خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
چهارشنبه 2 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید مصطفی شیری




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 2 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل غریبی

قبل از اینکه جسد اسماعیل را بیاورند هر وقت خوابش را می دیدم در خواب بهم می گفت: «آتش گرفتم، می خواهم به حمام بروم». چند مرتبه می خواستم تعبیر خوابم را بپرسم ولی موقعیتی پیش نیامد. ‏بعد از اینکه پیکرش را آوردند یک شب خواب دیدم که با کوله پشتی جبهه که بر پشتش بود، به خانه آمد و گفت: «می خواهم به مکه بروم، از طرف من با بچه ها خداحافظی کن». از او پرسیدم: «چگونه می خواهی به مکه بروی؟». او گفت: «با ماشین بنیاد شهید».

شوهر خواهر اسماعیل را در زمان  شاه اعدام کرده بودند و همسرم خرج آنها را هم می داد. او سعی می کرد به فرزندان خواهرش تا آنجایی که می تواند محبت کند تا آنها کمتر جای خالی پدرشان را احساس کنند.  

‏اسماعیل به خمس و زکات دادن بسیار اهمیت می داد و ما پس از گذشت سال ها هنوز دفتر مربوط به حساب خمس و زکات های او را داریم. آن قدر در ‏این مورد بهم سفارش می کرد که تا چند سال بعد از شهادتش خمس می دادم. ولی وقتی سؤال کردم گفتند که خمس دادن به گردن تو نیست. هر ‏وقت بچه هایت به سن تکلیف رسیدند خودشان باید خمس بدهند.

‏خاطره ای دیگر که از او به یاد دارم مربوط به زمان انتخابات جمهوری اسلامی است. آن روز سه تا برگه سه رنگ به مردم می دادند که یکی از آنها مربوط به انتخاب جمهوری اسلامی بود. اسماعیل در مسجد ایستاده بود و مردم را راهنمایی می کرد که به جمهوری اسلامی رای بدهند. در مسجد یک نفر به او اعتراض کرده بود که تو نباید کسی را راهنمایی کنی، ما جزء حزب کارگر هستیم. همسرم به او گفته بود: «تو اگر جزء حزب کارگر هستی پس چرا سه تا خانه داری؟ اگر راست می گویی دو تا از خانه هایت را به مردم بده تا به شما رای بدهند».  

‏وقتی برای زیارت کربلا ثبت نام کردم، بنیاد شهید دویست هزار تومان از ما گرفت. بعد از چند روز گفتند که باید چهل هزار تومان دیگر هم پرداخت کنیم. خیلی ناراحت شدم چون دیگر پولی نداشتم. همین طور در خانه نشسته بودم و با عکس همسرم حرف می زدم که به خواب رفتم. در خواب دیدم که به همسرم می گویم: «قرار است به کربلا بروم ولی بنیاد شهید گفته چهل هزار تومان دیگر باید بدهید ولی پولی ندارم، چه کار کنم؟». او بهم گفت: «غصه نخور همه چیز درست می شود». روز بعد پسر بزرگم آمد و شصت هزار تومان برایم آورد، بدون اینکه حرفی به او زده باشم و چقدر خوشحال شدم.

راوی: «همسر شهید اسماعیل غریبی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید مصطفی سراجی




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 31 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل غریبی

اسماعیل نقل می کرد: «در جبهه یکی از همرزمانم اهل طلحه پشت کوه و سید بود. در عملیات فتح المبین آن بزرگوار بهم گفت که به وی الهام شده تا چند ساعت دیگر شهید می شود و از من خواست که وقتی شهید شد بالای سرش بیایم و صورتش را ببوسم. درست ساعت یک همان روز خبر شهادت سید را برایم آوردند. وقتی بالای سرش رفتم آن قدر آشفته بودم که یادم رفته بود او قبل از شهادتش چه چیزی از من خواسته است. فقط نگاهش کردم و می خواستم برگردم که گویا کسی دست و پاپم را گرفته بود و یک دفعه یادم آمد که باید او را ببوسم. او را بوسیدم و با آن بزرگوار وداع کردم».

‏اسماعیل چهار دفعه به جبهه رفت و سرانجام در عملیات کربلای چهار به شهادت رسید. روزی که برای آخرین بار می خواست به جبهه برود با همه خداحافظی کرد و از همه حلالیت طلبید. بعد از یک ماه که از رفتنش می گذشت به ما تلفن کرد و چون همان سال سیل آمده بود احوال ما را پرسید.

او برای کاشت غله سه روز مرخصی گرفت و به روستایمان رفت و سه من غله برایمان کاشت و به جبهه برگشت. در آنجا با همه خداحافظی کرده و گفته بود که من دیگر از جبهه بر نمی گردم، چون خواب دیده ام که حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) مرا به نزد خود دعوت کرده است. آن طوری که برای من تعریف کرد، گویا خواب دیده بود که حضرت فاطمه (سلام الله علیها) سفره ای پهن کرده و امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) کنار سفره نشسته بودند. حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) به او که کمی با آنها فاصله داشته است می گوید بفرمایید و همان موقع اسماعیل از خواب بیدار می شود.

اسماعیل به اتفاق برادرش، هر دو برای شرکت در عملیات کربلای چهار داوطلب شده بودند ولی اسماعیل به برادرش گفت که تو نمی خواهد بروی، من می روم و در همین عملیات بود که در جزیره «ام الرصاص» ‏به شهادت رسید. ‏پس از اتمام عملیات در ابتدا به ما گفتند که ممکن است اسماعیل اسیر ‏شده باشد چون جسدش پیدا نشده است.

وقتی آزاده ها برگشتند از دو نفر که در عملیات همراه اسماعیل بودند به نام آقایان گزمه و حسن شمشیری سئوال کردیم که آیا او را ندیده اید؟ شمشیری گفت که صدایش را شنیده است که ‏می گفته آتش گرفتم ولی به علت اینکه خودش هم زخمی بوده، یکباره بیهوش می شود و دیگر متوجه نمی شود که بر سر اسماعیل چه بلایی ‏آمده است.

‏بالاخره پس از دوازده سال، جسد همسرم را پیدا کردند و به ما تحویل دادند. آن موقع بود که باور کردیم او به دیار باقی پیوسته است. ‏در طول این دوازده سال انتظار، ما از همه آزاده ها که در عملیات کربلای 4 ‏بودند سراغ اسماعیل را گرفتیم ولی هیچکدام خبری از او نداشتند. با اینکه خیلی انتظار کشیدیم ولی ناامید نشدیم.

در طول دورانی که همسرم مفقود شده بود یکبار به زیارت کربلا رفتم و در آنجا امام حسین (علیه السلام) خواستم که وقتی برگشتم نشانه ای از شوهرم پیدا شود. وقتی از کر‏بلا برگشتم، سه یا چهار روز بعد بود که به ما خبر دادند جسد شهید اسماعیل غریبی را آورده اند. وقتی برای شناسایی جسد رفتیم به غیر از مشتی استخوان از او چیزی نمانده بود. ولی وقتی پلاک و لباس گرمکنش را دیدم مطمئن شدم که دیگر او را نمی بینم.

راوی: «همسر شهید اسماعیل غریبی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید سید محمد حسن سعادت




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 30 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری

«تانیا پولینگ»، در یک خانواده مسیحی متولد شده است و از اهالی هامبورک است.  برداشت وی از دین اسلام بسیار جالب و شنیدنی است. همچنین او علت سرزندگی اش را آشنایی با اسلام می داند.

او در پاسخ به این سوال که شرح حال خود را باز گو کند چنین می گوید:

من در خانواده ای تقریباً مرفه زندگی می کردم و در واقع به ظاهر همه چیز داشتم. دوستان زیادی داشتم و همیشه پس از کار با آنها به گردش و تفریح می رفتم. اگر چه در جمع بودم اما همیشه احساس سرگردانی و پوچی داشتم و در عین خوشی در دل به دنبال چیزی می گشتم. بیش از هر چیز از اینکه نمی دانستم این احساس چیست و به دنبال چیستم، مضطرب بودم. یکی از روزها که با دوستانم در مرکز خرید شهر هامبورگ مشغول گشتن بودیم، ناگهان به یک زن مسلمان محجبه برخورد کردم. با غرور خاصی شروع به مسخره کردن او کردیم و من به او گفتم: «این چه قیافه ای است که برای خودت درست کرده ای؟»، برخلاف انتظار من که فکر می کردم او را خرد کرده ام، بلافاصله جواب داد: «این چه وضعیت برهنگی است که تو برای خودت درست کرده ای».

تانیا پولینگ

گفتگویی غافلگیرکننده بین ما در گرفت و آن خانم مسلمان نه تنها از خود هیچ ضعفی نشان نداد بلکه تمام مدت نیز سعی کرد تا به من بفهماند که حفظ حیا و پوشش نشانه سلامت روح و روان است و بر عکس برهنگی نشانی از بیماری و عدم سلامتی روح است. طبیعتاً در آن وضعیت همه حرفهای او را رد کردم و هر کدام از ما به راه خود ادامه داد. اما این برخورد مرا شدیداً به فکر فرو برده بود و روزها به شخصیت محکم و پر صلابت آن زن محجبه فکر می کردم. همین فکر حس کنجکاوی مرا برانگیخت و بالاخره یک روز از روی کنجکاوی به مسجد امام علی (علیه السلام) در هامبورگ رفتم.

حضور ملیتهای مختلف حتی آلمانی مسلمان بسیار برایم جالب بود و بهت زده اعمال آنان را زیر نظر گرفته بودم. آن روز با عده ای نیز صحبت کردم و خصوصاً که متوجه شدم، دین اسلام فقط مخصوص شرقیها نیست و اروپاییهای زیادی نیز به این دین مشرف شده اند. از سوی دیگر روابط عاطفی آنان خیلی مرا مجذوب خود کرده بود. احساس می کردم همه با هم هستند و کسی احساس تنهایی ندارد، اگر چه در اقلیت هستند. مقایسه می کردم با زندگی خودم و می دیدم ما اگر چه در جمع هستیم، در کنار یکدیگر زندگی می کنیم، دوست و رفیق و آشنا زیاد داریم، بعضاً با خانواده نیز زندگی می کنیم، اما در واقع هر کسی برای خودش زندگی می کند. نمی دانم شاید بهتر است بگویم ما حتی برای خود نیز نبودیم، از آنجایی که هیچ کس حتی به خودش نیز فکر نمی کرد و فکر نمی کرد برای چه در دنیا آمده است، یا برای چی زندگی می کند، آخر خط چیست؟ من این حالت را در مسلمانان ندیدم. آنها سرگردان نبودند و می دانستند برای چه زندگی می کنند. از هر که سؤالی می کردم، جوابی داشت و همه جوابها تقریباً یکی بود. آنها انسان را در مقابل همه چیز مسؤول می دانستند. در حالی که من یاد گرفته بودم، انسان فقط در برابر خودش مسؤول است.

فرد هنگامی که در جمع مطرح می شد، دیگر معنایی نداشت و من بر عکس از فرد و حقوق فرد شنیده بودم. اینجا بود که دریافتم اینها با هم هستند چون قلبهایشان برای یک چیز می تپد. ارتباط من بدین صورت با مسجد هامبورگ به طور مداوم ادامه یافت و در این رفت و آمدها با برخی از مسلمانان، خصوصاً ایرانیها ارتباطم بیشتر شد. استدلالهای آنان را کاملاً قبول داشتم و این گفتگوها و رفت و آمدها تا بدانجا پیش رفت که بالاخره احساس کردم من هم «یک مسلمان هستم» و بدین ترتیب شهادتین را به جا آوردم.

اگر بخواهید در یکی دو جمله بیشترین عامل مؤثر در مسلمان شدن خود را ترسیم کنید ، کدام عامل را اصلی می بینید؟

رابطه معنوی مسلمانان با خدا، صمیمیت بین آنان، هدفمندی و منصب دینی آنان از جمله نکاتی بودند که مرا مجذوب کرده و به سمت اسلام کشیدند.

«رهیافته»




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید غلامعلی ستوده




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 1811 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...