خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
پنجشنبه 9 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسن قنبرپور

با حسن قنبرپور از دوره ابتدایی همکلاس بودم. فرد بسیار زرنگی بود. من و او و چند نفر دیگر با هم رقیب بودیم. حسن ذوق طراحی و خطاطی خوبی داشت.

در عملیات «بیت المقدس» در منطقه شلمچه با هم بودیم. در آن موقع جز تیپ امام حسین (علیه السلام) اصفهان بودیم. فرماندهان گروهانها آقایان پرویز قوسی، بهرام پورعلی و حاج اسماعیل ماهینی و فرمانده گردان آقای غضنفر ماهینی بود.

قنبرپور بی سیم چی گروهان بود. عملیات آغاز شد ولی ناهماهنگ بود. سازمان رزم نیروها به هم ریخته بود. ما پیشروی کردیم تا نزدیکی های بصره و با پاسگاه بصره درگیر شدیم. هنگام برگشتن به توپ خانه عراق برخورد کردیم و نیروها سردرگم شده بودند.

در تاریکی همین طور که به طرف جلو می رفتم، صدای بی سیم چی را شنیدم. رفتم جلوتر دیدم که حسن قنبرپور است. صدا می زد: «بهرام، پرویز»، (کلمات رمز بی سیم چی ها بود). درگیری شدید بود، مرتب صدا می زد اما بی سیم جواب نمی داد و قطع شده بود.

از پشت رفتم و گوشی را برداشتم و گفتم: «چرا جواب نمی دهد؟». گفت: «هر کاری می کنم جواب نمی دهد». گفتم: «الان آن را به جواب می آورم». در گوشی بی سیم صدا زدم: «بهرام - گلشن، بهرام - گلشن دیگر فکر حسن نباشید»، (گلشن نام مادر و بهرام نام پدر حسن بود).

تعجب کرده بود، گفت: «حالا وقت گیر آوردی و داری شوخی می کنی، در این آتش داری مسخره بازی می کنی؟!». سپس از هم جدا شدیم. من به طرف جلو رفتم، هنگام بازگشت آمدم دیدم موج انفجار خورده و به بیمارستان رفت است.

راوی: «همرزم شهید حسن قنبرپور»





نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید حسین فهمیده




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 8 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عیسی قاسمی

من و شهید قاسمی در عملیات «فتح المبین» در منطقه زعن یا منطقه شهادت (تپه های مشرف به شوش) در تیپ ۱۷ قم با هم بودیم. در محل که با هم به مدرسه می رفتیم، او معمولا دنبال ورزش و فوتبال بود، اما در منطقه همیشه در سنگر بود و کمتر بیرون می آمد. به او می گفتم: «این قدر که در سنگر هستی، خسته نمی شوی؟».

همیشه کتاب دعا و قرآن در دستش بود، حالات عجیبی داشت. به سیمایش که نگاه می کردیم خبر از حادثه ای در آن به نظر می رسید، روحیه اش حالت شهادت داشت. می گفت: «این دفعه خدا خواست که ما برویم».

به شوخی می گفتم: «هیچ خبری نیست، می روی پیش مشهدی حسین (پدرش)، معلوم نیست که عملیاتی انجام شود...». مدتی پیش ایشان می نشستم، مجدداً به خواندن قرآن و دعا مشغول می شد و کمتر صحبت می کرد.

پیش از این هیچگاه این گونه نبود که چنین حالتی داشته باشد، مثل اینکه در عالم دیگر سیر می کرد. تا اینکه عملیات آغاز شد، صبح که رفتیم در شیار دیدم که ایشان در کنار شهید سلطانی، فرمانده گردان افتاده است.

این جا بود که حالات و روحیات قبل از شهادت در نظرم آمد. جسد ایشان را به عقب کشاندیم و پس از آن به معراج شهدا انتقال دادند و بعد از آن به بوشهر فرستادند.

راوی: «همرزم شهید عیسی قاسمی»




نوع مطلب : مناجاتهای شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




امام رضا (علیه السلام)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 7 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عیسی قاسمی

عیسی پسر دایی من است و به دلیل تفاوت اندک سنی، ارتباط نزدیکی با هم داشتیم و دوران کودکی و نوجوانی را نیز با هم گذرانده ایم. پدر ایشان علاقه خاصی به مسائل دینی و معنوی، بخصوص قرآن داشت و کسی که بیشترین بهره را از این محیط معنوی خانواده گرفت و از کودکی با نوای دلنشین قرآن آشنا شد، عیسی بود. اگرچه همه اعضای خانواده آنها از این فیض بهره مند شده اند.

عیسی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی هنوز به مرحله بلوغ نرسیده بود، اما کلیه وظایف شرعی خود را انجام می داد. تواضع، فروتنی و از خود گذشتن به نفع دیگران از خصایص بارز ایشان بود. او از درآمد حاصل از دسترنج خود علاوه بر تامین نیازهای شخصی، بخشی ازهزینه خانواده را نیز تامین می کرد.

در دوران انقلاب اسلامی نیز به دلیل علاقه ویژه ای که به حضرت امام داشت، در حد توان خود در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می کرد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی یکی از عناصر فعال حزب الله در کوی دواس بود که با گروهکها درگیر می شد.

با شروع جنگ تحمیلی به دلیل ارتباط تنگاتنگی که با رزمندگان کوی دواس و جلالی و بویژه با شهید علیرضا ماهینی داشت، زمینه حضور ایشان در جبهه فراهم شد.

پس از اولین حضور عیسی در جبهه و آمدنش به مرخصی، چهره دیگری از او مشاهده کردیم. عیسی چهره ای مذهبی داشت و مقید به مسائل شرعی بود، اما با توجه به سابقه دوستی و شناختی که از او داشتم، او را در برگشت از جبهه با چهره ای متفاوت یافتم. چهره ای که به دلیل تقرب به درگاه الهی نورانیت و معنویت خاصی در آن موج می زد.

یکبار در اواخر سال ۱۳۶۰ که از جبهه برگشته بود، به خانه ما آمد تا به مادرم که عمه او بود سر بزند و شب نزد ما ماند. آن شب به اتفاق هم برای شرکت در دعای کمیل به ریشهر رفتیم. در تمام طول مدت برگزاری دعا ایشان گریه می کرد. وقتی برگشتیم، موقع خواب حاضر نشد روی تشک بخوابد، می گفت: «در حالی که دوستان و همرزمانم در جبهه روی زمین خوابیده اند، نمی توانم روی تشک بخوابم».

راوی: «بستگان شهید عیسی قاسمی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، شهیدان و احکام دینی، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 6 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عیسی قاسمی

برادرم عیسی در مدت کوتاه عمر خود همیشه برادرانش را به حفظ و نگهداری دین خود و پاسداری از خون شهدا و اقامه نماز و خواهرانش را به حفظ حجاب سفارش می نمود. بار آخر که به جبهه می رفت، به مادرم گفت: «مادر جان، اگر شهید شدم برای من گریه نکن بلکه برای امام حسین (علیه السلام) گریه کن، زیرا غم مصیبت امام حسین (علیه السلام) خیلی سنگین تر از غم از دست دادن ماست».

دوستان صمیمی او شهید علیرضا ماهینی و شهید محمد خلیل خانه بودند. به همین دلیل نیز در وصیت نامه اش نوشته بود: «اگر شهید شدم مرا در پیش دوستانم در دارالشهدای کوی دواس به خاک بسپارید».

دوستانش جریان به شهادت رسیدن برادرم را این گونه برایمان تعریف کرده اند: «یکی از دوستانش در نزدیکی نیروهای عراقی زخمی می شود و به زمین می افتد. عیسی برای کمک به او به طرفش می رود. هر چه به او می گویند: «برگرد، خطرناک است...»، ولی او می گوید: «نه، من باید بروم و او را بیاورم، شاید زنده بماند و بتواند باز هم به اسلام کمک کند». حتی خود را به دوست زخمی اش می رساند و او را به دوش می گیرد و بر می گردد، اما هنگام برگشت مورد هدف گلوله دشمن قرار می گیرد و به شهادت می رسد».

یک روز برادرم برای خرید پیراهن به بازار می رود، وقتی بر می گردد معلوم می شود که پول را خرج کرده اما از پیراهن خبری نیست. پس از اصرار من، پدر و مادرم برای روشن شدن ماجرا، او می گوید: «پیراهن را خریدم ولی وقتی بر می گشتم، مرد فقیری را کنار خیابان دیدم که وضعیت مناسبی نداشت و پیراهن مندرس و پاره ای پوشیده بود، وجدانم قبول نکرد که پیراهن نو بپوشم و این بنده خدا پیراهن نداشته باشد، لذا پیراهن نو خود را به او بخشیدم».

راوی: «خواهر شهید عیسی قاسمی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سالروز رحلت پیامبر اکرم (ص) و امام حسن مجتبی (ع)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 1821 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...