باور دارند و این که خدا باید در قلب انسان‌ها باشد و تمام! به تازگی هم گروهی کاملا متفاوت اعلام موجودیت کرده که اعتقادی به هیچ دین یا مذهبی ندارند، بلکه رسم و رسوم خودشان را که از اجدادشان به ارث رسیده را دنبال می‌کنند. این گروه معتقدند که روس‌ها مردمانی کهن هستند و قبل از حضرت مسیح بر روی کره زمین ساکن بوده‌اند. این گروه اعتقادات خاص خودشان را دارند، در میان آن‌ها حتی بت ‌پرستان هم وجود دارند!

شما پیرو چه دینی بودید؟

من مسیحی بودم.

چه کمبودی در دین و آیین خودتان احساس می‌کردید که باعث شد شما به سمت دین دیگری گرایش پیدا کنید؟

من برخی از اصول مورد قبول مسیحیان را قبول نداشتم. به عنوان مثال، نمی‌توانستم درک کنم که چطور یک نفر که بنده خداست و در کلیسا کار می‌کند توان بخشیدن گناهان دیگران را دارد! یا نمی‌فهمیدم چرا برخی از زنان هنگام ورود به کلیسا لباس‌های پوشیده، گشاد و بلند می‌پوشیدند و حتی روسری سرشان می‌کردند، در حالی که همین گروه در خارج از کلیسا لباس‌های تنگ و کوتاه می‌پوشیدند! بار اولی که به کلیسا رفتم ۹ یا ۱۰ ساله بودم. آن زمان یادم هست که در صفی قرار گرفتم تا یکی از رسوم را بجا بیارم اما زمانی نگذشته بود که زنی هلم داد و گفت: «تو چرا اینجا ایستاده‌ای؟ جای زنان بعد از مردان است!». این موضوع اثر بسیار بدی در نگاهم به مذهب و کلیسا گذاشت. البته الان به این درک رسیده‌ام که مردم شاخص خوبی برای سنجیدن یک دین نیستند و باید خودت دین را بفهمی و بعد قضاوت کنی.

اولین بار کجا و چطور با اسم اسلام آشنا شدید؟

در روسیه اقوام متفاوتی زندگی و کار می‌کنند، تاتارها، تاجیک‌ها، باشکیرها، قزاق‌ها و…. من می‌دانستم که آن‌ها مسلمانند اما فرقی بین خودمان و آن‌ها نمی‌دیدم، مگر در نحوه پوشش. در فیلم‌های متفاوتی هم که از تلویزیون تماشا کرده بودم چیزهایی درباره اسلام دیده و یاد گرفته بودم و می‌دانستم که مثلا خانواده در این دین اهمیت بسیار زیادی دارد. همچنین می‌دانستم در نظر آیین اسلام احترام به بزرگان و اتحاد بین کشورها و اقوام اسلامی مورد توجه است.

و چه شد که به دین اسلام علاقه‌مند شدید؟

در اوایل جوانی شاید هم بیست سالگی به بحران معنوی رسیدم. آن زمان دوره‌ای در زندگیم پیدا شد که احساس کردم رباتی بیش نیستم. مثل همه تنها درس می‌خواندم، در بعضی مواقع کار می‌کردم، می‌خوردم، می‌خوابیدم… نمی‌دانستم به حرف چه کسی باید گوش بدهم! با چه کسی باید مشورت می‌کردم! دکترها نسخه‌های مختلفی برای بهتر زندگی کردن داشتند، اما معلم‌ها آنها را رد می‌کردند و جزوه‌های خودشان را ارائه می‌دادند. مذهبی‌های تندرو جزوه‌های معلمان را به آتش می‌کشیدند و دست نوشته‌های خودشان را تنها راه سعادت معرفی می‌کردند… خلاصه این که هر کسی ساز خودش را می‌زد و دیگری را رد می‌کرد. حتی قانونی هم وجود نداشت تا به اجبار تو را به سویی سوق دهد. در این زمینه آزادی به معنای واقعی حکم‌ فرما بود. در چنین موقعیت گیج‌ کننده‌ای تصمیم گرفتن یا باور یکی از روش‌ها بسیار سخت بود، اصلا ناممکن می‌نمود و این برای من یک بحران بود. در آن دوران احساس کردم که نیاز به کسی دارم تا راه درست را به من نشان بدهد. نیاز به شخصی داشتم تا در کنار این ‌که خودش خوب و راحت زندگی می‌کرد به من هم راهش را می‌آموخت چون تمام کسانی که نسخه برای زندگی می پیچیدند خودشان در زندگی مشکل داشتند و همین هم یکی از دلایلی بود که من نمی‌توانستم حرفهایشان را باور کنم. در آن زمان بود که از خدا خواستم تا کسی را برای من بفرستد.

همان زمان تصمیم گرفتم تا دیر نشده مفهوم زندگی را پیدا کنم. برای من رفاه، معشوقه و شهرت هدف زندگی نبود. پس شروع کردم به مطالعه راجع به مذاهب مختلف همانند دین یهود، آیین مسیح، بودا و… اما هر چه بیشتر پیش می‌رفتم، بیشتر سردرگم می‌شدم، چون با تمام آن دین نمی‌توانستم موافقت کنم. بالأخره در جایی نکته‌ای غیر منطقی می‌یافتم و همین عامل سبب می‌شد به خانه اول برگردم. روزی ناامید از تفکر و تجسس به خدا پناه بردم و از خودش راهنمایی و کمک خواستم. در همان ایام هم با همسرم آشنا شدم و بلافاصله شروع به مطالعه درباره اسلام کردم.

و نهایتا چه شد که دین اسلام را پذیرفتید؟

چند روزی از درخواستم از خدا نگذشته بود که کاملا تصادفی پیامی با لحنی کاملا متفاوت و طنز در اینترنت دریافت کردم. همین پیام آغازی شد برای رد و بدل شدن پیام‌های دیگر و شروع آشنایی من با اسلام و فرهنگ ایرانی. من می‌دانستم که خدای مسلمانان یکتاست اما متوجه نبودم که او از همه چیز و همه کس هم نزدیکتر است، همه جا حاضر است. وقتی این مسأله برایم روشن شد، سریع آن را به درخواستم از خدا ربط دادم و حس خوبی بهم دست داد و اثر مثبتی در زندگیم گذاشت و نهایتا من ۸ سال پیش دین اسلام را پذیرفتم. (ادامه دارد)

«رهیافته»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




قسمت نهم:

چهار روز بعد از ورودمان به مدرسه با شیرین آشنا شدم. خواهرم «نعام» به اسهال و استفراغ دچار شده بود و شیرین که فارغ التحصیل رشته پرستاری بود، به کمک وی شتافت، بعد از آن به یکی از دوستان صمیمی و نزدیکم تبدیل شد. از او چیزهای زیادی یاد گرفتم، از جمله اینکه اینها چه کسانی هستند، چه اعتقاداتی دارند و چه سرنوشتی با وجود آنها در انتظارماست.

خیلی زود شیرین مثل یک فانوس به چراغ راه ما تبدیل شد، چون بسیاری از زنان و دخترانی که در آن مدرسه بازداشت شده بودند، به دلیل فقر از تحصیل و سواد محروم بودند و نمی دانستند، اطراف آنها چه اتفاقاتی در حال وقوع است و یکی از مهمترین چیزهایی که شیرین به ما یاد داد، این بود که ایزدیها نیز همچون پیروان ادیان دیگر، خدای یکتا و یگانه را می پرستند.

زنان ایزدی

یک روز قبل از اینکه شیرین از سوی مردان مسلح مورد ضرب و شتم قرار گیرد، نزد ما آمد و خبر داد که ظرف یکی دو روز آینده قرار است، بین مردان داعش تقسیم شویم. به اعتقاد شیرین بهترین راه حل در این شرایط این بود که هر کدام از ما مسئولیت کودکی را به عهده بگیریم و وانمود کنیم که متاهل هستیم تا تمایل کمتری نسبت به پذیرش ما نزد عناصر داعش ایجاد شود. بعد از آن مرا صدا کرد و بسته کوچکی را به من داد و گفت: «توش مقداری خاکستر هست، قرار شد میون زنها و دخترانی که زیباتر از بقیه هستن، پخش کنیم تا به سر و صورتشون بمالن، زیباییشون زیاد بچشم نیاد». ترس و وحشت وجودم را فرا گرفته بود. به گفته شیرین قرار بود فردا صبح مردان مسلح به مدرسه بیایند و هر یک از میان ما یکی را انتخاب کنند و مابقی به زندان مخوف «بادوش» در موصل منتقل شوند.

دو مرد مسلح همچنان شیرین را زیر مشت و لگد خود داشتند که زنان و دختران سر آنها ریخته و سعی کردند، شیرین را نجات دهند. آن دو مرد چون یورش زنان را دیدند، ترسیده و کنار رفتند. شیرین را به کلاسی که در آن مستقر بودیم، بردیم. صورتش را خون گرفته بود و از درد شدیدی که در سر و پایش احساس می کرد، به خود می پیچید. ترسیده بودیم، اگر او را از دست می دادیم، چه کار باید می کردیم؟

بعد از ظهر آن روز مردان مسلحی که از صدای خنده های آنها به راحتی می شد به شادی و خوشحالی آنها پی برد، وارد مدرسه شدند تا سهم خود را از غنایم ببرند. آنها را به گروه های سه تا چهار نفره تقسیم کردند. هر گروه به همراه مردی که صحبت های امیر صحرا را ترجمه کرده بود، وارد کلاسها و خیمه ها می شدند. زنان و دختران را برانداز می کردند و با  تلفن های  همراهشان  از  آنها عکس می گرفتند و خارج می شدند تا عکس زن یا دختری را که پسندیده بودند، به آن مرد بدهند و بعد از مشخص شدن فرد مورد درخواست، از او خواسته می شد از جا برخاسته و دوری بزند تا توسط مرد مسلحی که متقاضی او شده بود، مورد بازبینی قرار گیرد.

وقتی آن مرد با چهار مرد مسلح وارد اتاق ما شدند، من پشتم را به آنها کرده و صورتم را با خاکستر سیاه کرده بودم، در حالی که سر خون آلود شیرین در بغلم بود خوشبختانه نگاه آنها به من نیفتاد، اما یکی از آنها که مسن تر از بقیه نشان می داد، نگاهش به عمه ام افتاد و خواستار او شد. سه بار وارد اتاق شد و عمه ام را برانداز کرد و به آن مرد مترجم تاکید کرد که وی را می خواهد، لذا مرد مترجم چندین بار عمه ام را که رویش را به دیوار کرده بود، صدا زد و چون جوابی ندید، از میان زنان راهی به سمتش باز کرد تا این بار با قبضه تفنگش که آن را به شانه عمه ام می زد، صدا کند.

دیگر چاره ای نبود و عمه ام می بایست، پاسخ می داد، لذا خواهرم «کلی» را که در کنارش بود، نزد من فرستاد و با سختی و سنگینی از جایش بلند شد. شکمش را بیرون داد و دست هایش را به کمر زد و نگاهی به آن داعشی مسن که خواستار او شده بود کرد. آن مرد وقتی عمه ام را در این وضعیت دید، قدمی به عقب رفت و بعد از اتاق خارج شد. نگاهی به زنها و دخترهایی که اطرافمان بودند، کردم. خنده هایشان را به سختی کنترل کرده بودند. در این اثنا «کلی» یکباره گفت: «شکم عمه چقدر چاق شده». همین جمله کافی بود تا اتاق از خنده بترکد. نگاهی دقیق تر به عمه ام کردم، همچنان سر جای خود ایستاده بود و دست به کمر داشت. لباس آبی ارغوانیش از ناحیه شکم باد کرده بود، شبیه زنی شده بود که پا به ماه است... (ادامه دارد)

«مشرق نیوز»




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 29 فروردین 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
ماه شعبان




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 29 فروردین 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
روز ارتش




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 29 فروردین 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید مجید بشکوه

وقتی عمل مجید با موفقیت به پایان رسید و پس از مدتی استراحت حالش بهبود یافت، تصمیم گرفت دوباره به مناطق جنگی برگردد. وی برای رفتن به جبهه، بلافاصله به ستاد جنگ های نامنظم مراجعه کرد. در آن زمان پد‏ر شهید علیرضا ماهینی مسئول ستاد بود و به مجید اجازه نداد که به جبهه برود و به او گفت: «‏اول باید به اندازه کافی حالت خوب شود، بعداً شما را به جبهه اعزام می کنیم».

‏وقتی مجید را به جبهه اعزام نکردند، تا چند روز خواب و آرامش نداشت، تا اینکه یک دفعه فکری به ذهنش رسید. او سریعاً خود را به بیمارستان رساند و به عنوان اینکه می خواهد در سازمانی مشغول به کار شود از دکتر برگه ی سلامتی گرفت و آن برگه را به ستاد جنگ های نامنظم فرستاد و از آنها خواست که اجازه اعزام به منطقه جنگی را به او بدهند.

این دفعه تیرش به هدف خورد و بهش اجازه حضور در جبهه را دادند. با اینکه حالش هنوز کاملاً خوب نشده بود، دوباره در جبهه های جنگ حضور یافت و به نبرد با دشمن متجاوز پرداخت.

راوی: «برادر شهید مجید بشکوه»




نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 1672 )    1   2   3   4   5   6   7   ...