خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
26 مرداد سالروز ورود آزادگان به کشور




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




«... سلام علیکم، برادر سنی بفرمایید». این صدایی بود که من از پشت دیوار شنیدم. با تعجب و قدمهای فوق العاده آهسته، خود را نمایان کردم. نگاهم به جمعیت کثیری افتاد که دور او نشسته بودند و با جملهای که گفت، تمام سرها به سوی من چرخیده بود. با احتیاط خاصی قدم بر میداشتم، دل به دریا زدم و به سمتشان رفتم. برخلاف انتظارم، زائران برایم کوچه باز کردند تا رفتم و کنار آن روحانی شیعه نشستم. جمعیت نزدیکتر آمد و زائران در کنارم نشستند.

حرم امام رضا (علیه السلام)

حاج شیخ خیلی مرا تحویل گرفت و طوری احوالپرسی میکرد که انگار چند سال رفیق بودهایم. پرسیدم: «مناظره میکنی؟». گفت: «بله». اینکه چنین با سرعت و بدون هیچ هماهنگی جوابم را داد، جا خوردم. گفتم: «شرطی دارم، تمامی استدلالهایت باید بر مبنای کتب معتبر اهل سنت باشد، اگر حق با تو بود که من شیعه میشوم ولی اگر حق با من بود، تو و تمام این جمع میبایست سُنی شوید». قبول کرد، پیش خودم گفتم: «علمای ما بدون هماهنگی به هیچ عنوان مناظره نمیکنند، اگر هم هماهنگی شود آنقدر شرط و شروط میگذارند تا عرصه بر طرف مقابل تنگ گردد». ضمن اینکه اگر تمام بزرگان مذهب ما در مناظره شکست بخورند، احتمال اینکه زیر همه چیز بزنند زیاد است، دیگر چه برسد به اینکه مسئولیت تغییر مذهب مردمی را هم به عهده گیرند. مهمتر از همه اینکه علمای ما به هیچ عنوان حاضر به مناظره در میان خیل مردم نیستند.

مناظره از ساعت حدوداً ۷ شب شروع شد و تا نیم ساعت مانده به صبح به طول انجامید. تمام اندیشه‌هایم درمورد بیسواد بودن طلاب و روحانیون شیعه نقش بر آب شد. من نجنگیده خود را پیروز میدانستم ولی وقتی به میدان مناظره آمدم، همچون سربازی بودم که به کوچه پس‌ کوچه‌های شهر فرار کرده و به هر جا میرود با بن بست مواجه می‌گردد. من هر چه اشکال وارد میکردم، حاج شیخ از نسخ قدیمی کتب خودمان پاسخ میداد و او هر چه می‌پرسید، من از این شاخه به آن شاخه میپریدم. بیشتر من سوال میکردم، از هر ترفندی استفاده کردم ولی بی‌جواب ماند. میفهمیدم که پیروزی در مناظره را از دست دادم، از آن لحظه به بعد فقط برای شکست نخوردن تلاش می‏‌کردم. گنگ بودم. چیزی برای گفتن نداشتم و در مقابل، تمام سوالاتی که من از قرآن مطرح میکردم را با استناد به صحیح بخاری و صحیح مسلم پاسخ میداد. خواستم به بهانهای از مجلس خارج شوم ولی گفتم پیامبر (صلی الله علیه و آله) را که قبول دارم. اگر پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرمود با اینکه حق را دیدی چرا به سویش نرفتی چه پاسخ بدهم؟ بگویم به خاطر تعصبات کورکورانه؟

در همان لحظه رو به حرم حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) ایستادم و «اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمداً‌ رسول الله، اشهد ان مولای امیرالمومنین و اولاده المعصومین حجج الله» را بر زبان جاری ساختم. الحمدالله که نجات یافتم. زائران به گرمی از من استقبال میکردند. همگی برای تبریک به سویم می‏‌آمدند و برخی میگریستند. به یکی گفتم: «من کسی نیستم چرا آنقدر مرا مورد احترام قرار میدهید؟». گفت: «تو راه یافته اهلبیت (علیهم السلام) هستی»... (ادامه دارد)

«ادیان نت»




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 25 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید مجید فیلی

شبی که پسر کوچکم که اسمش را مجید گذاشته ایم به دنیا آمد، مجید به خواب خاله اش می آید. خاله اش برای ما تعریف کرد که خواب دیده است که همه در خانه بودیم که مجید وارد شد و به خاله اش گفت: «زود باش عجله دارم می خواهم بروم». خاله اش سئوال می کند: «با این عجله کجا می روی؟». مجید بهش می گوید: «امشب خدا به برادرم پسری داده و من می خواهم به هم خدمتی هایم شیرینی بدهم، چون قرار است که اسمش را مجید بگذارند». به همین دلیل ما اسم پسرمان را مجید گذاشتیم.

مجید وقتی به مرخصی آمد، کفشهای ساق بلندی به پا داشت. بهش گفتم: «تو که از این کفشها نداشتی؟». او گفت: «تا دلت بخواهد از این کفشها در بیابانها ریخته است. کفشهایم پاره شده بود، این قدر امتحان کردم تا این یکی اندازه پایم شد».

مجید از اوضاع و احوال خرمشهر تعریف می کرد و می گفت: «ما بعضی از صحنه ها را می دیدیم ولی کاری نمی توانستیم بکنیم. حتی بعضی افراد را می دیدم که از بی حالی روی زمین افتاده اند، آنها را بلند می کردیم صد متر تا دویست متر می بردیم، ولی وقتی می دیدیم خودمان هم تاب و توان حمل آنها را نداریم، به ناچار آنها را رها می کردیم».

زمانی که مجید به جبهه می رفت و پس از گذشت مدت ها به مرخصی می آمد، به ما می گفت: «وقتی می خواهم به مرخصی بیایم خجالت می کشم. آخر زمانی که می بینم بچه های 10 الی 11 ساله در جبهه می جنگند، پیرمرد 65 سال در جبهه با کفار مبارزه می کند، خجالت می کشم بگویم بسیجی یا سرباز هستم. برای اینکه من بیست ساله هستم و وظیفه دارم که به جبهه بروم ولی بچه 10 ساله یا پیرمرد 65 ساله را که می بینم، نمی توانم خودم را هم ردیف آنها قرار بدهم».

یک بار خوابش را دیدم، زمانی بود که می بایست یک تصمیم مهمی می گرفتم. به خاطر فشار حاصل از وظیفه ای که پس از فوت پدرم در مقابل خانواده داشتم، می خواستم تصمیمم درست باشد. چند روزی بود که می رفتم گلزار شهدا و بالای قبر مجید می نشستم و با او حرف می زدم و می گفتم: «تو هم یک چیزی بگو، این کاری را که دارم انجام می دهم درست است یا نه، اگر تو بودی الان چه کار می کردی؟ بیا با هم مشورت کنیم. تو را به خدا یک طوری تصمیم خودت را بهم بگو»، و منتظر بودم که به خوابم بیاید ولی به خوابم نمی آمد. تا اینکه یک شب به خواب مادرم آمده بود و گفته بود: «به جلیل بگو آن موقع که بودم، تصمیم گیریها به عهده خودت بود. من نیز هر وقت هر چیزی بود به تو می گفتم، درست می گویی اما تو همیشه سر من شیره می مالیدی. حالا چه اتفاقی افتاده که به من احتیاج پیدا کردی؟ باشد اشکالی ندارد این بار نیز من به تو کمک می کنم. کارت را انجام بده زیرا ‏کارت درست است».

‏یک بار دیگر خواب مجید را دیدم که خیلی خنده رو و خوشحال بود و از اینکه  شهید شده بود، خیلی راضی بود و می گفت: «درست است که دلم می خواهد با شما زندگی کنم ولی اینجا جایم خیلی خوب است و خیلی راحت هستم».

 راوی: «برادر شهید مجید فیلی»





نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




من اصلا قصد شیعه شدن نداشتم، میخواستم شیعه را نابود کنم. پنج سال پیش بود. خبری به گوشم رسید که یکی از وهابیون قصد دارد از میان جوانان اهل سنت خوزستانی، تعداد محدودی از آنها که اهل علم و تحقیق هستند را به عربستان ببرد تا در شبکه‌های ماهواره‌ای علیه شیعیان صحبت کنند. از نظر رفاهی نیز تمام زمینه‌ها را فراهم خواهد کرد، از بهترین خودرو و حقوق گرفته تا فراهم کردن زیباروترین زنها برای ازدواج...

حرم امام رضا (علیه السلام)

تصمیم خود را گرفتم تا با رفتن به عربستان، به تمام آمال و آرزوهای خود برسم. گفتم بمانم در ایران چه کنم؟ خودم را منفجر کنم؟ به عربستان میروم تا از لحاظ علمی، حق بودن مکتب وهابیت را اثبات کنم. این خدمت فراتر از انتحاری شدن است و در نتیجه بهتر میتوان داغ بر دلهای شیعیان گذاشت.

کمی تفکر کردم. گفتم بروم مقابل دوربین و بگویم من شنیدم که شیعیان فلان کردند و بهمان؟ عقلانی نیست. باید بروم با چشمان خودم ببینم تا اگر کسی اشکال وارد کرد، بگویم من دیدم که شیعیان آهن میبوسیدند و به غیر خدا توسل می کردند. مشاهده موارد شِرک شیعیان، توشه راه خوبی میتواند باشد. گفتم به کجا بروم که از دیدگاه شیعیان هم بسیار مقدس و هم مستند باشد؟ گفتم حرم امام رضا (علیه السلام). آنچه نیاز بود برداشتم و روانه مشهد شدم. وارد حرم شدم، از خدّام پرسیدم ضریح کدام طرف است که نشانم دادند. در چند متری ضریح به جایی رسیدم که حلقه‌های معرفت مدرسه پریزاد در سمت راست و دارالقرآن در سمت چپ قرار داشت. چند قدمی رد شدم که عبارت «حلقه های معرفت» در ذهنم سؤالی ایجاد کرد. عزم بازگشت کردم که همزمان با رسیدن من مقابل حلقههای معرفت، روحانی با هیبتی که وقار خاصی داشت بر صندلی نشست. حدوداً ۶۰ نفر از زائرین دورش را گرفته بودند. گفت هر کسی سوالی دارد بپرسد. این جمله مرا در فکر فرو برد.

پیروان اهل سنت و وهابیت حق ندارند کتب شیعیان را مطالعه کنند. در مکتب خانه‌ها، کسی حق پرسیدن سوال از استاد را ندارد. می‌گویند به کتب شیعی مراجعه نکنید، آنها پُر از سحر و جادو هستند و موجبات خیانت شما به صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله) را فراهم میسازد. همینها باعث عدم شناخت حق از باطل میشود. حال شما با تصور چنین فضایی که من در آن قرار داشتم، بشنوم یک روحانی شیعه به هم کیشان خود میگوید: هر که سوالی دارد بپرسد...

مقابل حلقه معرفت که ایستاده بودم، به ذهنم خطور کرد که به آن روحانی پیشنهاد مناظره بدهم، قطعا او نمیپذیرد و من توشه راه خود به عربستان را تکمیل خواهم کرد. به یکی از خدام گفتم: من سُنی هستم، به آن روحانی که رو صندلی نشسته بگویید حاضر به مناظره با من هست؟ گفت بله! شُکه شدم ولی به خودم روحیه دادم و گفتم میخواهد تظاهر کند. خادم نزد او رفت و به گونه‌ای که زائران نشنوند به سخن پرداخت. گفتم نکند این روحانی مرا با دست نشان دهد و فریاد بزند که فلانی سنی است بگیرید و تکه تکه‌اش کنید. چند قدم به عقبتر رفتم و پشت پلهها ایستادم تا فرصت فرار داشته باشم... (ادامه دارد)

«ادیان نت»




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 23 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید مجید فیلی

مجید شخصیتی فوق العاده جدی داشت و در عین حال خیلی پر کار و فعال بود. او در آن زمان با همسالانش خیلی متفاوت بود و حس مسئولیت پذیری عجیبی نسبت به خانواده اش داشت.

در زمان جنگ ایشان هشتاد درصد هزینه خانه را بر دوش می کشید و کار کردن برایش عیب و عار نبود و همیشه تلاش می کرد که مادرش زندگی راحتی داشته باشد. او پسر فوق العاده فعالی بود، تا اینکه زمان سربازی اش فرا رسید. در آن زمان خیلی از همسن و سالانش به خدمت نمی رفتند و بعضی از افراد هم که به خدمت می رفتند از آنجا فرار می کردند. اما مجید این گونه نبود بخصوص زمانی که وضعیت خرمشهر را دید.

زمانی که جنگ شروع شد همه ما از خرمشهر بیرون آمدیم، اما مجید در خرمشهر ماند و با بعثیون کافر جنگید تا زمانی که خرمشهر سقوط کرد از خرمشهر خارج شد.

او قبل از سربازی داوطلبانه برای رفتن به جبهه ثبت نام کرد و زمانی که چند روز مرخصی داشت و از جبهه برگشت، کاملاً از جهت روحی و معنوی تغییر کرده بود. از اوایلی که به جبهه رفته بود تعریف می کرد و می گفت: «روزهای اول از انفجارهای که صورت می گرفت، می ترسیدیم و خودمان را مخفی می کردیم، ولی بعد از دو سه روز همه چیز عادی شد، گویی آنجا محل زندگی ما بود».

وقتی به مرخصی می آمد برای برگشتن به جبهه بی تابی می کرد و می گفت: «دلم طاقت نمی آورد که اینجا بمانم، نمی دانید آنجا چقدر کار برای انجام دادن است».

شبی هم که به شهادت رسید، همرزمانش می گفتند از شب تا صبح مجید قبضه آر.پی.جی را روی زمین نمی گذاشت، تا زمانی که عراقیها جایش را پیدا کردند و گلوله ای به پیشانیش می زنند و وی در اثر اثابت گلوله به پیشانیش شهید می شود.

راوی: «بستگان شهید مجید فیلی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




عید سعید قربان




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 21 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید مجید فیلی

یک روز مجید از سرکار به خانه برگشت و به خاله اش گفت: «لطفاً یک آلبوم عکس برایم بخر». او هم یک آلبوم برایش خریده بود. مجید وقتی آلبوم را از خاله اش گرفته بود، به او گفته بود: «می خواهم عکسهایم را در این آلبوم بزنم تا وقتی که به جبهه رفتم و شهید شدم، عکسهایم را داشته باشید». پس از اینکه عکسهایش را در آلبوم قرار داده بود، با دستخط خودش بر روی آلبوم نوشته بود: «آن گاه که نیستم با نگاهی به عکسهای گویای بی روح، خاطرات با هم بودنمان را به یاد آر».

‏موقعی که مجید شهید شده بود من خیلی بی قراری می کردم و عروس و خواهرم مواظب من بودند که مبادا بروم گوشه حیاط و گریه و زاری کنم.

‏یک روز پسرم علی مریض بود. وقتی او را به دکتر بردیم، دکتر گفت که باید عمل شود. آن شب تب شدیدی داشت. همه خواب بودند ولی من بالای سرش بیدار نشسته بودم و گریه می کردم. حدود ساعت 1‏ الی 2 ‏شب بود که به خواب رفتم و در خواب دیدم که در باز شد و مجید با یک پیراهن کرمی و شلوار سبز که همیشه آنها را می پوشید، وارد شد. من بلند شدم و او را در آغوش گرفتم، گویا بیدار بودم. او گفت: «مادر چرا این قدر گریه می کنی؟».

‏اصلاً فراموش کردم به او بگویم که علی مریض است و گفتم: «آخر تو شهید شده ای و ما تو را خاک کرده ایم». گفت: «می دانم، ولی نگفتی برای چه گریه می کنی؟».  گفتم: «علی مریض است، باید عمل شود». گفت: «صبح که شد ان شاءالله خوبِ خوب خواهد شد».

بهم گفت: «بیا برویم بیرون و هوایی تازه کنیم». من دست گذاشتم روی شانه اش و با هم رفتیم توی حیاط ، همین طور که داشتیم راه می رفتیم گفت: «مادرجان، این ‏قدر گریه نکن. نگو مجید ناکامم، مجید عروسی نکرده ام، من ناراحت می شوم» ‏و حیاط خیلی بزرگی که دورش یک دیوار گلی بود را بهم نشان داد و گفت: «نگاه کن، هروقت که بخواهیم می توانیم اینجا ازدواج کنیم، در حیاط آن طرفی همه دختر و در حیاط این طرفی همه پسرند، تو را به خدا دیگرگریه نکن». و ‏بعد از آن مرا به خانه برگرداند و گفت: «ان شاءالله علی همین فردا خوب می شود. دیگر کاری نداری، می خواهم بروم». به او گفتم: «می خواهم تو را ببوسم مثل گذشته»، یکباره از خواب بیدار شدم.

زمانی که مجید را به غسالخانه بوشهر آوردند، دیدم که لبخند زده و چشمهایش انگار باز بود و ما را می دید. باورم نمی شد که شهید شده است. همه می گفتند که مجید دارد می خندد. حتی هنگامی که سرش را روی دامنم گذاشته بودم، احساس کردم که دارد با من حرف می زند.

راوی: «مادر شهید مجید فیلی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 1811 )    1   2   3   4   5   6   7   ...