خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
امام محمد باقر (علیه السلام)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید عبدالخالق صادقی فرد




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 18 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید مجید فیلی

مراسم تشییع جنازه مجید بسیار با شکوه انجام شد. در آن زمان همه با هم همبستگی داشتند. هر شهیدی را که می آوردند گویا روز عاشورا بود. همه در تشییع جنازه او شرکت می کردند و نیاز به دعوت و اطلاعیه نبود و همه به مراسم سوگواری او می آمدند.

مجید قبل از اینکه به جبهه برگردد، در مورد خاکسپاری خودش به خاله اش گفته بود: «می دانم که این بار می روم و دیگر بر نمی گردم و این سفر آخرم است. برای همین وصیتنامه ام را می نویسم و می گذارم توی جیب لباسهایم تا دوستانم بعد از شهادتم آن را برایتان بیاورند. اگر وصیتنامه ام به دست شما نرسید، بدانید که در وصیتنامه ام نوشته ام که مرا در گلزار شهدای بوشهر به خاک بسپارید و سایبانی هم بر روی قبرم بزنید و رنگش را آبی کنید. برایم گریه و زاری نکنید و به جای گریه و زاری کردن به مردم شیرینی بدهید».

شهید علاوه بر کارهای منزل، کارهای بیرون از منزل را نیز انجام می داد. او هر وقت مدرسه اش تمام می شد با پسر دیگرم برای بنایی کردن می رفتند و مشغول به کار می شدند.

مجید هیچ وقت بیکار نمی نشست و به فعالیتهای ورزشی از قبیل فوتبال و بدنسازی علاقه زیادی داشت. البته نه به صورت حرفه ای بلکه به صورت محله ای با بچه ها بازی می کرد.

بهترین خاطره ای که من از مجید دارم مربوط به روز آخری بود که مجید می خواست به جبهه برود. پسرم مجید همیشه از اینکه من دست به گردنش می انداختم و او را می بوسیدم بدش می آمد، ولی روز آخری که با همه خداحافظی کرد، نگاهی بهم کرد و سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت: «هر چه می خواهی مرا ببوس». من گفتم: «تو که بدت می آمد»، و او بهم جواب داد: «این بار فرق می کند». من هم دستهایم را به دور گردنش انداختم و او را بوسیدم.

زمانی که با همه خداحافظی می کرد من ایستاده بودم و مجید تا آخرین لحظه ای که می رفت برایم دست تکان می داد. آن روز دلهره عجیبی داشتم. درست سه یا چهار روز بعد از رفتنش خبر شهید شدن او را شنیدم.

راوی: «مادر شهید مجید فیلی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 16 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین صبوری




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 16 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
اسماعیل استنزیل

«اسماعیل استنزیل» ملقب به «اویس وین» تازه مسلمان آلمانی است که بعد از مسلمان شدن از شیرینی محدودیتها می‌گوید.

بعد از مسلمان شدنم به هر چیز نگاه می کنم زیبایی می بینم. در شهر (نورنبرگ) آلمان بدنیا آمدم. قبلا یک مسیحی پروتستان بودم. مذهب پروتستان ارتباط محکمی با حضرت مسیح (علیه السلام) دارد. من به یک خدا و یک پیامبر، یعنی حضرت عیسی (علیه السلام) اعتقاد داشتم. وقتی به کلیسا نمی‌رفتم احساس ویژه ای نداشتم. با خداوند نمی‌توانستم ارتباط برقرار کنم. انگار چیز خاصی وجود نداشت اتفاقات آنجا برای من مفهوم بخصوصی نداشت. نسبت به آن بی حس و بی‌تفاوت بودم، تا اینکه روزی برای خرید پیتزا به یک مغازه فست فود رفتم. فروشنده‌اش را می شناختم، در روزهای کودکی من توی محلمان بود. با هم حال‌ و‌ احوال کردیم. یکی دو بار دیگر هم به او سر زدم. یکبار گفت: «می‌خواهد برود مسجد». از او پرسیدم: «مسجد کجاست؟». گفت: «مسجد جایی است که ما شبها می‌رویم آنجا نماز می‌خوانیم و خدا را می‌پرستیم». آن شب همراه دوستم مظفر رفتم. او یک جوان ترک تبار است که توی آلمان زندگی می‌کند. مظفر من را نشاند توی مسجد برایم چای و قهوه آورد. یک کتاب حدیث از امامانش و یک کتاب از فرمایشات امام علی (علیه‌السلام) به نام نهج البلاغه به من داد و بعد ایستاد به نماز، من وقتی نماز خواندن مظفر را دیدم، یک ‌دفعه احساس کردم چقدر این حس‌ و حال و آرامش را دوست دارم.

این همان آرامش و حالی بود که من در عبادتهایم دنبالش می‌گشتم و پیدایش نمی‌کردم. حال مظفر موقع خم شدن و به خاک افتادنش فوق العاده بود. این سوال همیشه برای من وجود داشت که عبادات درست چگونه است؟ من با خدا صحبت می‌کردم، اما نمی‌دانستم عبادات درست چگونه باید باشد؟ این سوال که چطور باید خدا را عبادت کرد در قلب من بود و بالاخره در جایی پاسخ داده شد. من دیدم مظفر خدا را چگونه عبادت می کرد. در آن لحظه حس کردم باید به این شکل به عبادت خدا ایستاد. بعد از نماز مظفر چند صفحه‌ای از کتابهایی که در دستم بود خواندم. با خواندن هر کتاب انگار دریچه‌ تازه‌ای به روی من گشوده می‌شد. بعدها فهمیدم خداوند خودش ذره ذره سوالاتی را که در قلب انسان است هدایت می‌کند و خودش به آن پاسخ می‌دهد. این گونه درجه به درجه بر علم انسان افزوده می‌شود. احساس نیاز می‌کردم که قرآن را هم باید مطالعه کنم. وقتی از خدا بخواهید شما را هدایت می‌کند. کنار باشگاه فرهنگی اهل بیت (علیه‌السلام) یک کتاب فروشی کوچک بود که صاحب آن ترک تبار بود، رفتم داخل و پرسیدم: «قرآن دارید؟» گفت: «بله»، پرسیدم: «به زبان آلمانی؟»، گفت: «بله ولی فقط یک عدد مانده». آن را خریدم از مغازه بیرون رفتم. نمی‌دانم چطور شد که همانجا جلوی مغازه قرآن را به سینه‌ام چسباندم و همانجا شروع به خواندن کردم.

الله سبحانه و تعالی آن کسی است که همیشه من را دوست دارد. مهم نیست من چه می‌کنم. او عاشق ماست و من او را دوست دارم. می‌خواهم به او نزدیک شوم چون می‌دانم همه چیز از سوی اوست و اوست که من را فرا می‌خواند. من هم می‌خواهم دعوت او را بپذیرم. علم نزد خداوند است. در قرآن آمده است که این کتاب تاییدی است بر کتب مقدسی که پیش از این نازل شده. قرآن کتاب تحریف نشده خداوند است. فرضم براین است: کتاب مقدس کتابی است که عمداً توسط برخی افراد برای سوء استفاده از انسانها دستخوش تحریف شده است. یعنی انسانهایی مدعی‌اند که مومن هستند و سعی می‌کنند کلام خداوند و انجیل را به دیگران القا کنند اما خودشان به آن عمل نمی‌کنند و به دنبال سوء استفاده از دیگران هستند.

اولین هفته هایی که به اسلام وارد شده بودم هر کس را می‌دیدم حتی پلیسها به او تذکر می‌دادم که در مسیر اشتباهی قرار دارد و بهتر است اسلام را بشناسد. وقتی هدایت می‌یابید تازه می‌فهمید که شیطان است که دارد سعی می‌کند مردم را سمت گمراهی بگشاند تا قبل از هدایت شدن، شما را به حال خود واگذار کرده ولی همین که مسلمان می‌شوید القاها و وسوسه هایش شروع می‌شود. این وسوسه‌ها قبل از این وجود نداشتند چون با کسی که در مسیر غلط قرار گرفته کاری ندارد. من فقط می‌توانم به برادرهای مسلمان و جوانم بگویم که همه‌اش دروغ است. شاید شما وقتی کاری که دیگران انجام می‌دهند و از آن لذت می‌برند را می بینید اما حق انجام آن را ندارید درون خودتان احساس محدودیت می‌کنید چون انجام آن کار برای شما به عنوان مسلمان حرام است.

اما واقعیت این است که حالا همه این محدودیتها برای من شیرین است. مثل حجاب همسرم. من بعد از مسلمان شدنم ازدواج کردم. یک خانم با حجاب می‌خواستم. چون نشان دهنده این است که عوامل الهی را اطاعت می‌کند، عفت نگه میدارد و خدا ترس است. در ضمن خانم من با حجاب میلیونها برابر زیباتر است. زنی که پوست و بدن خود را برای همه مردم به نمایش می گذارد مثل یک نامه سرگشاده است. هر مرد و زنی می‌تواند آن را بخوانند و بفهمند که چه شخصیتی دارد ولی زنی که خود و جذابیتهای جنسی‌اش را می‌پوشاند همانند یک نامه سربسته است و فقط برای همسرش گشوده می‌شود. اعتقاد من این است که زیبایی و پوست بدن و….. همگی زود گذرند و ما همه پیر می‌شویم. دنیا همین است دیگر، مهم این است که بیاموزیم روح شخص را دوست داشته باشیم نه بدنش را. قبلا خجالتی نبودم اما بعد از اینکه مسلمان شدم خجالتی شدم، مثلا در مراسم ازدواج دائم به زمین خیره شده بودم و حیا می‌کردم و احساس می‌کردم به هم پیوستند و در کنار هم بودن خیلی زیبا است.

«رهیافته»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید بهادر شهریاری




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 15 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید مجید فیلی

مجید از بچگی بسیار مذهبی بود. از نظر نماز و روزه کاملاً رعایت می کرد و همچنین شبهای احیاء را تا صبح در مسجد جامع (خرمشهر) و مراسم سینه زنی با بچه های محل شرکت می کرد. حتی یک روز آمده بود مرخصی، کار آموزشی او در شمال تمام شده بود، آمده بود مرخصی و مریض بود. بهم گفت: «مادر حالم خوب نیست ممکن است برای نماز بیدار نشوم، لطفاً مرا بیدار کنید». صبح بود و داشتم بچه کوچکم را شیر می دادم، دیدم که مجید وضو گرفته و برای نماز آماده شده است.

اولین اعزام شهید به جبهه به صورت داوطلبانه بود. وقتی بهم گفت می خواهم به سربازی بروم، به او گفتم: «تو که هنوز دیپلمت رو نگرفتی، اول دیپلمت رو بگیر بعد برو». ولی او گفت: «نه، می ترسم جنگ تمام شود و به خرمشهر برگردم و ببینم دوستانم شهید شده اند ولی من زنده مانده ام، دوست ندارم این طور شود»، و بالاخره از بوشهر به جبهه اعزام شد.

یک بار که از جبهه آمده بود، هنوز یک روز مانده بود تا مرخصی اش تمام شود، می خواست به جبهه برگردد. ما به او گفتیم: «تو باید فردا بروی». ولی او گفت: «نه، می ترسم ماشین در راه خراب شود و دیر برسم، شما از جبهه خبر ندارید، آدم آنجا وقتی پیرمردها و بچه های کم سن و سال را می بیند، خجالت می کشد».

حتی برادرش برایش بلیط گرفته بود اما او رفت و بلیطش را یک روز جلو انداخت و یک روز زودتر به جبهه برگشت.

راوی: «مادر شهید مجید فیلی»




نوع مطلب : امام حسین (ع) و شهیدان، عشق شهیدان به وطن، شهیدان و احکام دینی، اولین اعزام شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 1811 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...