خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
سه شنبه 5 شهریور 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمود معماری

محمود از 10 سالگی نماز خواندن را به کمک من و مادرش فرا گرفت و از 14 سالگی روزه می گرفت. زمان افطار که می شد هر چیزی سر سفره داشتیم با هم می خوردیم و او هیچ وقت از ساده بودن غذا شکایت نمی کرد. اگر هم یک روز غذا زیاد بود به مادرش می گفت: «من چند خانواده فقیر سراغ دارم، مقداری از غذا را بده تا به آنها بدهم».

او در تظاهرات و راهپیماییهایی که علیه حکومت شاه ملعون صورت می گرفت، شرکت می کرد و از من می خواست که در مغازه پنبه و الکل بگذارم تا اگر زمانی کسی در آن حوالی زخمی شد، بتوانیم او را مداوا کنیم.

وقتی محمود سربازیش را تمام کرد و برگشت، یک روز همه دوستانش به نزد او آمدند. وقتی آنها به شوخی به پسرم گفتند: «تو که سربازی را تمام کردی پس حالا باید ازدواج کنی تا ما شیرینی تو را بخوریم»، او از حرف آنها ناراحت شد و به دوستانش گفت: «اگر قصد شما شوخی کردن هم باشد، باز نباید در این موقعیت این حرف را بزنید. مگر نمی بینید که به کشور عزیز ما ایران حمله کرده اند؟ پس ما باید بجنگیم. وقتی که دینم در خطر است، وقتی که ناموس و مملکتم در خطر است، آیا صحیح است که من و امثال من به ازدواج فکر کنیم؟ ما نباید این جا بمانیم. وظیفه ماست که در جبهه های نبرد حاضر شویم و از دین و مملکتمان دفاع کنیم. دوران سربازیم که تمام شد نمی خواستم برگردم ولی آنها به من گفتند که باید بروی و از پدر و مادرت رضایت بگیری».

شبی که محمود می خواست به جبهه اعزام شود، رضایت من و مادرش را جلب کرد و روز بعد با شور و شوق به سوی جبهه های حق علیه باطل شتافت. وقتی می خواست به ما بگوید که قصد رفتن به جبهه را دارد، خجالت می کشید رو در رو با من حرف بزند. به همین دلیل برایم نامه نوشت. من هم در جواب او گفتم: «افتخار می کنم که چنین پسری داشته باشم که در راه دفاع از دین و میهن خود بجنگد».

این طوری که به ما گفتند نحوه به شهادت رسیدنش از این قرار بوده که گردانی از مشهد آمده بودند و یک آر.پی.جی زن می خواستند که بتواند سینه خیز برود و شلیک کند و محمود داوطلبانه می پذیرد و در همان عملیات (فتح المبین) توسط بعثی های جنایتکار با نارنجک به شهادت می رسد.

هنوز 3 الی 4 روز به چهلمین روز شهادتش مانده بود، من یک شب خواب دیدم که در جایی هستم و هر طرف را نگاه می کنم تعدادی پسر جوان را می بینم که مشغول کاشتن نهال انار و نهال حنا هستند. وقتی از آنها پرسیدم که چرا این دو نوع نهال را با هم می کارید؟ بهم جواب دادند که به ما گفته اند باید نهالها  را به همین ترتیب بکاریم. در حال صحبت کردن با آنها بودم که یک دفعه دیدم عمویم که سالها پیش مرده است، دارد از دور می آید و من فهمیدم که آن جوانها هم مرده اند. وقتی عمویم به من رسید از او پرسیدم: «عمو در این دنیا چه کار خوبی باید انجام بدهم تا توشه ای برای آخرتم باشد؟». گفت: «اگر پروردگار متعال نمازهایت را قبول کند تو در این جهان نجات می یابی».

این را گفت و می خواست برود که دو نفر که پشتشان به من بود را صدا زد. یکی از آنها محمود بود. عمویم بهم گفت: «حالا فهمیدی در آن دنیا هم که هستی می توانی ما را ببینی، پس همین جا بمان». من مکثی کردم و یک دفعه محمود با صدای بلند گفت: «نه، او را ببرید آلان وقتش نیست». گفتم: «خودم می روم». ولی او گفت: «نه، خودت نمی توانی بروی». سرم را که برگرداندم کمی جلوتر تونلی را دیدم که کنار آن مقداری تخمهای ریز ماهی از تعدادی لوله بیرون می آید و هر تخمی که به زمین می رسید به یک انسان تبدیل می شد. آن موقع بود که فهمیدم آنها راست می گفتند، من به تنهایی نمی توانستم از آنجا بروم. بیش از حد حیرت زده و متعجب شده بودم که از خواب بیدار شدم.

شب هفتم شهادتش به خوابم آمد و گفت: «به مختار متولی (یکی از دوستانش) کمک کن، می خواهد ازدواج کند». چند روز بعد نزد مختار رفتم. ایشان قبلاً عقد کرده بودند و می خواستند جشن عروسی بگیرند. به او گفتم: «نمی توانم عین واقعیت را به تو بگویم ولی باید در چند روز آینده جشن عروسیت را بگیری». مختار بهم گفت: «من چه طور می توانم جشن بگیرم وقتی دوستم به شهادت رسیده است». آن روز من او را راضی کردم و پولی به او قرض دادم تا جشن عروسی اش را بگیرد.

‏راوی: «پدر شهید محمود معماری»





نوع مطلب : خواب شهیدان، نحوه شهادت، شهدا و خانواده، شهیدان و احکام دینی، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 1 شهریور 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
امام زمان (عج)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 1 شهریور 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمود معماری

محمود بسیار مهربان و خوش اخلاق بود. او به ما خیلی احترام می گذاشت و همیشه به حرف های ما گوش می داد. محمود ضمن اینکه به ما کمک می کرد، به یاری همسایه ها و دوستانش نیز می رفت و اگر وسیله کسی خراب می شد و نیاز به تعمیر داشت، بلافاصله آن را تعمیر می کرد. او خیلی سرسخت و کوشا بود و در دوران انقلاب نیز بسیار فعال و پر جنب و جوش بود. در تظاهرات ها شرکت می کرد ، شعار می داد ، اعلامیه پخش می کرد تا بالاخره انقلاب به پیروزی رسید. به محض تشکیل شدن بسیج به آن پیوست و جزء یکی از اعضاء فعال آن شد.

محمود قبل از رفتن به جبهه بهم گفت: «مادر، اگر شهید شوم شما ناراحت نمی شوید؟». در جوابش گفتم: «نه، من افتخار می کنم که پسرم به شهادت برسد».

وقتی جسد محمود را دیدم آن قدر زیبا و مظلوم به نظر می رسید و آن قدر راحت دراز کشیده بود که فکر کردم خواب است و به آرامی صورت پسرم را نوازش کردم و بوسیدم. هنوز لباس بسیجی اش تنش بود و یک قرآن سوراخ شده ای کوچک هم درون جیبش بود. گویا تیری که به سویش شلیک شده بود پس از سوراخ کردن قرآن که در جیب پیراهنش قرار داشت، به قلبش اصابت کرده بود.

همه از او تعریف می کردند. همه می گفتند که پسری خوب و با محبت از میان ما رفت. پسری که همیشه به ما احترام می گذاشت و کمک حال ما بود. رفتار و کردار او در خانه خیلی خوب بود. خیلی به ما احترام می گذاشت و هر وقت به بازار می رفت و بر می گشت با دست پر به خانه می آمد. مخصوصاً برای خواهر بزرگش همیشه خرید می کرد. او خواهر کوچکش را هم خیلی دوست داشت و وقتی به خانه می آمد او را بغل می کرد و می بوسید و می گفت خیلی او را دوست دارم.

بعد از اینکه محمود به شهادت رسید، یک شب خواب دیدم که او به در خانه آمده، در حالی که پایش روی زمین نبود و بدنش خیلی نرم بود. از او پرسیدم: «‏مادر کجا بودی؟». گفت: «خانه خودم بودم، حالا هم آمده ام سری به شما بزنم و برگردم». گفتم: «قدمت روی چشم، بیا داخل خانه تا برایت غذا بیاورم». گفت: «‏نه غذا خورده ام، نگران من نباشید». جالب اینجاست که در خواب اصلأ حواسم نبود که محمود شهید شده است.

چند نفر از دوستان محمود بعد از شهادتش نزد ما آمدند و گفتند که محمود قبل از شهید شدنش به آنها گفته بود که خواب دیده عمویش به دیدنش آمده، البته عمویش زمانی که خیلی کوچک بوده در دریا غرق ‏ شده است. او به عمویش گفته کار خوبی کردی که پیش من آمدی ‏چون خیلی تنها هستم. محمود پس از تعریف کردن خوابش به دوستانش گفته بود ‏که تعبیر این خواب این است که به زودی به شهادت می رسد.

‏‏محمود قبل از شهادتش به یکی از دوستانش به نام اسماعیل غریبی گفته بود: «من شهید می شوم ولی می دانم که تو تا روز چهلم من یادت می رود که خبر شهادتم را به مادرم بدهی». ‏همین طور هم شد. چهل روز پس از شهادت محمود، یک روز من کنار مزار ایشان بودم که د‏وستش به آنجا آمد و شروع کرد با صدای بلند گریستن. او پس از این که کمی آرامتر شد، جریان را برای ما تعریف کرد و ما را به حیرت واداشت. چندی بعد او نیز به شهادت رسید و به د‏یار باقی شتافت.

 ‏راوی: «مادر شهید محمود معماری»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




تا چند روز اول در برزخ فکری بودم. سعی میکردم با مطالعه کتبی همچون «شبهای پیشاور»، «آنگاه که هدایت شدم»، «شیعه پاسخ میدهد» و... آرامش بگیرم. وقتی به آرامش درونی رسیدم، دیگر وقتش بود تا خانواده ام را از این حقیقت مطلع سازم تا تصمیم بگیرند.

حرم امام رضا (علیه السلام)

یک روز که عزم را برای گفتن حقیقت شیعه جذب کردم، به منزل آمدم همه بودند. تلویزیون را روشن کرده و شبکهای از اهل سنت که غالبا کارشناسان و مجریان افراطی در آن مقابل دوربین میرفتند را انتخاب کردم. این بار فردی به نام «ملازاده» در حال صحبت بود و فحشهای رکیک به شیعیان و نظام حاکم ایران میداد. پدرم سریعاً سر برگرداند و پرسید: «این چه شبکهای است؟». گفتم: «شبکه اهل سنت». گفت: «این کارشناس کیست؟». پاسخ دادم: «از علمای بزرگ اهل سنت». با تعجب به من رو کرد و گفت: این پیرو سنت است که اینگونه رهبر و مراجع ایران را به فحش و ناسزا بسته است؟». گفتم: «بله متاسفانه». سپس، قرآن و کتب شیعه و سنی را آوردم. همانند همان روحانی مستقر در حرم امام رضا (علیه السلام)، ولایت حضرت علی (علیه السلام) را بر اساس قرآن و کتب معتبر اهل سنت برایشان اثبات کردم. آنها نیز با دیدن حق و حقیقت، شهادتین را گفتند و شیعه شدند...

با فعالیت در این عرصه میخواستم از شیعه و تشیع بیشتر بدانم. الان بیش از ۴ سال است که لیاقت سربازی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه شریف) را پیدا کردهام.

حرم هر کدام از ائمه معصومین (علیهم السلام) که مشرف میشوم عرض میکنم: «حالا که مرا خریدید، به راحتی آزادم نکنید. اجازه دهید لذت نوکری کردن شما برایم مادام العمر باشد».

شکر خدا تاکنون هر چه طلب کردم، مرحمت فرمودند. از امام رضا (علیه السلام) کربلا خواستم، برات این سفر را امضا کردند و اربعین گذشته رهسپار سرزمین عشق شدم. در کربلا هم از اربابم حسین بن علی (علیه السلام) خواستم عقیدهام را نسبت به مذهب غنی تشیع افزایش دهد و یاریم دهد تا این ندای حق را به گوش همگان برسانم.

«ادیان نت»




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




عید غدیر خم مبارک باد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 29 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید مجید فیلی

مجید فیلی از نظر اخلاقی و شجاعت بی نظیر بود، چنان که در گشتهای شبانه جهت شناسایی نفر اول بود و هیچ ابایی از مرگ نداشت.

روزی از مرخصی روزانه بر می گشتم که دیدم مجید کنار سنگر نشسته و مشغول تمیز کردن اسلحه ای است. بهش گفتم: «مجید این تیربار کجا بوده؟». گفت: «یکی از بچه ها به وسیله همین تیربار گلوله آر.پی.جی را در هوا زده و به او مرخصی تشویقی داده اند و حالا نصیب من شده است. می خواهم امشب با این تیربار چنان محشری به پا کنم که خواب از چشمان بعضی ها ربوده شود». به او گفتم: «مواظب خودت باش، من هم از تو حمایت می کنم». آن شب غوغایی به پا کرد که هیچ وقت فراموش نمی کنم.

یکی از بچه های رزمنده همیشه به مجید می گفت: «اگر بگویند کسی تیر به سرش خورده، مطمئنم تو هستی» و مجید به او پاسخ می داد: «ما سعادت دیدار حق را نداریم».

یک روز به او گفتم: «تا کی می خواهی اینجا بمانی؟». در جوابم گفت: «تا زمانی که سعادت دیدار حق نصیبم شود».

آن روز بعد از ظهر، مجید آواز حزن انگیزی می خواند. وقتی صدایش را شنیدم، او را نزد خودم آوردم و به چهره او نگاه کردم. متوجه شدم که مجید مثل همیشه نیست. بسیار نگران شدم، آخرتازه از مرخصی شهرستان آمده بود. بهش گفتم: «قضیه چیه؟». گفت: «می ترسم ناراحت شوی». گفتم: «مگر تا حالا ناراحتی مرا دیده ای؟».

یکباره اشک در چشمات حلقه زد، تا حالا گریه او را ندیده بودم، من که نمی دانستم در مرخصی به مجید چه گذشته بود، از او خواستم با من حرف بزند و او لب به سخن گشود و گفت: «این بار پیش تمام فامیل رفته ام و از همه آنها خداحافظی کرده ام. هر کس هم از من دلخوری داشته، از دلش در آورده ام ولی نگران مادرم هستم. مثل اینکه این سفر، سفر آخرم است و دیگر بر نمی گردم. از تو خواهش می کنم تمام یادبودهای من، از کیفم گرفته تا دیگر وسایلم را برداری و به خانواده ام تحویل بدهی، من فردا صبح دیگر نیستم».

‏گرچه جبهه بود و هیچ کسی سرنوشت خود را نمی دانست ولی گویا به او الهام شده بود. بهش گفتم: «در آن دنیا شفاعت مرا می کنی؟». او گفت: «من خود نیز نیاز به شفاعت دارم».

فردا صبح زمانی که صدای تیربار او خاموش شد، متوجه شدم دیگر جواب آتش عراقیها را نمی دهد. اسلحه ام را گذاشتم و به طرف سنگر مجید دویدم، از پشت سرش او را دیدم که در کف سنگر نشسته است. اول فکر کردم واقعاً نشسته و اتفاقی برایش نیفتاده است. ‏ولی رو به رویش ایستادم دیدم صورت او خون آلود گشته و تیر به سر او اصابت کرده است. آن موقع بود که تمام حرفهایی را که دیروز زده بود در ذهنم مرور کردم و گریستم. آری او خبر داشت که چه اتفاقی خواهد افتاد و آن دیدار آخر ما بود.

راوی: «همرزم شهید مجید فیلی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سالروز ولادت امام هادی (علیه السلام)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 1811 )    1   2   3   4   5   6   7   ...