خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شنبه 18 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا ماهینی

علیرضا بسیار اجتماعی و خوش مشرب بود. در اولین برخورد با افراد مختلف، ارتباط خوبی با آنها برقرار می کرد. اشخاص در کنار ایشان احساس راحتی خاصی می کردند. ماهینی دارای طبعی بلند و دوراندیش بود. یکی از خصوصیات بارزش شجاعت و دلاوری خاص ایشان بود و کمترین ترسی در وجودش نبود و از تهاجم دشمن هیچ هراسی نداشت. همیشه سعی داشت در معرکه کارزار جلودار و پیشتاز نیروها باشد. به همین دلیل همیشه سینه خود را سپر بلا می کرد.

علیرضا دارای هوشی سرشار و زیرکی خاصی بود. او در مسائل مختلفی از قبیل شناسایی و حفظ خط مقدم با تدبیر و آگاهی خود، نیروهایش را با موفقیت به پیش می برد و دشمن را وادار به عقب نشینی می کرد.

در حالی که ما در سنگرهایمان بودیم، با انجام حرکاتی خاص در دل شب دشمن را متزلزل می کرد. مثلاً دستور می داد بچه ها از چند جای خاکریز با صدای بلند، الله اکبر بگویند و دو سه دقیقه بعد به سنگر برگردند. بعد از این حرکت، دشمن حدود یک ساعت آتش می ریخت. با این کار بخش اعظم مواضع دشمن برایمان دقیقاً مشخص می شد و علیرضا با این ترفند به هدفش می رسید که جنگ افزارهای دشمن کجا و در چه فاصله ای هستند.

علیرضا در هنگام کار و فعالیت، مدیری جدی، لایق و کارآمد بود. همه دوستان به این موضوع اذعان دارند که ایشان موقع کار، اصلاً شوخی نمی کرد و تمام فکرش معطوف به کار بود. شهید اسماعیل کمان در یکی از شناساییها که همراه ماهینی رفته بود، شروع به مزاح می کند و این حرکت وی باعث خنداندن تعدادی از همراهان می گردد. وقتی به مقر برگشتند علیرضا شروع به سرزنش ایشان می کند و می گوید: «موقع انجام وظیفه، وقت مناسبی برای شوخی نیست».

اما همین فرد جدی و منضبط ، در موقع استراحت و فراغت، چنان خوش برخورد و شوخ طبع بود که هر مخاطبی بر سر شوق و وجد می آورد. علیرضا شخصی کم ادعا و کم توقع بود. با آن شخصیت روحی و جایگاه ظاهری که داشت و به عنوان فرمانده منطقه و بخشی از نیروهای جنگهای نامنظم و گروهی از ارتشی ها بود، اما با این حال هیچگاه کمترین توقع و ادعای نداشت و خود را با کوچکترین فرد منطقه برابر می دانست.

با وجود جدیت در کار دارای روحیه ای انعطاف پذیر و عاطفی بود. کمتر شخصی وجود دارد که این دو حالت را با هم داشته باشد. افراد معمولاً یا قاطع هستند یا کلاً انعطاف پذیر. ایشان حرف حق و درست را به راحتی می پذیرفت، مسئولیتها را به افراد زیر دست خود محول می کرد و از آنها بهره و کار مفید می خواست. گرچه بعضی از این کارها را می توانست به راحتی انجام دهد ولی این مسئولیتها را واگذار می کرد تا کادرسازی کند. به عنوان مثال به شهید برقی که از بچه های کم سن و سال تحت فرماندهی علیرضا بود، ماموریت داده بود که در گوشه ای از خاکریز بنشیند و مسائل و اتفاقاتی که حد فاصل مواضع خودی و دشمن روی می دهد، یاداشت کند و هر شب تحول علیرضا دهد.

در کرخه نور و طراح مستقر بودیم. فرصتی دست داد تا علیرضا و نیروهای تحت امرش جهت مرخصی چند روزه به عقب برگردند.من به اتفاق سه چهار نفر از دوستان با اجازه علیرضا در خط مقدم ماندیم. پس از گذشت مدتی تعدادی نیرو به فرماندهی یکی از بچه های تهران وارد منطقه شدند. این فرمانده بعد از اینکه متوجه شد ما از نیروهای شهید ماهینی هستیم، بسیار احترام و تکریم کرد، تا آنجا که در کوچکترین مسائل با ما مشورت می نمود. وقتی علت را از او پرسیدیم، گفت: «شما نیروهای علیرضا ماهینی، با تجربه و کاردان هستید».

علیرضا ماهینی در ستاد جنگهای نامنظم، از ارزش و جایگاه بالایی برخوردار بود. بچه های قم و تهران می گفتند: «ما می خواهیم با ماهینی باشیم». بچه های مشهد وقتی به منطقه جنوب می آمدند، سؤال می کردند که شهید ماهینی کدام منطقه است؟ پس از متوجه شدن، راهی همان منطقه می شدند. همرزمان ایشان هیچگاه حاضر نبودند لحظه ای از او دور شوند.

راوی: «همرزم سردار شهید علیرضا ماهینی»




نوع مطلب : عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




امام زمان (عج)

ای غایب از نظرها ، کی می شود بیایی / برقع ز رخ بگیری ، صورت به ما گشایی

هم دست تو ببوسم ، هم دور تو بگردم / هم رو نما ستانی ، هم رو به ما نمایی

آیا به کوه رضوان ، آیا به طور سینا / آیا به بیت الاقصی ، آیا به ذی طوایی

در مکه و مدینه ، یا در نجف مقیمی / در مشهد مقدس ، یا دشت کربلایی

جانم شود فدایت ، تا بشنوم ندایت / دائم زنم صدایت ، یابن الحسن کجایی

تنها مسیح عالم ، تنها نجات آدم / تنها وصی خاتم ، تنها امید مایی

ای انس و جان فدایت ، محتاج یک نگاهت / چشم همه به راهت ، شاید ز در درآیی

هم پرچم حسینی ، بر دوش خود بگیری / هم قبر مادرت را بر شیعیان نمایی

در قلب ما حبیبی ، بر زخم ما طبیبی / بر جان ما قراری ، بر درد ما دوایی

باشد شعار میثم ، ای شهریار عالم / کی می شود بیایی ، کی می شود بیایی

«غلامرضا سازگار»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 17 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا ماهینی

در منطقه طراح بودیم، در هیجدهم تیرماه سال 1360 حدود ساعت ۱۱ یا ۱۲ ظهر بود که قرار شد به همراه علیرضا برای شناسایی وضعیت و خاکریز دشمن راهی شویم. آنجا از نظر سوق الجیشی برای ما دارای اهمیت فراوان بود و باید عملیات موفقیت آمیز صورت می گرفت و به همین دلیل می بایست شناسایی خیلی دقیق انجام می شد.

در همان ابتدای راه خمپاره ای به نزدیکی ما به زمین خورد و ترکش آن به صورت علیرضا برخورد کرد و باعث مجروحیت ایشان شد. علیرضا فوراً به طرف سنگر بهداری رفت و سر خود را باند پیچی نمود و مجدداً برای شناسایی آماده رفتن شد. من به ایشان گفتم: «با توجه به وضعیت و حالتان صلاح نیست حرکت کنید». ولی او نپذیرفت و گفت: «ما باید کار خود را تمام کنیم و شناسایی به نحو احسن انجام شود، چون عملیاتی در پیش داریم که به اطلاعاتی دقیقی نیاز دارد». پس از این گفتگو به شناسایی رفتیم، کارمان را انجام دادیم و سالم برگشتیم.

من به عبادت های علیرضا توجه می کردم. همیشه می دیدم که او در نمازهای خود توجه زیادی به ذکرها دارد و با معنویت زیادی نمازهای خود را می خواند. اگر کسی تصادفاً متوجه نماز خواندن ایشان می شد، می فهمید که نماز خواندن او مانند یک فرد عادی نیست. معنویتش طرف مقابل را مجذوب می کرد. چنان با خضوع و خشوع رکوع و سجود را بجا می آورد که انسان احساس می کرد آخرین نمازش است.

علیرضا در مقابل اطرافیان، بسیار خاشع و نرم برخورد می کرد و قلبی رئوف داشت. فرماندهی منطقه ای که در آنجا استقرار داشتیم را به ماهینی سپرده بودند. تعدادی از بچه های قم، بوشهر و برخی استانهای دیگر تحت فرماندهی او بودند.

در یکی از روزها، یکی از بچه های قم، برای گرفتن مرخصی قصد ملاقات با علیرضا را داشت. به سنگر فرماندهی آمد. ما نیز در کنار ایشان بودیم. آن برادر رزمنده گفت: «با فرماندهی منطقه کار دارم». با دیدن برگه مرخصی در دستش، متوجه کار او شدم. به ماهینی اشاره کردم و گفتم: «فرمانده منطقه ایشونه». آن رزمنده نگاهی به علیرضا کرد، احساس می کرد که دارم با او شوخی می کنم. گفت: «من با فرمانده کار دارم». گفتم: «فرمانده ایشون هستند». رزمنده قمی باز لبخندی زد و گفت: «شوخی نمی کنم، با فرمانده کار دارم».

علیرضا که متوجه ماجرا شده بود، به آن رزمنده گفت: «بفرمایید کاری داشتید؟». برادر رزمنده پاسخ داد: «من با فرمانده کار دارم». علیرضا گفت: «فرمانده من هستم». رزمنده ای که برای گرفتن مرخصی آمده بود، خیلی برایش جالب و از طرفی باور نکردنی بود که شخصی با چنین ظاهر ساده و صمیمی فرمانده باشد. به علیرضا ماهینی گفت: «من می خواهم به مرخصی بروم». ماهینی جواب داد: «برگه ات بده تا امضاء کنم». آن رزمنده پس از روبوسی و عذرخواهی از اتفاق پیش آمده، از سنگر خارج شد. این نشانه سادگی و ساده زیستی علیرضا در منطقه بود که خود را هم رنگ همه رزمندگان می ساخت.

او در برخورد با افراد کوچک و بزرگ رعایت احترام و ادب را می نمود. رنجیده خاطری از ایشان تاکنون روایت نشده است. روح و منشی آن شهید بزرگوار، آن قدر عظیم و لطیف بود که هرگز باعث ناراحتی رزمنده ای نشد و با وجود این که فرمانده بود، امکان نداشت که رویدادهای مختلف او را عصبانی کند.

راوی: « همرزم سردار شهید علیرضا ماهینی»





نوع مطلب : محبت شهیدان، مناجاتهای شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 16 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا ماهینی

در پایین تپه شحیطیه در اواسط خرداد ماه سال 1360 مستقر بودیم که علیرضا تعداد هفده نفر از بچه ها را جدا کرد و گفت: «باید به دهلاویه برویم، ان شاءالله قرار است که عملیاتی در آنجا انجام شود...». با توجه به مشکلاتی که در منطقه دهلاویه داشتیم و شهدای زیادی که در آن منطقه داده بودیم، بازپس گیری آن جزء آرزوهای ما شده بود. علیرضا تعدادی از بچه ها را به عنوان گروه شناسایی انتخاب کرد، روی شناسایی خیلی حساس بود و معمولاً خودش نقش اول در شناسایی داشت.

در عملیات دهلاویه پس از شناسایی، مقرر شد که ساعت سه الی چهار بامداد به دشمن یورش برده و دهلاویه را از دست بعثیها خارج کنیم. ماهینی فقط یک فرمانده معمولی نبود بلکه خود در نبرد جلودار بود و وقتی فرماندهی در میدان و در کنار نیروهایش باشد روحیه آنها دو چندان می شود و در این عملیات ما صحرگاهان به قلب دشمن یورش بردیم و علیرضا هم مثل همیشه جلودار نیروها بود.

بحمدالله این عملیات بر اساس برنامه از قبل طراحی شده صورت گرفت. بر همین اساس در ساعت مقرر عملیات آغاز شد و بچه ها به روستای دهلاویه که نیروهای دشمن در آنجا مستقر شده بودند، حمله کردند. دشمن از آن نقطه، سوسنگرد و تپه های الله اکبر را با توپخانه خود هدف قرار می داد. علیرضا در هر لحظه در نقطه ای از درگیری حضور داشت، هم نیروها را به جلو فرا می خواند و هم خودش با آر.پی.جی که معمولاً همراه داشت به سمت دشمن شلیک می کرد.

او در زمان نبرد چهره اش تغییر می کرد و از علیرضای آرام ، یک علیرضای خشمگین می ساخت و نمی شد مثل داخل خط حرفش را به تاخیر انداخت. با همه این اوصاف وقتی چهره اش را می دیدیم، لذت می بردیم. با یاری خداوند و همت بچه ها و علیرضا، با کمی امکانات و مشکلات، توانستیم دهلاویه را از لوث وجود بعثیها پاک کنیم. پس از پایان عملیات در منطقه دهلاویه استقرار پیدا کردیم. اما با این حال ساعت ۲ بعد از ظهر، در گرمایی طاقت فرسای خوزستان، از طرف نیروهای باقی مانده و تانکهای پراکنده عراقی به سمت ما تیراندازی می شد.

ما در پشت جاده ای که از بین روستای دهلاویه عبور می کرد و به بستان منتهی می شد، مستقر شده بودیم. در همان حال علیرضا را در حالی مشاهده کردم که دستهایش را روی شکم و سینه اش گرفته بود و از روی جاده به سمت ما می آمد. با خود گفتم: «حتماً حادثه ای برای او پیش آمده...».

به طرفش دویدم. دیدم این شهید بزرگوار از ناحیه سینه و شکم، مورد اصابت گلوله های دشمن قرار گرفته و بر اثر جراحات و پارگی شکم، ضعف و ناتوانی بر ایشان غالب شده بود. به محض رسیدن به همدیگر بلافاصله ایشان را در آغوش گرفتم. در خط مقدم، موتورسیکلت وسیله نقلیه متداول بود. در آن گیرودار و شلوغی، یکی از بچه ها که راکب موتورسیکلت بود را صدا زدم. فوراً علیرضا را روی موتور نشاندم، خودم نیز پشت سر او سوار شده و از پشت سر در حالی که مواظب بودم که نیفتد، ایشان را به بیمارستان سوسنگرد رساندم.

وقتی مطمئن شدم که حالش رو به بهبودی است، به منطقه برگشتم. دیگر او را به مدت بیست روز ندیدم، علیرغم مجروحیتشں تاب فراق و دوری از جبهه نیاورده و برای سرکشی به رزمندگان عازم منطقه شده بود. همین بهانه کافی بود تا در منطقه عملیاتی بماند و در عملیات بعد هم حضوری فعال داشته باشد.

راوی: «همرزم سردار شهید علیرضا ماهینی»





نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




امام حسن عسکری (علیه السلام)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 15 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا ماهینی

بعد از عملیات طریق القدس، ستاد جنگهای نامنظم در سپاه ادغام شد و قرار شد ما از طریق بسیج به جبهه اعزام شویم. هر چه اصرار کردیم که گروه ما ده الی دوازده ماه در جبهه بوده کسی گوشش بدهکار این حرفها نبود. تعداد نیروهای ما در حد یک گروهان بود. ما را برای آموزش دو هفته ای به کازرون فرستادند. گروهان ما ساعت ۸ صبح به پادگان آموزشی کازرون رسید.

مسئول اردوگاه با ورود ما دستور داد دور میدان دور بزنیم. علیرضا پاش مجروح و گچ گرفته بود. من هم که از ناحیه کمر مجروح بودم و یکی از بچه ها هم که از ناحیه پهلو مجروح بود. ما سه نفر توانستیم فقط ۳ دور بزنیم. مسئول اردوگاه گفت: «این سه نفر باید به بوشهر برگردند». به مسئول اردوگاه گفتم: «علیرضا ماهینی فرمانده گردان است»، و موقعیت خودم و آن برادر را که از اول جنگ در جبهه بوده را بیان کردم و گفتم تا وقتی این جا هستیم، ماشین تویوتا گردان ما به رانندگی شهید غلام طوافی آزاد کار را انجام می دهد. بالاخره توانستیم ایشان را برای ماندن در آنجا قانع کنیم.

بعد از دو هفته آموزش، به دانشگاه شهید چمران اهواز رفتیم. چند روزی که در دانشگاه بودیم، علیرضا گفت: «ما باید فکری کنیم و برویم پیش فرمانده تیپ امام حسین (علیه السلام) و از ایشان بخواهیم تا ما را به خط مقدم بفرستد». به اتفاق علیرضا به فرماندهی تیپ مراجعه کردیم و گفتیم: «گویا شوش خبرهایی است، اگر ممکن است ما را به شوش بفرستید». فرمانده تیپ گفت: «حتماً، اگر نیرو خواستیم اول گردان شما را خواهیم فرستاد».

اوایل صبح بود که برادر مرتضی قربانی آمد و از علیرضا خواست که یک گردان از رزمندگان را تحویل بگیرد. علیرضا هم چون بر او تکلیف شد، پذیرفت. ایشان به علیرضا گفت: «شما فرمانده گردان 4 باش». علیرضا گردان را تحویل گرفت و مثل فرمانده گردانهای دیگر روزی  10 الی 15 کیلومتر با پای مجروح می دوید. علتش هم این بود که نمی توانست چیزی بگوید و خودش فقط ناظر باشد. چهار الی پنج روز بعد، ساعت دو نیمه شب ما را بیدار کردند و گفتند: «برای رفتن به چزابه آماده شوید». شور و شوق همه بچه ها را فرا گرفت، همه در حالی که روی پای خود بند نبودند، به نوبت مسلح شدند. من رفتم پیش علیرضا و از او خداحافظی کردم. ایشان بهم گفت: «ان شاءالله آن جا یکدیگر را می بینیم». بلافاصله به طرف بستان و سپس به تنگه چزابه حرکت کردیم، ولی این بار ما باید به فرمانده ای دیگری انجام وظیفه می کردیم.

هیجدهم بهمن ماه سال 1360 بعد از ظهر، علیرضا که فرمانده گردان 4 بود، به طرف «نبعه» که سمت راست تنگه چزابه قرار داشت، حرکت کرد. برای اولین بار بود که از علیرضا جدا می شدیم. چند روزی بود که از او خبر نداشتیم. از طرفی فکر شهید اسماعیل کمان و تعدادی از بچه ها هم بودیم چون از هم جدا شده بودیم. چند روزی گذشته بود ولی هنوز خبری از دوستانمان نرسیده بود. چند نفر از بچه های بوشهر مجروح و سید مظفر موسوی نیز شهید شده بود.

روز چهارم یا پنجم بود که شهید کمان با بچه های دیگر به ما ملحق شدند. روز هفتم برای استراحت به اهواز برگشتیم. در آن جا، همه چیز خوب پیش می رفت و ما در پشت خاکریزی که جایجای آن خون شهدا بود، مستقر شدیم و بر آن تیمم گرفتیم و در حالی که پوتین رزم به پا داشتیم، با همان حال به نماز ایستادیم. واقعاً در آن جا با آن همه آتش دشمن، دو رکعت نماز خواندن چه عظمتی داشت که خداوند نصیب ما کرده بود.

چند روزی به همین منوال گذشت تا این که ناگهان با رسیدن پیک اوضاع تغییر کرد. فرمانده از ما خواست که خیلی با عجله به سمت بستان حرکت کنیم. همین کار را کردیم. از بستان نیز به مقر تاکتیکی رسیدیم. در آن جا نیز شهید باقری ما را توجیه نمود. اوایل شب بود که به خط مقدم تنگه چزابه رسیدیم و در پشت خاکریز مستقر شدیم. در تنگه چزابه شبها تا صبح درگیری و روزها هم تبادل آتش بود. تا چهار روز اول که در چزابه بودیم با وجود سرما، آب و غذا به ما نمی رسید. البته فرستاده می شد، ولی به علت آتش زیاد در مسیر مورد هدف قرار می گرفت.

هنوز بچه ها از این که چرا از علیرضا جدا شده اند، ناراحت بودند. او قبل از رفتن از آنها دلجویی کرد. هنگامی که از آنها جدا شد، من پیش او رفتم. بهم گفت: «به بچه ها بگو کارها که تمام شد، دوباره با هم خواهیم بود»، و خداحافظی کرد و رفت. مدتی بعد مقارن با بیست و سوم بهمن ماه سال 1360 خبر شهادتش به ما رسید. خبر شهادت علیرضا ماهینی شیون و غوغایی در بین بچه ها بر پا کرد که تا مدتها غم واندوه ناشی از فقدان ایشان در چهره همرزمان وی آشکار بود.

راوی: « همرزم سردار شهید علیرضا ماهینی»




نوع مطلب : عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




رزمندگان اسلام

اهل دعا با ادعا کاری ندارند / اهل شهادت جز خدا یاری ندارند

مرغ هوایند و زمین زندان آنهاست / جز چشم مهدیشان هواداری ندارند

زحمت کشند و در سکوت خود نیازند / جز قلب ، کشکول گوهرباری ندارند

در مرکزیت حل شدند و قند آبند / غرق بصیرت بوده ، ابصاری ندارند

چون خوش به حال هستند دائم در نمازند / عندالعمل هستند و اذکاری ندارند

در ذکر مذکورند و مستورند در ذکر / در نزد مستورات اسراری ندارند

در نفس واحد واحدند و با توحد / در ضرب و جمع خویش اعشاری ندارند

مرزوق رزق رازقند و مرغ عرشند / جز از برای حمد منقاری ندارند

در اتصال خلق و مخلوقند دائم / انبار دلدارند و انباری ندارند

«جعفر ابوالفتحی»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 1821 )    1   2   3   4   5   6   7   ...