خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شهید قاسم سلیمانی

گاهی مسیر رود هموار و هماهنگ است / گاهی مسیر از لابلای صخره یا سنگ است

گاهی برای پر زدن دروازه ای باز است / گاهی مسیرت از میان معبری تنگ است

هم اسب آماده است هم این جاده، بسم الله / هر کس که مرد رزم در میدان این جنگ است

ما را هراسی نیست از تهدید یا تحریم / در مکتب ما صلح با خونخوارها ننگ است

ما جان به کف داریم در راه خدا، آری / غفلت نباید کرد این تأثیر فرهنگ است

ما را ملالی نیست از زخم زبان ها چون / سهم سری که رفت روی نیزه ها سنگ است

با خون خود، این را شهیدان یاد ما دادند / سرخی خون عاشقان زیباترین رنگ است

«وحید محمدی»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 4 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حاج علی قنبری




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




عید مبعث




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 3 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

وقتی شوهرم به شهادت رسید، برادرم همیشه بهم می گفت: «از شهادت محمد (شوهرم) نباید ناراحت باشی، بلکه باید افتخار کنی که همسرت را در راه خدا داده ای». او مرتب به منزل ما می آمد و با بچه ها بازی می کرد و همیشه می گفت: «خوش به حال محمد که شهید شد».

یک شب که بعد از چند روز به منزل ما آمد، بچه هایم او را در آغوش گرفتند و بوسیدند. از آنها پرسیدم: «چرا این کار را می کنید؟». بچه ها گفتند: «دایی مان است، چند روز به اینجا نیامده بود، دلمان برایش تنگ شده بود». ‏عوض وقتی حرف های بچه ها را شنید، گریه کرد و گفت: «از این به بعد هر شب به شما سر می زنم» و همین طور هم شد. از آن شب به بعد عوض هر شب به منزل ما می آمد و بعد از اینکه بچه ها به خواب می رفتند، او هم به خانه بر می گشت.

آخرین باری که می خواست به جبهه برود، در مورد تربیت بچه ها بهم خیلی سفارش کرد و از من خواست که به هیچ وجه برای گرفتن بدهیهایش به در منزل کسی نرویم. اگر خودش بدهی اش را پس داد آن را تحویل بگیریم ولی اگر نتوانست حلالش باشد.

زمانی که خبر شهادت برادرم را برایمان آوردند ماه رمضان بود و من و بچه هایم منزل پدرم بودیم. هنگام افطار برادر دیگرم بدون مقدمه رو به من کرد و گفت: «مگر نمی خواهی به خانه ات بروی؟». من خیلی ناراحت شدم و ‏‏دست بچه هایم را گرفتم و به خانه خودم رفتم و وقتی خبر شهادت عوض به گوشم رسید، متوجه شدم چرا برادرم آن شب از من خواست که به خانه مان بروم.

به خاطر می آورم که می خواستم جایی بروم، قبل از رفتن برادرم به خانه ما آمد و از من یک چادر خواست، اما من از او سؤال نکردم که چادر را برای چه کسی می خواهد و چادر را به او دادم. آن روز رفتم و بعد از اینکه به خانه برگشتم، برادرم به همراه یکی از دوستانش به خانه ما آمد و دخترم را که در بغلم بود، از من گرفت و گریه کرد. با دیدن اشکهای او متوجه موضوع شدم و اشکهای من هم سرازیر شد و فهمیدم که عوض به شهادت رسیده است.

راوی: «خواهر شهید عوض ایروانچی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید ابراهیم کریم آزاد




نوع مطلب : تصاویر شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




امام موسی کاظم (علیه السلام)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سال 1399




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 1837 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic