خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
جمعه 24 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا ماهینی

در منطقه ای که ما بودیم حمام و وسیله گرم کننده آب نبود. علیرضا نیمه شب بلند می شد، حلب بیست لیتری پر از آب می کرد، خار و خاشاک جمع آوری می کرد و پس از روشن کردن آتش، آب را گرم می کرد تا در صورت نیاز بچه ها در مضیقه نباشد.

در نهم فروردین 1360 دستور رسیده که امشب عملیات انجام خواهد شد. همه تجهیزاتشان را آماده کرده بودند، دیدم علیرضا خیلی نگران است. مرا صدا زد و گفت: «با شما کار دارم». من تیربارچی بودم. وقتی رفتم پیش علیرضا، گفت: «امشب که ان شاءالله می خواهیم به عملیات برویم، برای برگشت نیروها به عقب شما باید با تیربارت آتش خوبی روی دشمن بریزی که همه بچه ها به سلامت برگردند». ناراحتی او به خاطر این بود که معمولاً تیربارها گیر می کردند.

من روزانه تیربارم را تمیز می کردم. حتی با آن حرف می زدم و از او می خواستم که هنگام نبرد با دشمن، آبرویم را نبرد. به تیربارم می گفتم: «اگر آبرویم را بردی به خدا شکایتت می کنم...». همین کار باعث می شد که اسلحه من موقع تیراندازی گیر نکند و علیرضا از این کار راضی و خوشحال بود.

یک روز علیرضا بهم گفت: «امشب شما با بچه ها باید بروی و تامین آنها باشی تا بچه ها شناسایی انجام بدهند تا اگر احیاناً مین کار گذاشته باشند، خنثی کنند و راه را برای بچه ها هموار نمایند تا برادرانی که می خواهند عملیات انجام بدهند، مشکلی نداشته باشند».

شب شد، علیرضا گفت بروید. ما را به کنار رودخانه کرخه منتقل و از آن جا هم با یک قایق از عرض رودخانه عبور دادند. در همان جا ماندیم، چند نفر دیگر به ما ملحق شدند. در آن شرایط تنها دو نفرمان تامین بودیم و پنج نفرمان هم رفتند جلو.

یادم می آید آن شب بچه ها رفتند پشت سر عراقیها، آنها روی سد سنگر زده بودند. دو نفر عراقی توی سنگر در حال صحبت کردن با هم بودند. یکی از بچه ها به زبان عربی تسلط داشت. هنگام رفتن دوربین مادون قرمز را هم با خودشون بردند، بعد از حدود دو ساعت برگشتند. به آنها گفتیم: «چکار کردید؟». در پاسخ گفتند: «الحمدلله رفتیم شناسایی کردیم، راه پاک است. هیچ مشکلی هم پیش نیآمد، راحت می توانیم به آنها ضربه خوبی بزنیم».

زمانی که به علیرضا گزارش می دادیم گفت: «دکتر چمران از این موضوع خیلی خوشحال خواهد شد». چون روند شناسایی کند بود. شهید ماهینی گفت: «فردا صبح زود و در زمانی که هنوز هوا گرگ و میش است باید برویم از فرسیه بگذریم تا به رو به روی آن برسیم. از آن سمت هم شناسایی روی دشمن داشته باشیم».

ساعت پنج یا شش صبح تعدادی از بچه ها را برداشتیم و رفتیم. از توی آبها هم عبور کردیم. تامین چپ و راست هم گذاشتیم که یک وقت غافگیر نشویم. از صبح که حرکت کرده بودیم، حالا دیگر هوا داشت تاریک می شد. چیزی هم نداشتیم بخوریم جز مقداری کنسرو، نان خشک، مقداری هم پسته و کمپوت که آن هم فقط برای چند ساعت کافی بود، زیرا می بایست پانزده کیلومتر راه می رفتیم. با هر مشکلی بوده در آن منطقه هم شناسایی را انجام دادیم.

راوی: «همرزم سردار شهید علیرضا ماهینی»





نوع مطلب : عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 23 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا ماهینی

پس از حمله دشمن بعثی به کشورمان، جمع زیادی از بسیجیهای استان آماده اعزام به جبهه شدند. من نیز به همراه دیگر دوستان با یک مینی بوس از بوشهر به اهواز اعزام شدیم.

دشمن تا ۵ کیلومتری اهواز را به تصرف خود در آورده بود. لازم بود نیروها به سرعت به خط مقدم اعزام شوند. یکی دو روزی در اهواز ماندیم تا نوبت اعزام ما به خط مقدم فرا رسید. خط مقدم در منطقه های «فرسیه» و «عباسیه» در مجاورت پادگان حمید بود و ما در حالی که تا به حال تجربه جنگ نداشتیم، برای اولین بار وارد خط مقدم شدیم.

در آن منطقه عملیاتی چون وسیله نقلیه ای نداشتیم، شهید حاج عبدالرضا محمدی باغملایی که خود معلم بود، با مینی بوس آموزش و پرورش ما را به خط مقدم می رساند. در طول سه ماه و چند روز حضور در خط مقدم حداقل امکانات را داشتیم، به نحوی که بزرگترین سلاح ما تیربار و کوچکترین آن اسلحه برنو بود.

با گذشت مدتی از این وضعیت، شهید چمران جهت شناسایی و بازدید وارد منطقه شد. در همان روزها بود که یک روز از سوی علیرضا برای شناسایی منطقه جنگی ماموریت یافتیم. در سیم آذر ماه سال 1359 صبح زود با تعدادی از بچه ها به سرپرستی علیرضا برای شناسایی حرکت کردیم. چون مسیر طولانی بود می بایست 10 الی 12 ساعت پیاده روی می کردیم و از بوته و نیزارها و نخلها و موانع طبیعی عبور می کردیم تا به نقطه ای که این برادران مد نظرشان بود و می خواستند از اوضاع دشمن مطلع شوند، برسیم و شناسایی کاملی را از منطقه داشته باشیم.

ساعت 9 صبح به منطقه مورد نظر رسیدیم. از کنار و لابه لای بیشه ها و درختها عبور کردیم. در آن شرایط در فاصله اندکی از دشمن قرار داشتیم. علیرضا قصد داشت موقعیت دشمن را شناسایی کند تا یک عملیات چریکی در منطقه انجام شود.

از صبح که حرکت کردیم به ما گفتند که تا ساعت 6 بعد از ظهر آنجا بمانید. به علیرضا گفتم: «هوا در حال تاریک شدن است، ما هم پس از پیمودن مسیر طولانی گرسنه هستیم، تکلیف چیه؟». جواب داد: «اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولی الامر منکم، تا زمانی که فرمانده دستور ندهد، بر نمی گردم حتی اگر مجبور شویم امشب را هم در این محل بمانیم». پس از شناسایی با بیسیم تماس گرفتند و دستور برگشت دادند.  

راوی: « همرزم سردار شهید علیرضا ماهینی»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




رزمندگان اسلام

آرزومان کربلا بود و نجف / جان و سر دادیم در راه هدف

چفیه هایمان رنگ و بوی یاس داشت / رنگ و بوی بیرق عباس داشت

یاد شبهایی که ما بودیم و مین / جستجوی مرگ در زیر زمین

همدم شبهایمان سجاده بود / حمله کردن خط شکستن ساده بود

حسرت رفتن در این دل مانده است / دست و پایم سخت در گل مانده است

عاشقان رفتند و ما جا مانده ایم / زیر بار غصه ها وا مانده ایم

کاش می شد بچه ها را جمع کرد / سنگر آن روزها را گرم کرد

کاش می شد بار دیگر جبهه رفت / جنگ عشقی کرد و تیری خورد و رفت





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 21 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا ماهینی

در تمام مدتی که در منطقه بودیم، هیچگاه پیش نیامد که علیرضا بدون هماهنگی فرمانده به زادگاه خود مراجعه کند. همیشه با ستاد جنگهای نامنظم هماهنگ می کرد، خط مقدم را تحویل نیروهای دیگری می داد و به اتفاق همه همرزمان به بوشهر بر می گشت.

وقتی هم که می خواست به منطقه برگردد، همه نیروها را مطلع می کرد و به منطقه عملیاتی بر می گشت و این موضوع احساس مسئولیت، اطاعت از مافوق و توجه به نیروهای زیر مجموعه می تواند بعنوان یک شاخص و الگو به نسل امروز معرفی گردد.

علیرضا هنگامی که در مرخصی بودند، به همه کسانی که در جبهه با او همرزم بودند، خانواده شهدا، مجروحین و یا کسانی که مدتی به جبهه نیامده بودند، سرکشی می کرد.

با پای گچ گرفته به خانه تک تک رزمندگان مراجعه می کرد و از آنها دلجوی می نمود  و از احوالی خانه آنها مطلع می شد. با مادر رزمندگان به گرمی گفتگو و دلجویی می کرد و با این کار به آنها روحیه می داد تا مایه دلگرمی و پشتوانه فرزند دلیرشان باشند.

در ملاقات و سرکشی از خانواده زمندگان، چنان از رشادت و دلاوریهای آنان سخن می گفت که رضایت و غرور زایدالوصفی، ناشی از تربیت چنین فرزندی مادران را فرا می گرفت. یکی از عوامل مهم و تأثیرگذار در ایجاد اتحاد، همدلی و همبستگی بین بچه های رزمنده، اقدامات ایشان بود.

راوی: «همرزم سردار شهید علیرضا ماهینی»





نوع مطلب : عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهیدان

ای خوشا آنکه بود مستِ مدامِ شهدا / دائماً باده زند از میِ جام شهدا

وقت آن آمده که در وسط شهر زنند / عاشقان میکده امروز بنام شهدا

پیر میخانه ما با نفس گرمش گفت / از زبان و نفسِ پیر و امام شهدا

شمع بزم بشریت شهدایند، بدان / روح ایثار بود مشی و مرام شهدا

جان فشاندند چو در راه خداوند، کنون / ناظر وجه خدایند تمام شهدا

آن شهیدی که به لب ذکر اناالحق دارد / روی سینه گُلِ آلاله و زنبق دارد

نسخه اینست که یاد شهدا بنماییم / یاد آن سفره نشینان خدا بنماییم

شهدا جان به فدای نفس حق کردند / وقت آنست که ما نیز فدا بنماییم

مرغ باغ ملکوتیم همه، چون شهدا / باید این مرغ در افلاک رها بنماییم

کربلا قبله مردان خدا بود، بیا / روی خود را به سوی کرببلا بنماییم

همچو آن منتقم خون حسین بن علی / گریه بر زینب او صبح و مسا بنماییم

زینب آنست که راهِ شهدا می پوید / هر کجا هست ز شاهِ شهدا می گوید

«امیر عظیمی»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 20 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا ماهینی

در بیست و نهم آبان ماه سال 1360 با علیرضا در دهلاویه حضور داشتیم. قرار بود برای عملیات فتح بستان که بعدها طریق القدس نامیده شد، از دهلاویه عملیاتی صورت گیرد. شب عملیات، شبی بسیار تاریک بود و من تا آن زمان، شبی به آن تاریکی ندیده بودم. تصویر آن شب هنوز هم در ذهنم باقی مانده است. در آن شب من به اتفاق سه نفر از دوستان رزمنده، عضو گروه شناسایی بودم.

از طرف علیرضا به ما دستور رسید که کارهای شناسایی خط مقدم را قبل از آغاز عملیات انجام دهیم. این کار با همکاری یکی از بچه های عرب زبان خوزستان که به منطقه آشنایی کامل داشت، انجام می شد. شب عملیات، وقتی از خاکریز خودی سرازیر و وارد منطقه دشمن شدیم، من نفر چهارم ستون بودم. در پشت سر ما یک گروهان از بچه های بوشهر و قم تحت فرماندهی علیرضا بودند. در آن شب تاریک، اگر کسی 40 سانتی متر از کسی فاصله می گرفت، دیگر قابل رؤیت نبود. در حین حرکت، شهید حسین عربزاده (اهل کازرون) مقداری از من فاصله گرفت. من دیگر او را ندیدم و دویدم تا به او برسم تا در ستون فاصله نیفتد و بقیه بچه ها راه را گم نکنند. همین طور که به سرعت می دویدم، با شهید عربزاده برخورد کرده و هر دو روی هم افتادیم.

در مسیر طبق شناسایی شب قبل، آبراهی وجود داشت که در آن تیپ 25 کربلا به فرماندهی مرتضی قربانی (یکی از فرماندهان لشکر امام حسین) با علیرضا هماهنگ شده بود که به عنوان فرمانده نیروهای خط شکن عمل نماید. دستور داده بودند که علیرضا در انتهای نیروها باشد. من انتظار داشتم بعد از اینکه خط را شکستیم و آن نقطه فتح شد، ماهینی به ما ملحق شود. در پشت میدان مین منتظر دستور بودیم و این در حالی بود که رحمت الهی نیز به آرامی باریدن گرفت. نیروها در آبراهی به ارتفاع 40 سانتی متر نشسته بودند. در کنار این آبراه درختچه هایی خشک و پراکنده وجود داشت. بعد از میدان مین این درختان و خاشاک به صورت فشرده وجود داشتند، طوری که اگر کسی از بین آنها عبور می کرد، ایجاد صدا می کردند.

بچه های تخریب از گروه جنگهای نامنظم با مسئولیت سردار علیپور که از بچه های خوزستان بود، وارد عمل شدند تا معبر را در میدان مین باز کنند. پاکسازی میدان مین توسط آنها، حدود 45 دقیقه تا یک ساعت طول کشید. در این فاصله ما از آنها خبری نداشتیم. من هم به اتفاق سه نفر از بچه ها در اول معبر و آبراه نشسته بودیم. بیش از صد نفر از نیروها، پشت سر ما منتظر بودند. در همین زمان، در یک لحظه خواب کوتاهی رفتم ولی زود بیدار شدم. وضعیت منطقه عادی بود. دشمن کوچکترین شکی به عملیات ما نکرد و خبری هم از وقوع آن نداشت. آنها حتی منور هم نمی زدند زیرا احساس خطر نمی کردند.

ناگهان صدایی از پشت شنیدم. به یکباره شخصی به کنارم آمد و گفت: «بچه ها چه کردند؟». از نزدیک با دقت نگاه کردم، متوجه شدم علیرضا است. با تعجب از او پرسیدم: «علیرضا تو این جا چه می کنی؟ قرار بود شما عقبه را داشته باشی؟». گفت: «حالا که این جا هستم، من عقب باشم و بچه ها جلوی تیر بروند؟ هرگز این کار را نمی کنم». ازم پرسید: «علیپور کجاست؟». گفتم: «برای پاکسازی به میدان مین رفته و هنوز برنگشته». پس از اندک زمانی علیپور با آن دو نفر برگشتند.

علیپور با دیدن علیرضا با حالت تعجب و با همان صدای آهسته پرسید: «ماهینی این جا هستی؟». علیرضا بدون این که پاسخ او را بدهد، پرسید: «چه کردی؟». علیپور جواب داد: «آماده است، مین خاصی در میدان نبود». ظاهراً آن جا معبر عراقی ها بود که جهت شناسایی از آن استفاده می کردند. علیرضا با حالت خاصی نیم خیز شد و گفت: «بچه ها آماده اید جلو برویم؟». با اعلام آمادگی نیروها، خطها پشت سر علیرضا حرکت کردند.

از آن درختچه های خشک که دیگر با بارش باران خیس شده بودند و صدایی از آنها در نمی آمد، عبور کردیم. حدود بیست متر جلوتر رفته و به جایی رسیدیم که دیگر خاکریز دشمن که یال رودخانه سابله بود را می دیدیم. فاصله ما تا خاکریز دشمن حدود 40 متر بود. علیرضا درنگی کرد، روی زانو نشست. به طرف ما برگشت و گفت: «بچه ها آماده اید؟ می خواهیم شروع کنیم». گفتیم: «بله». گفت: «یاعلی گویان بلند شوید».

علیرضا با آن صدای رسا و آهنین که هنوز در گوشم طنین انداز است، یاعلی گفت و به طرف دشمن شروع به شلیک کرد. به دنبال او شروع به حمله کردیم. من آن زمان آر.پی.جی داشتم. گلوله آن را به طرف خاکریز دشمن هدف گرفته و شلیک کردم. ماهینی با فریاد «نصر من الله و فتح قریب» خاکریز دشمن را به رگبار بست و به سوی دشمن حمله ور شد. من و سایر عزیزان از جمله شهیدان حسین عربزاده و میرسنجری بیرون کانال به طرف خاکریز دشمن می دویدیم و تیراندازی می کردیم.

عراقیها به شدت غافلگیر شدند به طوری که فرصت نیافتند حتی یک گلوله به طرف ما شلیک کنند.  بدون این که حتی یک زخمی هم داشته باشیم، خاکریز دشمن را فتح کردیم. از خاکریز آنها پایین آمدیم و کنار سنگرهایشان قرار گرفتیم. به علت تاریکی محض بین نیروها فاصله افتاده بود. بچه ها یکدیگر را گم کرده بودند. وقتی کنار سنگرهای دشمن قرار گرفتیم، نگاه کردم دیدم 10 الی 12 نفر بیشتر نیستیم. بقیه بچه ها پراکنده شده و ما را گم کرده بودند. بخش اعظم سنگر عراقی ها پاکسازی نشده بود. علیرضا دستور پیشروی داد. تعدادی از نیروهای دشمن که متوجه حمله شده بودند، متواری شدند.

بدلیل مجروحیت به عقب منتقل شدیم. علیرضا در آن حال مرا دید و به اسم کوچک صدام زد و پرسید: «چه شده؟». گفتم: «مجروح شدم ولى می خواهم با شما بیایم چون پاهام سالم است و تنها دستم مورد اصابت گلوله قرار گرفته است». علیرضا گفت: «تو نگران نباش، ما هستیم. تو برو و بقیه بچه ها را خبر کن تا به ما ملحق شوند. ما راه را باز می کنیم تا آمبولانس ها بیایند». در آن لحظات حرفهای او بسیار روحیه بخش بود.

یکی از همرزمان که تیر به قفسه سینه اش اصابت کرده بود را به عقب منتقل نمودم. دشمن آتش شدیدی می ریخت. بنا به دستور علیرضا، به دنبال آن بودم که بچه ها را به سمت او راهنمایی کنم، بچه ها در مسیر منتظر دستور حمله بودند. به آنها پیام شهید ماهینی را دادم. یکی از بچه ها که معاون شهید ماهینی بود، با بی سیم به دنبال علیرضا می گشت. به محض دیدنم، رویم را بوسید و گفت: «تو علیرضا را ندیدی؟ بچه ها چه کار کردند؟». گفتم: «علیرضا جلو منتظر شماست». سایر بچه ها سریع خود را به علیرضا رساندند و حماسه بزرگی آفریدند.

صبح روز بعد در سنگرها بیش از 300 اسیر عراقی گرفتند و پل سابله در سیزدهم آذر ماه سال 1360 آزاد گردید. فردای آن روز در جریان پاتکهای دشمن علیرضا از ناحیه پا زخمی شد که با سختی او را به عقب برده و راهی بیمارستان کردند زیرا به راحتی حاضر به عقب رفتن نبود.

راوی: «همرزم سردار شهید علیرضا ماهینی»




نوع مطلب : عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جنگ نرم

ﺍﯼ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺟﻨﮓ ﺩﯾﮕﺮیست / ﺧﺎﮐﺮﯾﺰ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺑﻪ ﺭﻧﮓ ﺩﯾﮕﺮیست

ﺳﻨﮕﺮﯼ ﺩﯾﮕـﺮ ﺑﻨﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻨﯿﻢ / ﺩِﯾﻦ ﺧﻮﺩ ﺑـﺮ ﺩﯾﻦ ﺍﺩﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻨﯿﻢ

ﺳـﻨﮕـﺮ ﺩﺷﻤﻦ ﺑﺮﻭﻥ ﻣﺮﺯ ﻧﯿﺴﺖ / ﺍﺷﺘﻬﺎﯼ ﺍﻭ ﺑـﺮﺍﯼ ﺍﺭﺯ ﻧﯿﺴﺖ  

ﺳـﻨﮕﺮ ﺩﺷﻤﻦ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﺳﺖ / ﺣﻤﻠﻪ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺟﺎﻧﺐ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻫﺎﺳﺖ

ﻣﺤـﻮ ﺍﺭﺯﺷﻬﺎ ﺷﻌﺎﺭ ﺩﺷﻤﻦ ﺍﺳﺖ / ﺭﺧﻨﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﮐﺎﺭ ﺩﺷﻤﻦ ﺍﺳﺖ

ﻣﺮﺩﻫﺎ ﭼﻮﻥ ﺯﻥ ﺧـﻮﺩﺁﺭﺍﯾﯽ ﮐﻨﻨﺪ / ﺿﺪ ﺣﯿﺜﯿﺖ ﺻﻒ ﺁﺭﺍﯾﯽ ﮐﻨﻨﺪ

ﭘـﻮﺷﺶ ﺯﻧﻬﺎ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﺮﺩﻫﺎﺳﺖ / ﺍﯾـﻦ ﺗـﻔﮑﺮ ﺷﯿﻮﻩ ﺑﯽ ﺩﺭﺩﻫﺎﺳـﺖ

ﮐﻮ ، ﮐﺠﺎ ﺗﺼﻮﯾـﺮ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺭﺷﯿﺪ / ﺷﯿﺮﻣﺮﺩﺍﻥ ﺑﻼ ﺟﻮﯼ ﺷﻬﯿﺪ

ﺣﻤﻠﻪ ﺑﺮ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻣﻠﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ / ﻧﻮﺟﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﯽ ﻫـﻮﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ

ﺑﺎﺯ ﮔﺮﺩﯾﺪ ﺍﯼ ﺗﮑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﺟﻨﮓ / ﺍﯼ ﺷﺠﺎﻋﺎﻥ ، ﺍﯼ ﺩﻻﻭﺭﻫﺎﯼ ﺟﻨﮓ

ﺟﺒﻬﻪ ی ﻓـﺮﻫﻨﮓ ﺭﺍ ﺍﺣﯿﺎ ﮐﻨﯿﺪ / ﺧـﺪﻋﻪ ﻭ ﻧﯿﺮﻧﮓ ﺭﺍ ﺭﺳﻮﺍ ﮐﻨﯿﺪ  

ﻭﺍﺭﺙ ﺧﻮﻥ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﮔﻮﺵ ﮐﻦ / ﻣﺤﻮ ﺷﺪ ﺭﻧﮓ ﺣﻘﺎﯾـﻖ ، ﮔﻮﺵ ﮐﻦ

ﻏﺮﺑﯿﺎﻥ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﯾﺸﺖ ﮐﻨﻨﺪ / ﺗﺎﺭ ﻭ ﭘـﻮﺩ ﺭﻭﺡ ﺗـﺸﻮﯾﺸﺖ ﮐﻨﻨﺪ

ﺳﻢ ﺗﺒﻠﯿﻐﺎﺕ ﺩﺷﻤﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ / ﺍﯼ ﺑـﺮﺍﺩﺭ ﺩﺍﺭﻭاش ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﺍﺳﺖ





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 1821 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو