خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شهید اکبر مال احمدی




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 15 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عادل حاوی زاده

عادل سال دوم هنرستان بود که تصمیم گرفت به جبهه برود و در همان مرحله اول، در سن ۱۷ سالگی به شهادت رسید.

ما قبل از اینکه به بوشهر بیاییم چند ماه در اهواز سکونت داشتیم، او از همان جا فعالیتش را در بسیج شروع کرد و با شروع جنگ با بسیج و پایگاه مقاومت محله مان همکاری داشت. ابتدا در پایگاه مقاومتی به نام پایگاه مقاومت ابوالفضل که در منطقه حصر آبادان - اهواز بود، فعالیت داشت.

بعد از آن ما به بوشهر منتقل شدیم و چند ماه طول کشید که ما با بچه های محله مان آشنا شدیم. تا آن زمان در بسیج فعالیتی نداشتیم و بعد از آن که با بچه ها آشنایی پیدا کردیم در مسجد امیرالمومنین فعالیت خود را با بسیج شروع کرده و با گروه بسیج شهید مجاهدی همکاری می کردیم.

در آن زمان به دلیل اینکه انقلاب نو پا بود و جنگ تحمیلی نیز شروع شده بود و ناامنی هایی نیز در سطح شهر به وجود آمده بود، بسیج برای امنیت گشتهای شبانه راه انداخته بود و در سطح محله ها این گشتها صورت می گرفت. من و عادل و هم مسجدیها و بچه هایی که در پایگاه فعالیت داشتند، با هم این گشتها را انجام می دادیم و اگر بحث رژه یا مانور یا ایست بازرسی و فعالیتهای انقلابی دیگری بود ایشان نیز در آن شرکت می کردند. به طور کلی هر فعالیت مذهبی یا فرهنگی که گروه مقاومت انجام می داد، عادل در این فعالیتها حضور داشتند.

او بعد از گذراندن دوره راهنمایی وارد هنرستان حاج جاسم بوشهری شد و در این هنرستان نیز شروع به همکاری با پایگاه مقاومت هنرستان و انجمن اسلامی آن کرد. وی علاوه بر همکاری که در پایگاه مقاومت امیرالمؤمنین داشت با پایگاه مقاومت هنرستان نیز همزمان همکاری می کرد و در کارهای فرهنگی و غیر فرهنگی شرکت می نمود. او همچنین در راهپیمایی ها و برنامه های سیزده آبان و دیگر مناسبتهای دینی و انقلابی شرکت داشت و با همکاری دیگر دوستان در نوشتن اعلامیه ها و روزنامه دیواری نیز همکاری می کرد.

قبل از اینکه ایشان به جبهه برود، من خودم در جبهه بودم. او با چند تن از دوستان خود برای اولین بار به جبهه آمد. عادل کارت آموزش نظامی نداشت. البته قبل از اینکه به بوشهر بیاییم در اهواز آموزشهای مقدماتی را دیده بود و در بوشهر نیز آموزشهای نظامی را طی بود ولی کارت و مجوز ورود مستقیم به جبهه را نداشت. بخاطر همین برای وارد شدن به جبهه با ترفندی از کارت من استفاده کرد و خودش را به جبهه رساند.

برای مرخصی به بوشهر آمده بودم، پس از گذراندن دوران مرخصی ام دوباره به جبهه اعزام شدم. عادل در حال پیگیری کارهای اعزام به جبهه خودش بود و من نمی دانستم. البته اگر هم می دانستم جلوی او را نمی گرفتم. خانواده ام نیز از موضوع اطلاع نداشتند. آن روز، اردیبهشت یا خرداد ماه سال 1363 بود و ما در شیراز بودیم که یک گردان از پایگاه صاحب الزمان بوشهر به آنجا اعزام شدند که عادل نیز میان آنها بود. در همان بدو ورود، عادل و دیگر دوستانش درخواست کردند که وارد گردان ما بشوند تا از آنجا به جبهه اعزام شوند. فرماندهی گردان ما نیز چند تن از این نیروها که عادل و دوستانش هم جزء آنها بودند را قبول کرد و آنها به گردان ما آمدند. بدین ترتیب ما از آنجا با همدیگر به منطقه رفتیم.

راوی: «برادر شهید عادل حاوی زاده»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 14 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید جابر موذنی نسب




نوع مطلب : تصاویر شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 13 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
سیزده بدر در خانه می مانیم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 13 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید غضنفر جمیری

وقتی که غضنفر تازه به عضویت سپاه درآمده بود، یک روز یکی از دوستانش به او می گوید: «قصد دارم به عضویت سپاه درآیم». غضنفر هم جواب می دهد: «بسیار عالی است، حتما این کار را بکن». بعد از حرفهای غضنفر، دوستش سئوال می کند: «می خواهم بدانم که وضعیت سپاه از لحاظ مادی چگونه است؟». غضنفر می پرسد: «چرا این سوال را می پرسی؟». او جواب می دهد: «چون من برای کسب معاش خانواده و تأمین مخارج زندگی می خواهم وارد سپاه شوم و می خواهم بدانم که آیا می توانم با حقوق سپاه چرخه زندگی خانواده ام را بچرخانم یا نه؟».

غضنفر در حالی که اراده ای خاص در نگاهش موج می زد، در جوابش می گوید: «برادرجان، اگر هدف شما از آمدن به سپاه کسب معاش و تأمین مخارج زندگی است، از همین الان بگویم که راه را اشتباهی آمده ای، چون سپاه یک ارگان انقلابی است و به نیروی فداکار و از جان گذشته و ایثارگر و شهادت طلب نیاز دارد و یک انسان فداکار و ایثارگر نیز هیچ وقت به دنبال مزد از خودگذشتگی اش نیست. شما اگر هدفت کسب رضای خدا و خدمت به انقلاب اسلامی و دفاع از میهن باشد، می توانی به عضویت سپاه در بیایی، در غیر این صورت آمدن شما به این ارگان سودی نخواهد داشت. چون در اینجا فقط می توانی با انجام دادن کارهای خداپسندانه مزد کارهایت را در آخرت دریافت کنی که آن هم پاداش معنوی است، نه پاداش مادی». پس از تمام شدن حرفهای غضنفر، آن فرد رفت تا به حرفهای او بیشتر فکر کند.

غضنفر خود را سرباز امام خمینی (ره) می دانست و آرزو داشت که شهادت را در آغوش بفشارد و تا ابد از آن جدا نشود. او می گفت: «می دانم با خدمت در سپاه پاسداران، در واقع به اسلام و مسلمین خدمت می کنم و خدا به زودی پاداش مرا که همانا شهادت است می دهد، پس چه بهتر که با عزت و افتخار شهادت نصیبم گردد».

برادرم همیشه در تنهایی های خود، با خدا راز و نیاز می کرد و می گفت: «بارالها، این بنده حقیر سراپا تقصیر را که غرق معصیت است ببخش، با وجود اینکه من به هیچ وجه خود را لایق بخشیده شدن نمی بینم، ولی می دانم که تو بخشنده و مهربانی و آن گاه که بدانم از سر تقصیرات من گذشته ای، به کرم و بزرگواری تو بیشتر ایمان می آورم. خداوندا، تو توبه پذیر هستی و از تو می خواهم که توبه من حقیر را بپذیری تا عاری از آلودگی گناه شوم و راهم برای رسیدن به تو هموارتر شود. پروردگارا، می دانم که انتخاب راه شهادت انتخابی آگاهانه و مشتاقانه است و این افتخار بدون فداکاری و از خود گذشتگی بدست نخواهد آمد. شهادت نصیب کسانی خواهد شد که جبهه را حجله قلمداد کرده و خونشان را حنای سرخ عروسی و این گونه به سوی معشوق می روند، و من می خواهم مانند آنها باشم. شهادت تنها راه رسیدن به معشوق ازلی است و من راهم را ادامه خواهم داد تا شهادت نصیبم شود».

غضنفر پس از شهادت پسر عمه اش، ۳ شبانه روز خواب و خوراک نداشته و بی قراری می کرد است. بالاخره به اصرار یکی از همرزمانش سعی می کند کمی استراحت کند و هنوز سرش را روی زمین نگذاشته بوده که از فرط خستگی به خواب می رود. در عالم رویا، سواری را با چهره نورانی می بیند که به او می گوید: «چرا این قدر بی قراری می کنی؟ منتظر باش که نوبت تو هم فرا خواهد رسید». غضنفر وقتی از خواب بیدار می شود، خوابش را با خوشحالی برای همه تعریف می کند و پس از آنکه اطمینان می یابد خودش هم بالاخره به پسر عمه اش می پیوندد، به آرامش می رسد.

او قبل از به شهادت رسیدنش، در نامه ای به شهید حسین حمیدیان می نویسد: «از خداوند حاجت خواسته ام که شهادت را که بالاترین مرحله قرب الهی است، نصیبم گرداند. از تو می خواهم به خانواده ام بگویی که من وصیت کرده ام اگر به شهادت رسیدم، پیکرم را روز جمعه تشییع کنند و پس از خواندن نماز جمعه، برایم دعای ندبه بخوانند. در ضمن، متن کامل وصیت نامه ام را به دست همسرم بدهید تا بخواند و همگان بشنوند و دعای خیرشان را بدرقه راهم کنند. ان شاء الله».

راوی: «برادر شهید غضنفر جمیری»




نوع مطلب : مناجاتهای شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




12 فروردین روز جمهوری اسلامی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 12 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل محمدپور




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 1837 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic