خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شنبه 4 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عیسی قاسمی

عیسی از کودکی به نماز علاقه داشت. وقتی می خواست به جبهه برود پدرش مخالفت می کرد، اما او گفت: «برادران ما در جبهه هستند و ما باید برای به کمک آنها به جبهه برویم و اجازه ندهیم دشمن وارد خاکمان شود».

سپس به پدرش پیشنهاد داد که برای رفتن و یا نرفتن او به جبهه از قرآن کمک بگیرد و استخاره کند. پدرش قرآن را باز نمود، آیه مربوط به شهادت آمد. عیسی از این موضوع خیلی خوشحال شد و گفت: «پدرجان، من به دنبال شهادت می روم».

پس از سه ماه حضور در جبهه به مرخصی آمد، باز از پدرش اجازه گرفت. این بار پدرش سرسختانه مخالفت کرد. عیسی به پدرش گفت: «اگر به من اجازه ندهی، فردای قیامت در حضور پیامبر و دوازده امام (علیهم السلام) از تو شکایت می کنم که مانع جبهه رفتن من شده ای».

با این بیان پدرش رضایت داد. پس از جلب رضایت پدرش، پیش من آمد و گفت: «مادر تو هم راضی هستی یا نه؟». گفتم: «راضی ام، برو. اگر مال من هستی که بر می گردی و اگر مال خدا هستی، او تو را پیش خودش می برد».

عازم جبهه شد و پس از یک ماه حضور در جبهه بستان به شوش رفت و پس از عملیات فتح المبین  در دوم فروردین سال 1361 خبر شهادتش را برای ما آوردند. پدرش از شهادت او خوشحال شد و دستهای خود را به علامت شکر به طرف آسمان بلند کرد.

راوی: «مادر شهید عیسی قاسمی»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 3 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ماشاالله عباسپور

یک روز با ناو جنگی بین بوشهر و جزیره خارگ در حرکت بودیم و ماشاالله پشت سکان بود. دشمن با مینهای شناوری که در آب ریخته بود، منطقه را ناامن کرده بود. به منظور جلوگیری از برخورد با مینهای یادشده چند نفر دیده بان در لنگرگاه بوشهر گذاشته بودند که اگر شئی مشکوک روی آب دیدند فوراً اطلاع دهند.

حدود ساعت یازده و نیم بود و موقع صرف ناهار، در حالی که عباسپور پشت سکان نشسته بود و سرعت کشتی هم زیاد بود، سکان را به سمت راست چرخاند. افسر نگهبان دلیل این کار را از وی پرسید. ماشاالله جواب داد: «مین دیده ام».

ناو حدود ۲۰۰ متر دورتر از مین ایستاد و تک تیرانداز با موشک مخصوص مین دریایی را هدف قرار داد و منفجر کرد. اگر هوشیاری عباسپور نبود، خدا می داند که کشتی حامل سوخت و مهمات با برخورد به مین دچار چه فاجعه ای می شد.

خاطره دیگرم مربوط به شبی است که ناو ما به اتفاق ناوچه پیکان در عملیات مروارید شرکت داشتیم و ماشاالله مسؤول قبضه ۷۶ بود. زمانی که ناوچه پیکان با نیروی دریایی عراق درگیر شد، قرار بود ناو ما به عنوان ناو جایگزین وارد عملیات شود که از طریق فرماندهی به ما دستور توقف در منطقه داده شد.

در آن شب دو موشک به طرف ناو ما شلیک شد. موشک اول برد نهایی خود را طی کرد و در آب افتاد. ولی در مورد موشک دوم، عباسپور از خود گذشتگی تمام نشان داد و چنان دیوار آتشی در برابر آن ایجاد کرد که موشک قبل از اصابت، مورد هدف قرار گرفت و منفجر شد.

ایشان از جمله افرادی بود که به پیشنهاد خدمت در خشکی و ترک عملیات دریایی، پاسخ منفی داد و گفت: «خیر، تا آخر می مانم».

راوی: «همرزم شهید ماشاالله عباسپور»





نوع مطلب : عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 2 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالرسول شغابی

مادر رسول بعد از شهادت پسرش تصمیم می گیرد پولی را که برای عروسی پسرش جمع آوری کرده بود، به همراه مقداری پول که در آن زمان دولت به خانواده شهدا پرداخت می کرد، برای ساخت حسینیه ای بنام پسرش خرج کند. مرحومه رباب احمدپور با شنیدن این مطلب تکه زمینی را برای ساخت حسینیه می بخشد و حسینیه شهید شغابی با پول عروسی خود شهید ساخته می شود. ان شاء الله که روح شهید و مادر بزرگوارش قرین رحمت الهی گردد.

سه روز از شهادت عبدالرسول گذشته بود و ما هنوز در مسجد مراسم داشتیم. حدود ساعت 10 صبح بود، کنار درب ورودی مسجد ایستاده بودم که پستچی (مرا از قبل می شناخت) با موتورسیکلت پست آمد و مرا صدا زد، وقتی رفتم آهسته بدون اینکه کسی متوجه بشود نامه رسول که برای خودم بود را بیرون آورد و بهم داد.

این جریان چنان مرا متاثر ساخت که فوراً روی زمین نشستم. کسانی که آن نزدیکی بودند و متوجه بنده شدند گفتند: «چه شده است؟». من هیچی نگفتم و هر چه سئوال کردند که نامه مال کیست گفتم مال خودم است. او در این نامه از من خواسته بود که همیشه به پدر و مادرش سر بزنم و آنها را تنها نگذارم.

زمانی که عبدالرسول از جبهه می آمد، می گفت: «نمی دانم چرا هر زمان که حمله شروع می شود، مادر و خواهرهایم جلوی چشمانم هستند».

یک شب قبل از شهادتش به همسنگریهایش گفته بود که فردا شهید می شوم، ولی آنها باور نکرده بودند و به شوخی گفته بودند که تو می ترسی و رسول در پاسخ گفته بود: «فردا معلوم می شود که چه کسی می ترسد و چه کسی شهید می شود». فردای آن شب او به درجه رفیع شهادت نائل می گردد.

مادر شهید در اوایل شهادت رسول صبور بود ولی بعدها روز به روز حالش پریشانتر می شد و همیشه می گفت: «ای کاش عروسی پسرم را دیده بودم». تا اینکه یک شب در خواب دید که رسول همراه پنج خانم که رویشان پوشیده بودند، نزد او آمدند. یکباره پوشش صورت خانم پنجمی برداشته شد و رو به مادر شهید کرد و گفت: «بیا و عروس خود را ببین». مادر شهید گفت: «می خواستم چهره اش را نگاه کنم ولی آن قدر نورانی بود که توانایی دیدنش را نداشتم».

راوی: «بستگان  شهید عبدالرسول شغابی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 1 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید فرخ (نجف) زایر حسینی

سال پایانی جنگ بود. به اتفاق فرخ در منطقه مارد به حمام رفتیم. ایشان عطر همراه خود آورده بود و بهم گفت: «بیا تا غسل شهادت کنیم». به او گفتم: «اینجا کجا و شهادت کجا؟ ما که از خط مقدم فاصله داریم». به هر حال او غسل شهادت کرد و خود را با عطر خوشبو ساخت.

در جبهه اعلام کردند که هر کس راننده و داوطلب است، برای انتقال نیروها بیاید. فرخ برای این کار داوطلب می شود و یک الی دو بار نیز نیروها را به عقب انتقال می دهد، اما در مرتبه سوم در حالی که نیروهای رزمنده را به عقب خط منتقل می کرده مورد اصابت ترکش بمب هواپیماهای عراقی قرار می گیرد و به شهادت می رسد.

یک شب در سنگر در حال استراحت بودم، یکی از دوستان مرا صدا زد و گفت: «درب سنگر با شما کار دارند». آمدم بیرون دیدم زایر حسینی است. ایشان با تجهیزات کامل آمده بود و عازم خط مقدم بود.

فرخ حالات و روحیات عجیبی داشت. با هم در عملیاتهای مختلفی بودیم ولی این دفعه روحیه عجیبی داشت. گاهی با او شوخی می کردم و می گفتم: «در این عملیات شهید می شوی»، فرخ با تبسمی عارفانه می گفت: «راست گفتی، این دفعه با دفعه های دیگر فرق می کند، دلم می گوید که این آخرین خداحافظی است». در پاسخ او می گفتم: «هیچ اتفاقی نمی افتد، شوخی کردم». می گفت: «به خدا قسم مطمئن هستم که این دفعه شهید می شوم». ایشان رفتند و به درج رفیع شهادت نائل گردیدند.

در عقب نشینی جزیره مجنون تلاش زیادی از خود نشان داده بود تا به بچه ها آسیبی نرسد. جزیره بمباران شیمیایی شده بود، علی رغم اینکه ماشین سوخت رسانی دستش بود ولی برای اینکه بچه ها را نجات بدهد، یک مینی بوس که در مسیر گذاشته شده بود سوار می شود و بچه ها را که متفرق شده بودند، جمع آوری می کند و به عقب می آورد. باز هم بر می گردد که بقیه بچه ها را بیاورد ولی در مسیر مورد اصابت گلوله یا موشک قرار می گیرد و با تعدادی از همرزمانش به شهادت می رسد. از طرفی بمب شیمیایی هم زده بودند و همه افراد کاملا شیمیایی شده بودند.

راوی: «همرزمان شهید فرخ (نجف) زایر حسینی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




اربعین حسینی تسلیت باد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :





حرم امام حسین (علیه السلام)

زینب آئینه ی جلال خداست / چشمه ی جاری کمال خداست

ردّ پایش مسیر عاشوراست / خطبه هایش سفیر عاشوراست

مثل کوهِ وقار برگشته / وه چه با افتخار برگشته

غصّه و ماتم دلش پیداست / رنگ مشکی محملش پیداست

پشت دروازه خواهری آمد / خواهر بی برادری آمد

خواهری که تنش کبود شده / رنگ پیراهنش کبود شده

نیمه جانی که کاروان آورد / با خودش چند نیمه جان آورد

کاروانی که شیر خواره نداشت / گوش هایی که گوشواره نداشت

گر چه خورشید عالمین شده / چند ماهی ست بی حسین شده

چند ماه است دیده اش ابری ست / بر سرش سایه ی برادر نیست

آسمان بود و غم اسیرش کرد / خاطرات رقیه پیرش کرد

رنگ مویش اگر سپیده شده / بارها بارها کشیده شده

بهر اُمّ البنین خبر آورد / از ابالفضل یک سپر آورد

از حسینش فقط کفن آورد / چند تا تکه پیرهن آورد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 27 مهر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید فرخ زایر حسین پور

روز 31 ‏شهریور 1359 ‏که جنگ تحمیلی شروع شد، فرخ را به مدت یک هفته ندیدیم، بعد که برگشت گفت: «من برای خدمت به بسیج رفته ام». از آن زمان به بعد مرتب به جبهه رفت و آمد می کرد. حتی خدمت سربازی خود را نیز در خرمشهر گذرانید.

علی رغم این که دختر دایی ام را برایش نامزد کردیم و خرید عروسیش را هم انجام دادیم، اما باز هم به جبهه رفت. ‏او تعلقات دنیوی نداشت و پابند زندگی مادی نبود.

وقتی مادربزرگش را به امیدیه برد، چند روزی منزل خاله اش ماند و از همان جا به ما تلفن زد که به جبهه رفته است.

پدرش چند سال بعد از شهادت فرخ از دنیا رفت، چند روز بعد از درگذشت پدرش، خواهرش در خواب می بیند که ‏پدرش به اتفاق بقیه مردم در صف قیامت ایستاده اند. ‏ناگهان فرخ جلو آمد و گفت: ‏«گذرنامه و کارت عبور پدرم پیش من است، به او اجازه بدهید تا پیش من بیاید». آن گاه به پدرم اجازه دادند تا از صف خارج شود و ‏بدون حساب و کتاب به نزد فرخ برود.

راوی: «مادر شهید فرخ (نجف) زایرحسین پور»




نوع مطلب : خواب شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 1821 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو