خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام مطلب جذابتر است ؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شهید مصطفی اردستانی

خورشید نهمین روز از مهرماه 1359 رو به افول می ‌رفت که خبر رسید شوش در حال سقوط است. عراقی ‌ها به این شهر نزدیک شده بودند و با گلوله تانک مرتب شهر را می کوبیدند تا مردم را وادار به خروج از شهر کرده، به راحتی شهر را به تصرف درآورند.

در آن روز، دوبار مأموریت جنگی انجام داده بودم، پس از شنیدن این خبر برای بار سوم داوطلب حمله به نیروهای عراقی شدم. با ستوان حسین‌ پور که او نیز یکی از خلبانان شجاع اعزامی از تبریز بود، در این مأموریت همراه شدم. شهر شوش تا پایگاه دزفول بیش از 15 مایل فاصله داشت. هماهنگی‌های قبل از پرواز صورت گرفت و بلافاصله به پرواز درآمدیم و به طرف شمال شهر شوش حرکت کردیم. هوا کم‌ کم داشت تاریک می‌شد که روی هدف رسیدیم. به علت تاریکی هوا نیروهای دشمن را نمی ‌دیدیم، ولی از آتش گلوله‌های آن‌ها که هم به سوی ما و هم به طرف شهر شوش شلیک می ‌شد، موقعیت آن‌ها را تشخیص داده با بمب‌های خوشه‌ای آن‌ها را هدف قرار دادیم.

راوی: «شهید مصطفی اردستانی»




نوع مطلب : خاطرات خلبانان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهیدان

یک تو در جان من درهای وهوست / می شناسم این صدا و فریاد اوست

 با من ‏است اما نمی دانم کجاست / این قدر د‏انم که با من آشناست

 چشم خود می بندم ؛ او می خواندم / می روم سویش زخود می راندم

تشنگی هایم کبابم می کند / با نگاهش منع آبم می کند

تشنه و آب ؟ این همه دوری چرا ؟ / از من ای همزاد ؛ مستوری چرا ؟

می برد گاهی به بال اوج ها / می سپارد گاه د‏ست موج ها

 خواب دیدم خواب مردی سرخ پوش / مثل موجی خط شکن طوفان به دوش

 آنکه چشمش نیمه شب خونابه ریخت / ‏ صبح ، خون گرمش در چزابه ریخت ‏

‏‏خواب دیدم باز نخلی سر نداشت / بال می زد ؛ مردی اما پر نداشت

‏خواب دیدم باز هم پرپر زدیم / عشق را آوازه دیگر می زدیم

خواب دیدم دشتی از یاس است و من / باز بوی دشت عباس است و من

خواب دیدم روشن و آینه وار / خواب مردان ؛ خواب تیپ ذوالفقار

خواب گردانی که در ایثار بود / غرق خون در کربلای چهار بود

خواب مردانی که غیرت داشتند / با لب شمشیر الفت داشتند

 آن سحر زادان خورشید که باز / باز بال بگشودند در بازی دراز

خطی از پروازهای بی فرود / سایۀ پروازشان اروند رود

بالی از پرواز ؛ اما آتشین / پاره خورشید در میدان مین

خوابی از آلاله ها در کوه دشت / خیزش تکبیر در والفجر هشت

خطی از آنان که در شام ستیز / دست هایشان ماند ؛ پشت خاکریز

چشم را حیرت فزود اعجازشان / غرش خمپاره ها آوازشان

دست چون برحملۀ خیبر زدند / شعله ها بر خرمن کافر زدند

 خطی از خون و شقایق ؛ از شهید / از علمداران بی دست رشید 

لاله ها با خشت و خون ؛ خو کرده اند / خاک را در سجده ؛ بو کرده اند

لاله ها گر چه جانی پاک بود / الفت دیرینه با خاک بود

آه ای آئینه ؛ ای آیینه ها / با شما بشکست جام سینه ها

سنگ را هرچند هر شا می کنند / این شکستن را تماشا می کنند

لیک من آزرده ام از سنگ ها / خسته ام از سنگ ها ؛ نیرنگ ها

گریه می خواهد دلم چونان بهار / گریه های ابروحش ؛ سیل وار

گریه خواهم کرد که دریا گم کند / در دل امواج خود را گم کنم

ناله دارم فرصت آنم دهید / نی نمی خواهم ؛ نیستانم دهید

یک تو در جان من ؛ در شیون است / من نمی دانم من او ؛ یا او من است

« شاعر ناشناس »






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




ملانی جین تازه مسلمان انگلیسی

«ملانی جین» یک تازه مسلمان انگلیسی است. او روایت می کند که چطور زمانی که برای کار به یک کشور عربی نقل مکان کرده بود با اسلام آشنا شد:

فکر می کنم که من محصول تربیت والدینم هستم. والدینم بسیار روشنفکر، مهربان هستند. آنها همواره به من آموزش داده اند تا نسبت به هیچکس به خاطر دین، فرهنگ، رنگ پوست یا هر چیز دیگر تبعیض قائل نشوم. به نظرم این مبنا باعث شد تا من تحقیق کنم و تبدیل به فردی که امروز هستم، بشوم.

زمانی که مردم مرا در حالی که با حجاب هستم، به خصوص افرادی که از گذشته مرا می شناختند، می بینند، واکنش بسیاری از آنها این است: «اوه، نگاه کن او با یک مرد مسلمان ازدواج کرده است». یا «اوه، نگاه کن او چه شکلی شده است، او باعث خجالت است. او مورد ظلم قرار گرفته است». بسیاری از مردم با من درباره وضع ظاهری ام صحبت می کنند. آنها تصور می کنند که به درخواست همسرم این طور لباس می پوشم و یا این که از روی اجبار این کار را انجام می دهم.

به نظر من شما هنگامی که حجاب دارید یک بینش خاصی دارید و دلیل پوششتان را نیز می دانید. دلیل حجاب داشتن شما فرد دیگری نیست، به خاطر خودتان و خداوند این کار را انجام می دهید. این دلیل انتخاب حجاب است و نه درخواست فرد دیگری.

این رفتار کاملاً خنده دار است. روزی برای کوتاه کردن مو به آرایشگاه رفته بودم. در حالی که حجاب داشتم وارد آرایشگاه شدم و بعد روسری ام را برداشتم تا آرایشگر موهایم را کوتاه کند. آرایشگر گفت: «می بینم که شما متأهل هستید». پاسخ دادم: «بله» او ادامه داد: «من فکر می کنم که شما با یک فرد محلی ازدواج کرده اید».

او فکر می کرد که چون با یک فرد محلی ازدواج کرده ام، از من خواسته شده تا با حجاب باشم. این مثالی است از تعصبی که افراد نسبت به حجاب دارند. مردم معمولاً فکر می کنند که شما مجبور به داشتن حجاب هستید تا این که فکر کنند که  شما  به  خاطر اسلام  و انتخاب خودتان این کار را انجام می دهید.

امّا من از خودم شروع می کنم. فکر می کنم که ما باید دلیل این که با حجاب هستیم را برایشان توضیح دهیم. نباید نگاهی تحقیر آمیز به آنها داشته باشیم. مردم به یادگیری علاقه مند هستند، شروع من نیز این گونه رقم خورد. اگر مردم مرا تحقیر نمی کردند، من امروز به اینجا نرسیده بودم. من عقیده دارم که به عنوان یک مسلمان ما باید زمانی را برای توضیح این مسئله به افراد اختصاص دهیم.

اوایل زمانی که به دبی آمدم، انتظار خاصی نداشتم. این تنها یک سفر کاری بود و هیچ دلیل دیگری نداشت. من به فرهنگ آنجا بسیار علاقه مند بودم ولی هیچ قصد دیگری جز کارم نداشتم. کمی پس از سفر به دبی تغییر کردم. وقتی از انگلستان حرکت کردم، تصوراتی درباره ی اینکه مسلمانان چگونه هستند و کشورهای اسلامی چطور مکانهایی هستند، داشتم. امّا آنجا کاملاً با انتظاراتم متفاوت بود. برداشت من از اسلام و مسلمانان با آنچه قبلاً هنگام زندگی در انگلستان تصور می کردم کاملاً فرق داشت.

متأسفانه افراد فکر می کنند که اسلام به معنای اعمال فشار بر روی زنان است. آنچه که به من درباره اسلام گفته شده بود، تنها محدود به نحوه ی پوشش زنان بود و اینکه مردان چطور با همسرانشان برخورد می کنند. اما آشنایی من با محمود (همسرم) عکس دانسته های مرا نشان داد.

در تاریخ اسلام زنان تحصیل کرده و تاجر بسیاری وجود دارد. حضرت خدیجه (سلام الله علیها) اولین همسر پیامبر (صلی الله علیه و آله) یک زن تاجر بود. امّا در انگلستان داستان اسلام و مسلمانان طور دیگری بیان می شود.

من همیشه به چیزی اعتقاد داشتم ولی دقیقاً مطمئن نبودم که اعتقادم به چیست. تمام ادیانی که با آنها مواجه شده بودم، در حقیقت به سؤالی پاسخ نمی دادند. حتی به بیان واضح تر، پاسخهای واضحی که به سؤالات می دادند، پاسخ سؤالات من نبود و مرا قانع نمی کرد.

وقتی با اسلام آشنا شدم، همان زمانی بود که برای کار به دبی رفته بودم، درباره ی چیزهایی یاد گرفتم که مرا به اسلام علاقه مند می کرد. فهمیدم که در اسلام سؤال پرسیدن اشکالی ندارد. هر سؤالی که می پرسید حتماً جوابی برایش وجود دارد. در حالی که در سایر ادیان شما باید بدون هیچ پرسشی ایمان بیاورید، که این مسئله مرا راضی نمی کرد.

در اسلام همه چیز بسیار عالی است. همه چیز به خوبی در کنار یکدیگر قرار گرفته است. این همان چیزی است که مرا درباره ی پذیرش اسلام متقاعد کرد.

«رهیافتگان»




نوع مطلب : حجاب و عفاف، رهیافتگان به دین اسلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




قسمت هیجدهم: دیدار با خانواده ها

بعد از این داستان قرار شد زرهی ها و سلاحها را تحویل آمریکائیها بدهیم. فهیمه اروانی به ما گفت: «برای این کارمراسم می گیریم تا آمریکائیها بدانند ما چقدر سلاحهایمان را دوست داریم و در عین دوست داشتن آنها را بر خلاف میل خود تحویلشان دادیم». سپس همه سلاحها و زرهی ها را در زمین صبحگاه گرد آوردند و از آنها فیلمبرداری کردند و ترانه و سرود خواندند که کاری بی معنا بود زیرا که تحویل دادن سلاح از روی ناچاری و تسلیم به آمریکائیها دیگر پیروزی برای سازمان نبود که برای این اقدام ذلت بار ترانه و سرود نیز خوانده بشود. همه زرهی ها را قبل از اینکه تحویل آمریکاییها بدهند موتورها و قطعاتی که قیمتی بود را درآوردند تا بفروشند و نیز خیلی از ماشینها، کامیونها و اتوبوسها را فروختند و نیز مقداری آهن آلات و...

اردوگاه اشرف

پس از خلع سلاح اغلب نیروها متوجه شدند ادعاها و شعارهای مسعود و مریم علیه امپریالیسم جهانی و آمریکا در نشست های ترتیب داده شده در قرارگاه های سازمان در زمان حاکمیت رژیم صدام چیزی جز عربده کشی های تو خالی نبود. در نتیجه همه دلسرد از ادامه مبارزه شده بودند اغلب خانمها و نیروها بی حال و بی رمق بودند. یاس و ناامیدی در میان اعضای به اصطلاح ارتش آزادیبخش به وضوح مشاهده می شد. بعد از جریان خلع سلاح فهیمه اروانی نشست عمومی گذاشت که در آن همه خواهرها حضور داشتند. او در نشست از موضع طلبکارانه با خواهرها برخورد کرد و گفت: «این چه مناسباتی است؟ چرا همه واو (پاسیو) شدید؟ شما چرا نمی فهمید؟» و با همه به اصطلاح دعوا کرد و تندی نمود که چرا اینقدر منفعل شده اند؟ بعد از این ماجرا مژگان پارسایی برای فرماندهان بالا نشست گذاشت که من هم در آن نشست حضور داشتم. مژگان مطلبی را خواند، مضمون آن بدین قرار بود: «آمریکائیها خلع سلاح نکردند بلکه سلاحها را گردآوری کردند» و ادعا کرد: «ما دوباره سلاحها را پس می گیریم و شرایط بهتر از این خواهد شد». همه متوجه بودیم ادعاهای مژگان توهمی بیش نیست و سازمان و ارتش آزادیبخش تاریخ مصرفش گذشته است.

در سال 83 اتفاق جالبی افتاد. خانواده ها گروه گروه برای دیدار و ملاقات بستگانشان با هدایت انجمن نجات به قرارگاه اشرف آمدند. فهیمه اروانی همه افراد را برای نشست توجیهی جمع کرد. در نشست ادعا کرد رژیم می خواهد با اعزام دسته جمعی خانواده ها به قرارگاه اشرف خانواده ها را به جان فرزندانشان بیاندازد و هیچ رحمی هم نمی کنند و سعی داشت هر طوری شده اعتماد افراد و خانم های مستقر در قرارگاه اشرف را به اعضای خانواده هایشان از بین ببرد و ذهن آنها را نسبت به خانواده ها بدبین کند.

خانواده ها که به قرارگاه می آمدند قصد داشتند پس از سالها دل نگرانی و دوری از فرزندانشان آنها را در آغوش گرفته و با مهر و محبت پسرشان یا دخترشان را به کانون گرم خانواده باز گردانند. اما سازمان از این موضوع واهمه شدیدی داشت و مایل نبود جدا شدن نیروهایش را تحمل کند. به این خاطر قبل از ملاقات به ما می گفتند: «به اعضای خانواده های خویش به دروغ بگوئیم در قرارگاه اشرف راحت هستیم و آنان اصلاً نگران نباشند». همچنین فهیمه اروانی و سایر فرماندهان به ما تلقین می کردند در ملاقات با خانواده هایمان علیه رژیم ایران موضع بگیریم و به اعضای خانواده های خود بگوئیم آمدن آنها به قرارگاه اشرف توطئه رژیم ایران است و آنها نباید به اینحا بیایند.

فهیمه اروانی قبل از ملاقات در نشست توجیهی مجددی به ما گفت: «همه بدانید این دق الباب است، خانواده همه شما می آیند. شما چه تنظیمی خواهید کرد؟ این چیزی است که درب همه خانه های شما را خواهد زد؟ خواهیم دید که شما چند مردِه حلاج هستید. این هم آزمایش شما. اینها همه جنگ است. ولی این جنگی سیاسی است. هر کس در این میدان خودش را نشان خواهد داد». فهیمه تاکید کرد: «وزارت اطلاعات رحم نخواهد کرد و در خانه همه خانواده های شماها را خواهد زد» و با این مزخرفات و حرف های بیهوده سعی داشت به اصطلاح همه را شیر کند و به میدان جنگ با خانواده ها بفرستد. (ادامه دارد)

«خاطرات خانم مرضیه قرصی عضو فرقه تروریستی رجوی»






نوع مطلب : خاطراتی از منافقین ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید عبدالرحیم جسیمی

یک بار یکی از همسایه ها به عبدالرحیم گفت: «شاید رفتی و شهیدی شدی». او پاسخ داد: «من که نمی خواهم به فوتبال بازی بروم، شهید هم بشوم چه عیبی دارد؟». من هم وقتی دیدم خیلی علاقه دارد اجازه دادم که برود.

بعد از رفتنش به جبهه های جنگ، از سوی سپاه برایمان مواد غذایی و دیگر وسایل می آوردند. من قبول نمی کردم و می گفتم که پسرم در راه خدا به جبهه رفته و اجباری در کار نبوده است. همسایه ها هر چه اصرار می کردند که بردار قبول نمی کردم. یک بار که به مرخصی آمده بود موضوع را به او گفتم. ناراحت شد و گفت: «مادر، حق ما را ضایع نکن». از آن به بعد دیگر قبول کردم.

بعد از شهادتش هم وقتی می خواستم به حج بروم، یکی از همسایگان او را در خواب دیده بود . در خواب از او پرسیده بود: «چرا این جا ایستاده ای؟» و او هم جواب داده بود: «مگر نمی دانی مادرم می خواهد کجا برود؟ ایستاده ام تا برایش تیراندازی کنم». وقتی می خواستم به کربلا بروم باز هم به خواب یکی از همسایه ها آمده بود و گفته بود: «می خواهم برای مادرم جلوی خانه مان را چراغانی کنم».

راوی: «مادر شهید عبدالرحیم جسیمی»




نوع مطلب : خاطرات مادران شهداء، شهیدان شهرستان گناوه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید علیرضا یاسینی

چهار روز از حمله‌ ی ناجوانمردانه‌ ی عراق به خاک کشورمان گذشته بود. در این چهار روز ما چندین بار روی نیروهای سطحی دشمن عملیات انجام داده بودیم. چهارم مهر، روز از نیمه گذشته بود و از شدت گرمای جنوب (بوشهر) هنوز کاسته نشده بود، هر کسی که در هوای آزاد قرار می‌گرفت از سر و رویش عرق سرازیر می‌شد. در آن وقت از روز، جلو گردان پروازی ایستاده بودم و به عاقبت جنگ می‌اندیشیدم که یک لحظه صدایی مرا به خود آورد: «سلام حسین جان، غرق فکری؟». سرم را که بلند کردم، دیدم علیرضاست، جوابش را دادم و او ادامه داد: «حسین جان بیا داخل سالن، یک مأموریت پیش آمده». گفتم: «چند فروندی؟». گفت: «سه فروندی».

به اتفاق وارد سالن شدیم و خلبان‌هایی که در آنجا دور هم نشسته بودند به احترام به پا خاستند و جناب یاسینی گفت: «بفرمایید، بنشینید». بعد از اینکه همه سر جای خودشان قرار گرفتند، ادامه داد: «اسم‌هایی که می‌خوانم در لیست پروازی قرار دارند، سریع آماده شوند بریم اتاق توجیه... سروان ساجدی، سروان نظری، سروان دمیریان و...».

به همین منظور، شش نفر خلبان و معاون عملیات پایگاه به اتاق توجیه رفتیم. در آنجا توسط رهبر دسته‌ی پروازی هدف و نحوه رفت و برگشت مشخص و در پایان یادآور شد: «پل بصره یکی از پل‌های مواصلاتی عراق است که در تدارک نیروهای این کشور نقش مهمی دارد و حتماً باید منهدم شود، ولی اگر پل توسط یکی از هواپیماهای دسته‌ی پروازی مورد هدف قرار گرفت، بقیه هدف ثانویه را منهدم کنند». چون اوایل جنگ بود و هنوز هدف‌ها به خوبی شناسایی نشده بودند، هدف ثانویه از قبل انتخاب نمی‌شد، بلکه در حین انجام مأموریت‌ها، خلبانان خود هدف ثانویه‌ای را پیدا کرده و در صورت لزوم منهدم می‌کردند.

ساعت 2 بعد از ظهر پس از بازدیدهای لازم، در داخل کابین هواپیما استقرار یافتیم و با روشن شدن هواپیماها به سوی باند پروازی حرکت کردیم. لحظه‌ای بعد یکی یکی در آسمان به هم پیوستیم، در حالی که هر سه فروند بال در بال هم پرواز می‌کردیم از مرز گذشتیم. بعد از مدتی پرواز، شهر بصره جلومان نمایان شد. می‌دانستیم اگر با همین سمت پرواز کنیم تا دو ثانیه دیگر بالای هدف می‌رسیم. به همین دلیل سرعت را کم کردیم تا هدف را رد نکنیم. یک لحظه پل بصره نمایان شد و جناب یاسینی که جلوتر از ما پرواز می‌کرد، با انتخاب زاویه و حالت مناسب دو فروند موشک به سوی پل شلیک کرد و پل را کاملاً‌ منهدم نمود.

وقتی رهبر دسته موفق به انهدام پل شد، گفت: «هواپیمای شماره 2 و 3 مأموریت ثانویه را انجام دهید و برگردید». شماره‌ی 2، چند دستگاه تانک مشاهده کرد و به طرف آن‌ها رفت. من هم در جست و جوی هدف مناسبی بودم که موشک‌هایم را هدر ندهم. به کابین عقب گفتم: «آقا رنجبر با این موشک‌ها چه کار کنیم؟». گفت: «اگر با این موشک‌ها به پایگاه برگردید خیلی بد می‌شود». در همین موقع در حال رد شدن از روی بندر بصره بودیم که چشمم به کشتی بزرگی که در کنار اسکله پهلو گرفته بود، افتاد. بلافاصله خلبان کابین عقب را صدا زدم و گفتم: «من گردش می‌کنم، شما روی آن کشتی قفل کن». گفت: «اطاعت می‌شود».

پس از گردش هواپیما، خلبان کابین عقب روی هدف قفل کرد و در چشم به هم زدنی، موشک را شلیک کرد، دوباره گردشی کردم و دومین موشک را نیز رها کرد. آنجا را به جهنمی از آتش تبدیل کردیم و بعد سمت پایگاه را پیش گرفتیم. ساعت 3 بعد از ظهر در پایگاه بوشهر فرود آمدیم و بعد از قرار دادن هواپیماها در آشیانه، برای نوشتن فرم هواپیما به سوی اتاق فرم رفتیم.

جناب یاسینی روی فرم نوشت: «پل غرب بصره منهدم شد». جناب ساجدی نوشت: «دو دستگاه تانک منهدم شد». ولی من مانده بودم چه بنویسم، به کابین عقب گفتم: «اگر بنویسم یک کشتی تجاری زدیم ممکن است مورد بازخواست قرار بگیریم. به نظر شما چی بنویسم؟». در همین موقع فرمانده پایگاه (جناب دادپی) وارد اتاق شد و گفت: «آقا رضا، شما هم پل را زدید و هم بندر بصره را؟». جناب یاسینی پاسخ داد: «چطور مگه؟». فرمانده پایگاه گفت: «چون نیروهای سطحی خبر داده‌اند، بندر بصره دارد در آتش می‌سوزد و بدجوری نیروهای عراقی به تکاپو افتاده‌اند».

من که از حالت فرمانده پایگاه دریافتم از این کار خشنود است، به علیرضا نزدیک شدم و یواشکی گفتم: «جناب یاسینی ما بندر بصره را زدیم». او در حالی که تبسمی به لبانش نشسته بود، ما را بغل کرد و بوسید، آنگاه فرمانده پایگاه دنباله‌ی حرفش را گرفت و گفت: «طبق خبر رسیده در آنجا یک کشتی در حال تخلیه ادوات جنگی برای عراق بوده که منهدم شد و هنوز هم دارد می‌سوزد، معلوم است که با دست پر برگشته‌اید».

راوی: «سرتیپ خلبان حسین نظری»




نوع مطلب : خاطرات خلبانان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 2 بهمن 1395 :: نویسنده : آزاده بوشهری
بسیجیان

یه روزی روزگاری / دو تا بچه بسیجی

نمی دونم کجا بود / تو فکه یا دوعیجی

تو فاو یا شلمچه / تو کرخه یا موسیان

مهران یا دهلران / تو تنگه حاجیان

تو اون گلوله باران / کنار هم نشستند

دست توی دست هم / با هم جناق شکستند

با هم قرار گذاشتند / قدر هم و بدونن

برای دین بمیرن / برای دین بمونن

با هم قرار گذاشتن / که توی زندگیشون

رفیق باشن و لیکن / اگه یه روز یکی شون

پرید و از قفس رفت / اون یکی کم نیاره

به پای این قرارداد / زندگیشو بذاره

سالها گذشت و امّا / بسیجی های باهوش

نمی ذاشتن که اون عهد / هرگز بشه فراموش

یه روز یکی از اون دو / یه مُهر به اون یکی داد

اون یکی با زرنگی / مُهرو گرفت و گفت یاد

روز دیگه اون یکی / رفت و شقایقی چید

بُرد داد به رفیقش / صورت اونو بوسید

گل رو گرفت و گفتش / بسیجی دست مریزاد

قربون دستت داداش / گل روگرفت و گفت یاد

عکسهای یادگاری / جورابهای مردونه

سربندهای رنگارنگ / انگشتری و شونه

این می داد به اون یکی / اون یکی به این می داد

ولی هر که می گرفت / می خند ید و می گفت یاد

هی روزها و هفته ها / از پی هم می گذشت

تا که یک روز صدایی / این طور پیچید توی دشت

یکی نعره می کشید /  عراقی ها اومدند  

ماسکها تون و بذارین / که شیمیایی زدن

از اون دو تا یکیشون / در صندوقو گشود

ماسک خودش بود ولی / ماسک رفیقش نبود

دستشو برد تو صندوق / ماسک گازشو برداشت

پرید روی صورت / دوست قدیمی گذاشت

همسنگر قدیمی / دست اونو گرفتش

هُل داد به سمت خودش / نعره کشید و گفتش

چرا می خوای ماسکِتو / رو صورتم بذاری

بذار که من بپّرم / تو دوتا دختر داری

ولی اون، اینجوری گفت / تو رو به جان امام

حرف منو قبول کن / نگو ماسکو نمی خوام

زد زیر گریه و گفت / اسم امام و نبر

ماسکو رو صورت بذار / آبرو ما رو بخر

زد زیر گریه و گفت / کشکی قسم نخوردم

بچه چرا حالیت نیست / اسم امام رو بردم

اون یکی با گریه گفت / فقط برای امام

ولی بدون ، بعد تو / زندگی رو نمی خوام

ماسکو رفیقش گرفت / گازی توی سنگر اومد

وقتی می خواست بپّره / رفیقشو بغل زد

لحظه های آخرین  / وقتی می رفتش ازهوش

خند ید وگفت برادر / یادم تو را فراموش

آهای آهای برادر / گوش بده با تو هستم

یادم میاد یه روزی / باهات جناق شکستم

تویی که روزی مرگیت / توی خونه نشونده

تویی که بعد چند سال / هیچی یادت نمونده

عکسهای یادگاری / جورابهای مردونه

سربندهای رنگارنگ / انگشتری و شونه

هر چی رو بهت میدم / روی زمین می ندازی

می گی همش دروغ بود /  یاد  نمی گی ؛ می بازی

« ابوالفضل سپهر»






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




«مگدالنا تورس مرینو» اهل کشور پرو نحوه مسلمان شدنش را اینگونه روایت می کند: در سن ۱۹ سالگی با کمک خواهرم به کشور ژاپن رفتم. در آنجا با شوهرم آشنا شدم، او همیشه از دخترای ایرانی برایم تعریف می کرد؛ می گفت: دخترای ایرانی سنگین و پوشیده هستند. برای من از دینش سخن گفت که مسیحی نیست و پیامبرش حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) است و دوازده امام دارد و من با اشتیاق گوش می دادم.

مگدالنا تورس مرینو

دقیقا بیست سال هست که مسلمان شدم و در ایران زندگی می کنم. بیست و یک سال پیش در کشور ژاپن خیلی احساس تنهایی می کردم تا اینکه با مردی آشنا شدم که اخلاق و غیرت منحصر به فردی داشت که من در هیچ کجای دنیا ندیده بودم و این اخلاق اسلامی برایم جذاب بود. قبل از مسلمان شدنم و آمدن به ایران در سفری که به کشور ترکیه رفته بودم با دیدن زنان مسلمان، به پوشش آنها با حسرت نگاه می کردم، چون کسی با دید طمع به آنها نگاه نمی کرد. در حالی که به راحتی در شهر رفت و آمد می کردند. علاقه داشتم مانند آنها پوشش داشته باشم تا خودم احساس امنیت و راحتی داشته باشم و هم رضایت خدا و همسرم را کسب کنم.

اولین بار که روسری سرم کردم احساس بلوغ و بزرگی می کردم. وقتی به ایران آمدم هیچی بلد نبودم. خواهر شوهرم برای نماز چادر می پوشید، کنجکاوانه دقت می کردم و درخواست می کردم به من هم یاد بدهند. همسرم همیشه مرا به انجام اعمال دین تشویق می کرد و می گفت با نماز خواندن با خدا حرف بزن و هر چه می خواهی از او درخواست کن . من هم گفتم این کار رو چون علاقه دارم انجام می دهم نه برای اینکه از خدا درخواستی داشته باشم و به طمع آن نماز بخوانم.

بعد از گذشت هشت سال با فرزندم پنج ساله ام برای دیدن پدر و مادرم راهی پرو شدم. در آنجا خواهرم می گفت روسری و مانتویم را دربیاورم، امّا من نمی توانستم این کار را انجام دهم احساس می کردم این کار خیانت به دینم هست. مادرم می گفت تو که اینجوری بزرگ نشده بودی، به او گفتم آنموقع کوچک بودم الان بزرگ شدم.

دو فرزند خداوند بهم عنایت کرد به نام های مریم و امیر حسین، نام پسرم را بخاطر عشق و علاقه ای که به امام حسین (علیه السلام) داشتم امیر حسین گذاشتم. همیشه در مجالس روضه از امام حسین (علیه السلام) می خواستم فرزند پسری به من عنایت کند تا نام حسین را برایش انتخاب کنم و از صدا زدن او لذّت ببرم. همچنین نام مریم را بخاطر عشق و علاقه ام به حضرت مریم (سلام الله علیها) برای دخترم انتخاب کردم.

آرامشی که با نماز خواندن بدست می آوردم را دوست داشتم دخترم تجربه کند به همین دلیل با تشویق او، کم کم علاقمند و مشتاق خواندن نماز شد و هنگام نماز می آمد از من می پرسید مامان با خدا چطور صحبت می کنی؟ من برایش توضیح می دادم که چگونه با خدا صحبت می کنم. چون وضعیت زنان در غرب را دیده بودم، دوست نداشتم دخترم با تفکر غربی تربیت شود و مانند کالا با او رفتار شود به همین دلیل تمام سعیم را کردم تا دخترم با فرهنگ غنی اسلامی بزرگ شود تا کرامت او حفظ شود.

هر کسی در جامعه وظیفه ای دارد. یک مهندس، ساختمان یا ماشین طراحی می کند و وظیفه یک مادر تربیت انسان است. انسانی که برای خانواده و اجتماع مفید باشد. اگر اخلاق همه مسلمانان مانند حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) باشد، تمام مردم جهان مسلمان می شوند. اگر همه مردم دنیا با امام حسین (علیه السلام) آشنا شوند مطمئنم که عاشق او خواهند شد و هیچ وقت دیگر زیر بار زور نخواهند رفت. آنها در مورد امامان اطلاعات ندارند و در مورد اسلام اشتباه فکر می کنند. من عاشق امام حسین (علیه السلام) هستم و با افتخار در مراسم روضه خدمت می کنم. امام حسین (علیه السلام) برای احیای دین شهید شد.

از خدا تشکر می کنم که توانستم در جوانی راه درست را انتخاب کنم و مسلمان شوم تا فرصت جبران گذشته را داشته باشم. همسرم را خیلی دوست دارم، مرد با غیرت و زحمت کش و خانواده دوستی هست و از همه مهمتر پدر خوبی برای فرزندانم هست.

«رهیافتگان»




نوع مطلب : رهیافتگان به دین اسلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 1343 )    1   2   3   4   5   6   7   ...