خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شهید عبدالله بردستانی




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 21 آذر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

ماریو که ۲۰ سال پیش در شهر ال پاسو در ایالت تگزاس آمریکا با پافشاری دوستش برای نماز جمعه دین اسلام روی آورده، داستان زندگی خود را این گونه تعریف می کند:

۲۰ سال پیش وقتی از دبیرستان فارغ التحصیل شدم، در شهر محل سکونتم که در نزدیکی مرز مکزیک قرار داشت، به مشاغل مختلفی پرداختم تا بتوانم خرج تحصیلم را در دانشکده بدهم.

یکی از شغلها کار در پمپ بنزین بود. کارمند دیگری با نام موسی در آنجا بود که شیفت بعد از ظهر از ساعت ۱۲ تا ۸ شب کار می کرد و من معمولا شیفت بعدی را می گرفتم. یک روز او از من خواست که شیفتم را با او عوض کنم. روز بعد جمعه بود و من قبول کردم. هفته های بعد نیز شب جمعه از من می خواست شیفتمان را عوض کنیم. من مشکلی نداشتم و قبول می کردم. تا اینکه سرپرست پمپ بنزین از این مسئله مطلع شده و دیگر نمی گذاشت ما شیفتمان را عوض کنیم.

ماریو

روزهای بعد می دیدم که موسی ناراحت و ساکت شده است. یک پنج شنبه به من گفت که می خواهد شغلش را رها کند، زیرا به او اجازه شرکت در نمازهای جمعه را نمی‌دهند، من شگفت زده شده بودم از اینکه می دیدم یک نفر به خاطر نماز، حاضر شده شغلش را از دست بدهد. من از او خواستم که روزهای متفاوتی برای نماز برود اما او گفت که غیرممکن است.

سپس برایم درباره هویت مسلمان بودن و ارزشهای دینی گفت. آن روز او رفت و من برای مدتهای طولانی دوستم موسی را ندیدم. دین موسی مرا به فکر انداخت. من خانواده‌ای کاتولیک و مذهبی داشتم، هر چند هر یکشنبه به کلیسا نمی‌رفتیم ولی مادرم گاهی دعا می‌خواند.

کریسمس را جشن می گرفتیم اما هرگز ندیده بودم که والدینم انجیل را بخوانند. به این نتیجه رسیدم که مذهب نقش مهمی در زندگی من ایفاء نکرده، اما مذهب برای موسی مهم و ارزشمند بود. همین مرا به فکر فرو برد. تصمیم گرفتم بیشتر درباره دین او بفهمم اما ۲۰ سال پیش این کار سختی بود و پیدا کردن اطلاعات به آسانی امروز نبود، یک روز به پایین شهر رفتم و مردی را دیدم که شبیه موسی بود. به او نزدیک شدم و پس از سلام و علیک متوجه شدم که او دوستم موسی نیست.

کمی بعد، داستان نماز جمعه و موسی را برایش تعریف کردم. او مرا به صرف چای و صحبت دعوت کرد. من خوشحال بودم زیرا مدتهای زیادی برای چنین لحظه ای انتظار کشیده بودم و می خواستم فرصتی به  دست آوردم تا بیشتر درباره دین موسی بفهمم. چند ماه بعد او بهترین دوست و معلم من شد و یک جمعه مرا برای نماز جمعه دعوت کرد و من آن روز مسلمان شدم.

«رهیافته»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید عبدالرسول بیخوف




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 20 آذر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید جلال عین الملک

قبل از انقلاب کمتر کسی در خانه اش مراسم زیارت عاشورا یا دعای توسل بر پا می کرد، به خاطر این که رژیم پهلوی با این گونه مجالس موافق نبود، ولی پدرم از همان دوران سعی می کرد مراسم دعا در خانه اش بر پا باشد.

انقلاب اسلامی که پیروز شد وی برای برپایی چنین مجالسی انسانهای مشتاق و علاقه مند را جمع آوری کرد و همیشه مجلس دعایش بر پا بود. ایشان اولین بار با دعوت کردن بچه های مذهبی محل که علاقه خاصی به آقا داشتند، در منزل ‏خود جلسه ای ترتیب داد و بعد از جلسه بچه ها زیارت عاشورا خواندند. همان روز تاریخ دیگری را مشخص کرد تا در منزلمان مراسم زیارت عاشورا ‏را بر پا کنند.

‏روزی که قرار بود مراسم دعا در منزل ما برگزار شود، بهم گفت: ‏«شما می توانی برای بچه ها غذا درست کنی و ثواب ببری». گفتم: «چشم پدر، شما دستور بده من چه غذایی را درست کنم تا آن را درست کنم». به هر حال آن روز بچه ها به منزل ما آمدند و مراسم زیارت عاشورا برگزار شد و ما صبحانه به آنها دادیم و آنها خورند و رفتند.

همین طور بچه ها به نوبت زیارت عاشورا را در منزلشان برگزار می کردند تا این که پدرم تصمیم گرفت مراسم زیارت عاشورا را به مساجد بکشاند. وقتی بچه ها علتش را از او پرسیده بودند، وی گفته بود: «بعضی از شماها از نظر درآمد ضعیف هستید و چون  می خواهید مراسم دعا خوب برگزار شود، مجبورید خرج کنید و این کار به شما فشار می آورد و من راضی نیستم». بالاخره  پدرم با راضی کردن بچه ها توانست زیارت عاشورا را به مسجد محل بکشاند و روز به روز تعداد افراد شرکت کننده در این مراسم زیادتر می شد.

راوی: «فرزند شهید سید جلال عین الملک»




نوع مطلب : مناجاتهای شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید یوسف بردستانی




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 19 آذر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

سال 1364 به عنوان کادر درمان در بیمارستان نجمیه مشغول به خدمت شدم. زمانی که عملیات بود، بیمارستان را خواهران اداره می ‌کردند.

گاهی می ‌شد که ما یک هفته به خانه نمی ‌رفتیم. من مسئول CSR بودم و وسایل مصرفی را استریل می‌کردم. علاوه بر بیمارستان، باید وسایل استریل شده به منطقه هم می‌فرستادیم.

خواهران در دفاع مقدس

من با ستاد پشتیبانی پایگاه مقداد، برنامه‌ ریزی کردم که تعدادی از خانم‌های دبیرستان تهذیب به طور شیفتی در CSR بیمارستان کار کنند و آنها پذیرفتند.

در ستاد پشتیبانی جنگ، خانم‌هایی داوطلبانه کار می‌کردند که با آنها از طریق مادرم آشنا شدم. آنها حاضر شدند پتوهای بیمارستان را بشویند، چون پتوها شیمیایی بودند.

مادرم بعد از مدتی پوستش شروع به تاول زدن کرد و حالش بد شد. ما هفته‌ای پنجاه تا گونی گاز، باند و چند صد پتوی تمیز به منطقه می‌فرستادیم و این مقدار در زمان حمله بیشتر می‌شد.

راوی: «مریم یساول»




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید نصرالله باقری




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 1729 )    1   2   3   4   5   6   7   ...