خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شنبه 13 مهر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ناصر جمالی

ناصر جمالی کم سن و سال بود و قدی کوتاه داشت اما خیلی چابک، در عملیات والفجر ۱ با هم بودیم، قبل از عملیات خوراک مرغ دادند، (در جبهه هر وقت مرغ می دادند، نشانه نزدیک شدن عملیات بود).

آن شب خوراک مرغ زیاد بود و ما همه خیلی مرغ خوردیم و رفتیم خوابیدیم. صبح که بیدار شدیم دیدم همه مسموم شده اند، حال ناصر خیلی بد بود. می گفت: «بین ساعت ۲ تا ۳۰-۳ بیدار شدم، دیدم که حالت تهوع دارم».

فردای همان شب ما را برای عملیات اعزام کردند، در آن عملیات به لحاظ درگیری و رسیدن به میدان مین، از ناصر جدا شدم و خبری از او نداشتم تا این که بعد از عملیات آمدیم در مقر، ناصر هم آنجا بود.

او خیلی نگران بچه ها شده بود، بخصوص بعد از این که فهمیده بود فرخ زخمی شده بیشتر نگران شده بود. تا مرا دید خوشحال شد و خودش را در آغوشم انداخت و روبوسی کردیم. پس از مدت کوتاهی تسویه حساب کردیم و برگشتیم به عقب...

راوی: «همرزم شهید ناصر جمالی»




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




امام زمان (عج)

چه شود به چهره زرد من، نظری ز بهر خدا کنی

که اگر کنی همه درد من، به یکی اشاره دوا کنی

تو شهی و کشور جان تو را، تو مهی و جان جهان تو را

ز ره کرم چه زیان تو را، که نظر به حال گدا کنی

ز تو گر تفقد و گر ستم، بُوَد آن عنایت و این کرم

همه از تو خوش بُوَد ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی

همه جا کشی می لاله گون، ز ایاغ مدعیان دون

شکنی پیاله ما، که خون به دل شکسته ما کنی

تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین

همه غمم بُوَد از همین، که خدا نکرده خطا کنی

تو که هاتف از برش این زمان، روی از ملامت بی کران

قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی

«هاتف اصفهانی»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 12 مهر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ناصر جمالی

وقتی که فاو را گرفتند من در گردان مالک اشتر خدمت می کردم و فرمانده ما برادر حسن زاده بود. پس از پایان عملیات و تمام شدن مدت سه ماه مأموریت به بوشهر برگشتم. ناصر با دیدن من گفت: «حالا نوبت من است که به جبهه بروم». او به همراه چند تن از بچه های محل به جبهه رفت و مدت زیادی طول نکشید که شهید شد.

بارها ناصر را دیده ام که ملبس به لباس بسیجی است و خود به همراه چند تن از همرزمانش به خانه می آید. گاهی در عالم خواب به شکل دو کبوتر سفید می آید و روی در حیاط منزل می نشیند.

قبل از این که ناصر به جبهه برود، مادرش دوبار خواب می بیند که یک نفر سید دستمال سبزی را به او هدیه می دهد و می گوید: «مانع رفتن پسرت ناصر به جبهه نشو».

ناصر از این موضوع اطلاع نداشت تا اینکه یک روز خوشحال از مدرسه برگشت و گفت: «پدرجان گفته اند ۱۴ ساله ها هم برای اعزام به جبهه به بسیج مرکزی بیایند».

راوی: «پدر شهید ناصر جمالی»





نوع مطلب : خواب شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




حضرت زینب (سلام الله علیها)

ای خفته زیر خاک، چه خاکی به سر کنم / باور نداشتم که به قبرت نظر کنم

ای همسفر به خواب و خیالم نمی رسید / با تو نه بلکه با سر تو من سفر کنم

با یاد روز واقعه جا دارد از غمت / لطمه زنان کنار تو جان محتضر کنم

با کعب نی جدا شده ام از تو یا اخا / حتی نشد که حلق تو با اشک تر کنم

بهرم دعا نما که مبادا دوباره از / دروازه های شام بلا من گذر کنم

شد آستین من به خدا معجرم حسین / عباس را نباید از آن با خبر کنم

مانده صدای چوب و لبت بین گوش من / صد آه تا که یاد تو و طشت زر کنم

رنجیده سرفرازم و پیش تو سر به زیر / آخر چگونه شرح غم آن سحر کنم

طفل سه ساله تو میان خرابه گفت / باید به مرگ، چاره داغ پدر کنم

با دست خسته زیر لحد جای دادمش / جا دارد از خجالت تو جان به در کنم

«مجتبی صمدی شهاب»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 11 مهر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید جهانگیر (علی) افشین

برادرم به انجام فرایض دینی بویژه نماز خیلی علاقه داشت. یادم می آید وقتی علی به جبهه رفت، برادر دیگرم جهانبخش نیز که از لحاظ سنی کوچکتر از علی بود با او عازم جبهه گردید، تا این که جهانبخش در عملیات «محرم» مجروح شد.

با رفتن این دو برادرم، من که سن کمی داشتم و در کلاس دوم راهنمایی تحصیل می کردم مشتاق به رفتن به جبهه شدم، اما شرایط سنی مانع صدور اجازه اعزام من بود. به هر طریقی بود عاقبت موفق شدم از طریق بسیج به جبهه های جنوب اعزام و در لشکر ۱۹ الفجر حضور یابم.

یک روز در سنگر اجتماعی نشسته بودم که بهم خبر دادند برادرت برای دیدن تو آمده، وقتی از سنگر بیرون آمدم، برادرم علی را دیدم. دیدن چهره نورانی و با صفای برادر، در آن لحظه برایم خیلی مسرت بخش بود، همدیگر را در آغوش گرفتیم.

از محل استقرار یگان وی پرسیدم و او گفت: «مقر ما مقداری بالاتر قرار دارد». در آنجا به دلیل آنکه از بیکاری خوشش نمی آمد به عنوان مسؤول تدارکات خدمت می کرد. در همان منطقه بود که تیپ آنها جهت عملیات والفجر ۴ عازم منطقه عملیات شد.

در حالی که کامیونهای حامل رزمندگان در حال حرکت بود و برادرم هم در میان آنان بود، با اشاره دست در داخل کامیون با من خداحافظی کرد، آن لحظه برایم خیلی غم انگیز و دشوار بود، تمام غمهای عالم بر قلبم نشست زیرا قبلا بهم گفته بود که به دلم الهام شده این سری به شهادت می رسم. این خبر را زمانی به من داد که از مقر دست بالا به قصد انجام عملیات در حال سوار شدن کامیونها بودند و با من خداحافظی کرد.

یک بار علی خاطره ای برایم تعریف کرد: «در یکی از عملیاتها که دشمن پاتک زده بود و نیروهای ما در حال عقب نشینی بودند، تانکها و نیروهای دشمن را دیدم که بهم نزدیک می شوند. یک صندوق خالی مهمات را پیدا کردم و خودم را در زیر آن پنهان نمودم. نیروهای دشمن از کنار من رد شدند و حدود ۲ کیلومتر به طرف نیروهای خودی پیشروی نمودند. من حدود نیم ساعت در همان حالت بدون حرکت ماندم، اما با پاتک نیروهای رزمنده، نیروهای دشمن مجددأ عقب نشینی کردند و من از خطر اسیر شدن به دست نیروهای بعثی نجات پیدات کردم».

راوی: «برادر شهید جهانگیر (علی) افشین»





نوع مطلب : آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




حضرت زینب (سلام الله علیها)

سحر چون پیک غم از در درآید / شرار از سینه، آه از دل برآید

ندای کاروانی از وطن دور / به گوش جان ز دیوار و در آید

گمانم کاروان اهل‌بیت است / که سوی کعبه‌ دل با سر آید

گلاب از چشم هر آلاله جاری است / که عطر عترت پیغمبر آید

پس از یک اربعین اندوه و هجران / به دیدار برادر، خواهر آید

همان خواهر که غوغا کرده در شام / همان ریحانه‌ پیغمبر آید

همان خواهر که با سِحر بیانش / به هر جا آفریده محشر آید

همان خواهر که کس نشناسد او را / به باغ لاله ‌های پرپر آید

همان خواهر ولی خاطر پریشان / سیه‌ پوش و بنفشه ‌پیکر آید

اگر از کربلا، غمگین سفر کرد / کنون از گرد ره، غمگین‌تر آید

نوای وای وای از جان زهرا / صدای های های حیدر آید

از این دیدار طاقت‌ سوز ما را / همه خون دل از چشم تر آید

غم ‌آهنگی به استقبال یک فوج / کبوترهای بی‌ بال و پر آید

بیا با این کبوترها بخوانیم / سرودی را که شام غم سرآید

شمیم جان ‌فزای کوی بابم / مرا اندر مشام جان برآید

گمانم کربلا شد عمّه نزدیک / که بوی مُشک ناب و عنبر آید

به گوشم عمّه از گهواره‌ گور / در این صحرا، صدای اصغر آید

مهار ناقه را یک دم نگه‌ دار / که استقبال لیلا، اکبر آید

ولی ای عمّه دارم التماسی / قبول خاطر زارت گر آید

در این صحرا مکن منزل که ترسم / دوباره شمر دون با خنجر آید

«محمد جواد غفور زاده»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 10 مهر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید جهانگیر (علی) افشین

زمانی که جنگ تحمیلی شروع شد، فرزندم على (جهانگیر) در ترغیب جوانان برای حضور در جبهه نقش موثری داشت و خودش نیز مرتب به جبهه می رفت و در اکثر عملیاتها شرکت داشت.

در فاصله زمانی بین عملیاتها نیز در بیمارستانهای مناطق جنگی خدمت می کرد و وقتی حمله شروع می شد بیمارستان را رها می کرد، سلاح به دست به سوی خط مقدم می شتافت.

وقتی یکی از دوستانش شهید می شد، خودش را برای شرکت در مراسم تشییع و تدفین او به بوشهر می رساند و معمولا خودش پیکر مطهر شهدا را در قبر می گذاشت و بعد از پایان مراسم بزرگداشت دوباره عازم جبهه می شد.

هر چه به او را اصرار می کردم که مدتی استراحت کن و پیش فرزندانت بمان، می گفت: «بچه هایم را به شما و شما را به خدا می سپارم».

على بهم می گفت: «اگر می خواهی لذت حضور در جبهه را درک کنی وانت خود را از کمکهای مردمی پر کن و به جبهه بیاور».

راوی: «پدر شهید جهانگیر (علی) افشین»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 1821 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...