خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام مطلب جذابتر است ؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User

شفاعت مادر

یکی از سربازهایی که در تفحص کار می کرد، آمد پهلویم و با حالت ناراحتی گفت: «مادرم مریض است». گفتم:«خوب برو مرخصی ان شاالله که زودتر خوب شود برو که ببریش دکتر و درمان ...». گفت: «نه به این حرف ها نیست، می دونم چه طور درمانش کنم و چه دوایی دارد؟».

آن روز شهیدی پیدا کردیم که قمقمه اش پر بود از آبی زلال و گوارا ، با اینکه بیش از ده سال از شهادت او گذشته بود، قمقمه هم چنان آبی شفاف و خوش طعم داشت. ده سال پیش در فکه زیر خروارها خاک و حالا کجا.

تفحص شهیدان

بچه ها هر کدام جرعه ای از آب به نیت تبرک و تیمن خوردند و صلوات فرستادند. آن سرباز رفت به مرخصی و چند روز بعد شادمان برگشت. از چهره اش فهمیدم که باید حال مادرش خوب شده باشد.

گفتم: «الحمدالله مثل این که حال مادرت خوب شده و دوا و درمان مؤثر واقع شده ...». جا خورد نگاهی انداخت و گفت: «آقا سید نه دوا و درمان مؤثر نبوده، راه اصلی اش را پیدا کردم». تعجب کردم، نکند اتفاقی افتاده باشد، گفتم: «پس چی؟» گفت: «چند جرعه از آب قمقمه ی آن شهید که چند روز پیش پیدا کردیم، بردم تهران و دادم مادرم، خورد خیلی زود حالش خوب شد. اصلاً نیتم این بود که برای شفای او جرعه ای از آب فکه ببرم....».

«کتاب تفحص»




نوع مطلب : خاطرات تفحص، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 5 فروردین 1396 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید خسرو خسرویان




نوع مطلب : تصاویر بدون شرح، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید

شكسته است اگر بغض بی بهانه ما / هماره نام شهیدان بود ترانه ما

نرفته است ز اندیشه ها تب ایثار / كه مانده بار رسالت به روی شانه ما

هنوز هم نفسی تازه می كنم هر روز / كه مانده است شمیمی زگل به خانه ما

تمام حنجره فریاد می شود، آری / صدای بغض غریبی است در ترانه ما

هنوز عطر حسینی از این چمن آید / كه بوی كرببلا می دهد جوانهٔ ما

من از قبیله عشقم، قسم به حضرت عشق / ز خون سرخ شهیدان بجو نشانه ما

شمیم ناب ولایت در این چمن جاریست / زسعی رهبر آزاده و یگانه ما

هنوز هم همه جا اهرمن كمین كرده است / كه پُر ز خاتم ایمان بود خزانه ما

زمینه ساز ظهور امام خود باشیم  / بصیرت است چراغ ره و شبانه ما

به عهد خویش وفائی اگر وفا بكنیم / بشیر نور شود بانک عاشقانه ما

« سید هاشم وفایی»






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




«مایکل» تبعه استرالیا

«مایکل» تبعه استرالیایی روز ۳۰ اسفند ماه سال ۹۵ و در لحظه تحویل سال، با حضور در خیمه های معرفت امامزاده صالح (علیه السلام) تهران به دین مبین اسلام تشرف یافت و نام محمدعلی را برای خود برگزید.

گفتنی است، پس از این امر، خطبه عقد این فرد با همسر ایرانی اش نیز توسط مبلغین، در آستان مقدس امامزاده صالح (علیه السلام) جاری شد.

«رهیافتگان»




نوع مطلب : رهیافتگان به دین اسلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 1 فروردین 1396 :: نویسنده : آزاده بوشهری
نوروز در جبهه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




«مارکلا ماتیوس» برای ما توضیح می دهد که پس از پذیرفتن حقیقت چطور خانواده اش را مطلع ساخت.

من قبلا آنها را از این مساله آگاه کرده بودم که در حال مطالعه درباره ی اسلام هستم و عمیقا نیز به آنها باور داشتم. همواره سعی نمودم تا با لبخند به پرسشهایی که راجع به آنها هیچ اطلاعاتی نداشتم، جواب دهم. نوامبر سال ۲۰۱۳ بود. هنوز شهادتین را نگفته بودم ولی حجابم را رعایت می کردم. خانواده ام با سر و وضع جدیده من مشکلی نداشتند. با توجه به سرگذشتی که بر من گذشت؛ تصمیم داشتم همیشه زمانی که بین اعضای خانواده هستم حجابم را رعایت کنم.

مارکلا ماتیوس

مساله به همین سادگی به نظر می رسد؟ اکثر افراد زمانی که از سیر روحی خودشان صحبت می کنند؛ بیشتر از حقیقت جویی و یا نارضایتی از وضع موجودشان صحبت به میان می آورند. اما موضوع من اندکی متفاوت بود. من دختری نبودم که به دنبال دین خاصی یا طالب سیر معنوی باشم که حتی از وضعیت فعلی خودم رضایت نسبی هم داشتم. با همکلاسی هایم به تفریح می رفتم، از زندگی نیز لذت می بردم، سرگرم کارهای خودم بود تا اینکه در آگوست ۲۰۱۳، درس سنتها و تغییرات منطقه ی غرب آسیا برای من انتخاب شد. برنامه ی درسی که من را با دینی و آیینی که سرتاسر منطقه ی غرب آسیا را در برگرفته است. دیری نپایید که شروع به مطالعه ی قرآن نمودم و شخصا اقدام به پژوهش و تحقیق راجع به اسلام کردم. می شود گفت که من به طور ناخواسته قدم در راهی معنوی گذاشتم. پس از ماه ها هم نشینی و صحبت با یک امام مسجد؛ تصمیم به تغییر دین گرفتم اما تا قبل از آن اصلا روزه نگرفته و در زمستان آن را تجربه کردم. من در کردووا بزرگ شده ام. ایالت تنسی که در جنوب ایالات متحده آمریکا واقع است. در این منطقه همسایه ها برای یکدیگر حکم خانواده را دارند. بچه ها تا زمانی که هوا تاریک نشده باشد با یکدیگر در خیابان بازی می کنند و دخترها از سن ۱۵ سالگی به دنبال دوست پسر می گردند و این مسائل آنجا کاملا عادی است. درست مثل پدرم؛ من هم در یک خانواده ی ۴ نفری بزرگ شدم. یعنی پدرم، مادرم؛ برادرم و من. مادر من ۸ خواهر و برادر دارد و از این رو من چندین دایی و خاله و پسر دایی و دختر خاله دارم. اگر بخواهم مختصر بگویم؛ خانواده پر جمعیت و شلوغ دارم. به همین دلیل از ماه دسامبر سوار شدن به اتوبوس با داشتن حجاب تغییر زیادی محسوب می شد. در اتوبوس به همراه اعضای فامیل راجع به مسائل مختلفی با یکدیگر صحبت می کردیم اما به ازای هر کلمه ای که بر لب می آوردم؛ احساس می کردم فشار محیط بر من به خاطره داشتن حجاب بیشتر و بیشتر می شود. آن نگاه های سنگین را حس می کردم. آن ها حجاب من را می دیدند. ناگهان و بی اختیار فریاد کشیدم: «کسی آلان فرد دیگری در من را می بیند؟». پدرم خنده ای کرد و برادرم نیز از خنده اشک از گونه هایش سرازیر شد. مادرم اما به من خیره شد و گفت: «با دختره من چه کار کردی؟».  تمامش کمدی بود، بعدا فهمیدم که آن ها صبر کردند تا من تصمیم را بگیرم و در مورد آن با آن ها صحبت کنم.

خیلی زود پس از این ماجرا نوبت به ملاقات سایر اعضای فامیل رسید. حجاب داشتن من سنگین تر از هر موقع دیگری حس می شد. قبل از اینکه در باز شود ، یک نفس عمیق کشیدم و می دانستم که در حال وارد شدن به یک کارزار هستم. داشتم وارد خانه ای می شدم که فضایش پر شده بود از موسیقی R&B، مشروبات الکی، دخترها و پسرهایی که با یکدیگر معاشرت می کردند و کودکانی که هر طور که دوست داشتند تفریح می کردند. چیزی که برای من شوکه کننده بود این بود که همه در بدو ارتباط با من ارتباط را متوقف می کردند. من کاملا حس می کردم که بر اساس ظاهرم؛ قضاوت های نادرست می شوم.

دیری نپایید که شروع به مطالعه ی قرآن نمودم و شخصا اقدام به پژوهش و تحقیق راجع به اسلام کردم. سرانجام پس از ماه ها صحبت نمودن با امام منطقه؛ در دسامبر ۲۰۱۳ به دین اسلام مشرف شدم و در ۲۰ ام ژانویه ی ۲۰۱۴ شهادتین را گفتم. خانواده ام اما به من سخت نمی گرفتند. در آن دوره همی که داشتیم؛ متانت خود را حفظ کردم و به آن ها گفتم که تنها قصد مطالعه راجبه اسلام را داشتم که ناگهان شیفته ی آن شدم و خود را غرق در آن دیدم. با آرامش به تمامی سوالات پاسخ دادم.

ناگهان سئوالها شروع شد. سئوالهایی درباره حجاب و جهاد و از این قبیل مسائل. خوب می دانستم که اگر بخواهم احساسی برخورد کنم؛ عمه ام با حمایت دیگران علیه من جبهه خواهد گرفت. عمه ام گفت: «اصلا نمی فهمم چرا باید اسلام را انتخاب کنیم؟ چرا باید یک دین سازمان دهی شده را انتخاب کنیم. چرا نباید فقط عشق رو انتخاب کنیم؟ فقط عشق..».

سپس پدر بزرگم در ادامه ی این صحبت رو به برادرم کرد و گفت: «با خواهرت یک عکس بگیر و به  دوستانت بگو تازه از غرب آسیا آمدیم» و بعد همه ی افراد خندیدند به غیر از من. خیلی طاقت فرسا بود. آن شب در آن مکان اصلا احساس آزادی و راحتی نداشتم. آن ها جک می ساختند و بعد هم می خندیدند. آن ها با این سخن من موافق باشند یا نه؛ یک چیز مسلم است: تاثیر حرکت من بر آن ها. چیزی که عمیقا به آن نیاز داشتم. در همان ماه در ۲۰ ام ژانویه ی سال ۲۰۱۴ من شهادتین را گفتم.

اگرچه این کار برایم آسان نبود؛ اما سعی کردم بر روی اگاهی و هوشیاری که در این راه وجود داشت تمرکز نمایم. مهم ترین افراد برای من در زندگی ام خانواده ام است. کسانی که هیچ گاه مرا پیش قضاوت نکرده اند که بالعکس همواره برای یکدیگر به مانند آینه بوده ایم. عشق و حمایتی که آن ها برای من انجام داده اند هنوز هم پس از گذشت یک سال برای من حیرت آور و غیر قابل باور می باشد چرا که با این وجود هنوز رفتار فامیل با من مانند سابق است.

درست است که می گویند عشق فاتح است و من این را در خانواده ام می بینم. همانطور که مادرم به من قبلا گفته: «رابطه ی ما با خدا جمعی نیست، رابطه ای فردی و اختصاصی است و در خلال این باید به همه عشق ورزید».

«رهیافتگان»





نوع مطلب : رهیافتگان به دین اسلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




با دستهای سیم پیچی شده زنده به گور شده بودند

سال ها از انجام عملیات والفجر شش در منطقه دهلران می گذشت و هنوز پیکرهای پاک و مطهر شهدا، مظلومانه در پستی و بلندی های آن خطه، بر قداست محیط رزم و دفاع مقدس گواهی می دادند. این بار گروه تفحص لشکر 25 کربلا را فرمانده یکی از گردان های عملیاتی دوران جنگ همراهی می کرد.

تفحص شهیدان گمنام

طبق راهنمایی ایشان و نقشه ی منطقه، به طرف پاسگاه مرزی عراق روانه شدیم که در آن جا تعدادی از رزمندگان اسلام به شهادت رسیده و مدفون شده بودند. در مسیر راه لنگه های پوتین ها و تکه های لباس و وسایل رزمی ای به چشم می خورد که حکایت از درگیری شدید میان نیروهای متجاوز بعثی با مدافعین غیور ایرانی داشت.

به محل مورد نظر رسیدیم مشغول به تفحص دقیق شدیم. چند ساعتی می گذشت ولی هنوز از امانتهای غریب و آرام خانواده های چشم به راه خبری نبود. بدن ها خسته بود و دل ها شکسته. هر کس در لاک تنهایی به ذکر مشغول بود. کم کم ناله های جان سوز توسل به بی بی فاطمه (سلام الله علیها) بالا گرفت. بهترین زمینه برای خواندن دعای توسل فراهم شده بود. اشکهای گرم و غلطان بچه ها، آه برآمده از دل های سوزان و متوسل آنان را، به تماشا می گذاشت.

صبح فردا، قبل از شروع کار، یکی از افراد گروه، شروع به بازی کردن با سیم تلفنی کرد که سر از خاک برآمده بود. وقتی کمی از سیم را بیرون کشید، تکه هایی از لباس که به آن بسته بود، نمایان شد. وقتی کمی دقت کرد متوجه شد لباس سبز سپاه است. بی مهابا فریاد کشید: «شهدا، شهدا این جا هستند، بیایید». خدا می داند انگار که تکه ای از خلعت سبز پوشیده بر ضریح معصومین را دیده باشیم، سراسیمه مشغول حفر و تفحص شدیم. چند متری که کندیم، پیکر 9 شهید، که با دست های سیم پیچی شده زنده به گور شده بودند را یافتیم. بعد از تفکیک پیکرهای نازنین آن ها، خدا را شکر کردیم که دست خالی بر نمی گردیم.

هنگام برگشت، علی رغم احتیاط زیاد، متأسفانه مؤثرترین عضو گروه تفحص، که همان فرمانده گردان عملیات والفجر6 بود، پایش بر روی مین گوجه ای (ضد نفر) قرار گرفت و مجروح شد.

راوی: «ابوالفضل عموزاد»






نوع مطلب : خاطرات تفحص، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 29 اسفند 1395 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد ملکمی




نوع مطلب : تصاویر بدون شرح، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 1364 )    1   2   3   4   5   6   7   ...