خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
امام زمان (عج)

روز و شب منتظرم تا که ز دلبر خبر آید

دلبرم از پس این پرده غیبت به سر آید

 

خلق گویند که آید٬ تو نخور غـصه ولیکن

ترسم آخـر به وصلش نـرسم، عمـر سر آید

 

بارالها، به دلـم نیست دگر تاب فراقش

چه شود کز کرمت این شب هجران به سر آید

 

همـچو یعـقوب نشستم سـر راهش من محزون

تا که از یوسـف گمگشته زهـرا خبر آید





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 22 شهریور 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالخالق نامدارفرد

پسرم عبدالخالق فردی با ایمان، مخلص، خوش رفتار و خوش کردار بود. بسیار به خانواده احترام می گذاشت و حتی بعضی اوقات کارهای خانه را انجام می داد. چون می دانست وضعیت اقتصادی ما خیلی خوب نیست، درس و مدرسه را رها کرد و کار می کرد. پسرم بیشتر درآمدش را به ما می داد و سعی می کرد کمک خرج خانواده باشد.

عبدالخالق در دروان انقلاب بسیار فعال بود و با دوستانش در تظاهرات و راهپیماییها شرکت می کرد تا اینکه انقلاب به پیروزی رسید. پس از پیروزی انقلاب اسلامی با کمک بسیجیان در محله ای که در آن زندگی می کردیم، نگهبانی می دادند و با حضور مستمر در مساجد فعالیتهایش را گسترش داد.

با شروع جنگ تحمیلی عبدالخالق در غیابم با وجود اینکه هنوز زمان خدمت سربازیش فرا نرسیده بود، به عشق جبهه رفتن دفترچه خدمت سربازی را گرفت و برای دفاع از کشور به جبهه رفت. او برای رفتن به سربازی، برای گذراندن دوره آموزشی به شیراز اعزام شد و پس از پایان این دوره در تقسیم بندی او را به اصفهان فرستادند. اما دلش نمی خواست به آنجا برود، برای همین بهم زنگ زد و گفت: «پدر می خواهم سربازیم را در بوشهر یا خوزستان بگذارنم، اگر کاری از دستتان بر می آید برایم انجام بدهید».

من فردای آن روز به اصفهان پیش فرماندهشان رفتم و با صراحت درخواست پسرم را با ایشان در میان گذاشتم. او نیز با روی خوش مرا پذیرفتند و گفتند: «نگران نباشید شما به بوشهر بروید من هم تا چند روز دیگر کارهای پسرتان را انجام می دهم و او را به بوشهر می فرستم». 10 روز بعد پسرم به بوشهر برگشت و حدود 13 ماه در پایگاه هوایی بوشهر مشغول خدمت بود تا اینکه در پایگاه هوایی گروهان قدس تشکیل شد و او داوطلبانه در این گروهان ثبت نام کرد تا به جبهه اعزام شود.

قبل از رفتن به جبهه یک روز پیشم آمد و گفت: «پدر، قصد رفتن به جبهه را دارم». در جوابش گفتم: «پسرم، جبهه جای هر کسی نیست، در آنجا شاید جان خود را از دست بدهی». گفت: «اگر لیاقتش را داشته باشم شهید می شوم و اگر هم لیاقت شهید شدن را نداشته باشم بر می گردم، به هر حال وظیفه ما این است که تا می توانیم به کشور خود خدمت کنیم».

چند روز بعد گروهان قدس که متعلق به نیروی هوایی بود به نیروی زمینی تحویل داده شد و کسانی که جهت رفتن به جبهه در این گروهان نام نویسی کرده بودند، برای گذراندن دوره آموزشی به شهر خرم آباد اعزام شدند. پس از یک ماه آموزش دیدن، برای مبارزه با کفار بعثی عراق به مناطق غربی کشور اعزام شدند. عبدالخالق بعد از 45 روز که در منطقه میمک به همراه دیگر رزمندگان اسلام با دشمن جنگیدند، برای گذراندن دوران مرخصی به بوشهر برگشت.

او برای ما تعریف می کرد که در میمک فاصله نیروهای ایرانی و عراقی بسیار کم است، تا جایی که آنها به تنها صدای گفتگوهای افراد دشمن را با همدیگر می شنوند، بلکه صدای ظرف شستن عراقی ها را نیز می شنوند. حتی اگر کوچکترین چراغی روشن شود برای نیروهای مقابل کاملا نمایان است و آنها باید بسیار مواظب باشند.

یادم می آید همان موقع من برای عبدالخالق ساعتی خریده بودم که شبها صفحه اش نور می داد، وقتی می خواستم این ساعت را به او بدهم، بهم گفت: «این ساعت روشنایی دارد و در آنجا استفاده از آن خطرناک است و نمی توانم آن را به دست ببندم». تمام خوردنیهای را که برایش می فرستادیم، بین دوستانش تقسیم می کرد و خودش لب به آنها نمی زد و می گفت: «آنها بخورند، انگار من خورده ام».

راوی: «پدر شهید عبدالخالق نامدارفرد»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




امام سجاد (علیه السلام)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 21 شهریور 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالخالق نامدار فرد

عبدالخالق از همان دوران کودکی مریض بود. در نه ماهگی بیماری سرخک گرفت و حالش خیلی وخیم شد، طوری که حتی دکترها هم امیدی به زنده ماندن او نداشتند. اما پس از مدتی به لطف خدا درمان شد و سلامتی خود را دوباره به دست آورد. حتی وقتی که متولد شد یک عقرب بالای سرش بود که باعث ترس و وحشت همه شد، ولی به لطف خدا آن عقرب آسیبی به پسرم نرساند.

عبدالخالق از 9 سالگی نماز را به کمک مادر بزرگش آموخت و از همان موقع به بعد نمازش را ترک نکرد. او فردی بسیار مومن، با خدا و درست کار بود. از همان دوران کودکی روزه می گرفت و برای رسیدن ماه رمضان لحظه شماری می کرد.  

پسرم اغلب به وسیله نامه ما را از حالش با خبر می کرد و از جبهه و اتفاقاتی که در آنجا می افتاد برای ما می نوشت. او در تمام نامه هایش به ما یادآوری می کرد که بالاخره شهید خواهد شد و سرانجام پیش بینی او تحقق یافت.

روزی که یکی از دخترانم عمل جراحی انجام داده بود و من برای ملاقات او به بیمارستان رفته بودم، وقتی به خانه بر می گشتم در راه یکی ازهمسایه ها را دیدم که بسیار ناراحت بود. به طرفم آمد و گفت: «خبر را شنیده ای؟». گفتم: «چه خبری؟». یک دفعه رنگش تغییر کرد و با گفتن کلمه هیچی مرا ترک کرد. در آن لحظه من از این کار او تعجب کردم و به طرف خانه به راه افتادم. وارد حیاط خانه که شدم صدای گریه و زاری را شنیدم. برای یک لحظه ته دلم خالی شد. دخترم را دیدم که در حال گریه کردن است به او گفتم: «چه اتفاقی افتاده است؟». ناگهان خودش را در آغوشم انداخت و گفت: «عبدالخالق شهید شده است».

بعد از اینکه خبر شهادت عبدالخالق را بهم دادند بی اختیار شروع به گریستن کردم و از اینکه خدا به این زودی امانتش را از من پس گرفته بود، به درگاهش می نالیدم.

پس از چند روز به نیروگاه رفتیم و پس از شناسایی جسد آن را تحویل گرفتیم. از آن اندام درشت، صورت زیبا و چشمان درشت پسرم هیچ باقی نمانده بود. صورتش خونی و کبود بود و چند جای بدنش تکه تکه شده بود.

او را بوسیدم و آن قدر گریه کردم که بعد از چند دقیقه از شدت ناراحتی حالم به هم خورد و مرا به خارج از بیمارستان منتقل کردند. خلاصه جسد ایشان را تحویل گرفتیم و فردای آن روز پس از تشییع جنازه، پیکر او را به خاک سپردیم.

عبدالخالق در دوران کودکی نه تنها از من پول نمی گرفت، بلکه با فروختن بستنی و تنقلات پول در می آورد و تمام درآمدش را به من می داد. هر چه به او می گفتم: «این پولها را بردار هنگام مدرسه رفتن به آنها نیاز پیدا می کنی»، قبول نمی کرد و می گفت: «شما به این پول بیشتر از من نیاز دارید». به طور کلی ایشان بسیار رحیم و مهربان بود و هر گاه کسی را می دید به کمک احتیاج دارد، بی محابا به کمکش می شتافت.

راوی: «مادر شهید عبدالخالق نامدارفرد»




نوع مطلب : تولد شهیدان، محبت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




عاشورا




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 19 شهریور 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین مقاتلی

شهید مقاتلی نقل می کرد که در یکی از مناطق نزدیک به مرز مستقر بودیم. قرار شد نیروها برای انجام عملیات در یکی از شبها به قصد گرفتن تپه ای که از همه بلندتر و مهمتر بود، حرکت کنند. وقتی تیربارچی و آر.پی.جی زن های دشمن بعثی شروع به تیراندازی و آتش می کردند، نیروهای خودی با شجاعت و شهامت، سینه خیز به طرف بالا به حرکت خود به سوی دشمن ادامه می دادند. بالاخره به یاری خدا با این شرایط سخت، همه نیروها بدون تلفات به آخرین تپه بلند رسیدند و همه با یک حرکت هماهنگ و برق آسا و با ندای تکبیر، دشمن را دستپاچه نموده و نیروهای دشمن پا به فرار گذاشته و کلیه تجهیزات خود را آنجا رها می کنند و عده ای هم اسیر می شوند. حسین می گفت ما در این عملیات تیر شلیک نکردیم و لازم هم نبود که این کار را انجام بدهیم. نیروهای ما با تکبیر (الله اکبر) دشمن را شکست دادند.

در عملیات طراح با حسین همراه بودم که در ماه رمضان بود و ما تصمیم گرفتیم روزه بگیریم. حدود 10 روز در آن گرمای شدید شهر اهواز روزه گرفتیم. همه می گفتند که شما روزه ندارید، اما حسین می گفت: «ما باید روزه بگیریم» و قصد ده روزه کردیم. در عملیات بعدی بود که حسین شهید شد.

بعد از عملیات کرخه نور (کرخه کور) منطقه ای را به نام «طراح» فتح کرده بودیم. صبح روز 60/6/10 من و حسین برای پی بردن به وضعیت و شناسایی دشمن و استقرار آنها، از رودخانه خود را به پشت خاکریز دشمن رساندیم. یک لحظه متوجه شدم که چند نفر از نیروهای دشمن از کنار رودخانه به طرف ما می آیند، ما سریع برگشتیم تا به نیروهای خودی آماده باش بدهیم.

در برگشت می بایست از تپه کوچکی بگذریم که در مسیر دید دشمن قرار داشت، اما ناچار بودیم که از آنجا عبور کنیم. ما در هنگام عبور از تپه مورد اصابت گلوله های تک تیراندازان دشمن واقع شدیم و آنجا بود که حسین شهید شد. حسین اکثر اوقات این شعر و اشعاری نظیر آن را ورد زبان داشت:

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

راوی: «همرزمان و دوستان شهید حسین مقاتلی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




تاسوعای حسینی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 1811 )    1   2   3   4   5   6   7   ...