خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
تدارکات

جبهه ای که ما در آن خدمت می کردیم طراح نام داشت. ما تصمیم گرفتیم برای آوردن تجهیزاتی جهت دیده بانی و شناسایی دشمن تهیه کنیم. در آن شب شهید محمد حاجی پور که مسئول تدارکات بود در سنگر ما خوابید و ماشین تدارکات را به ما قرض داد ولی به شرط آن که سالم برگردانیم.

در حال حرکت به سمت سوسنگرد بودیم که زیر آتش توپخانه ی دشمن، مجبور شدیم توقف کنیم. لحظه ای آتش دشمن قطع شد، دوباره شروع به حرکت کردیم و دوباره مورد هجوم دشمن قرار گرفتیم. بعد از کلی سختی توانستیم به خطوط نیروهای خودی برسیم.

از ماشین که پیاده شدم، متوجه شدم که چراغ جلویمان در برخورد با گلوله های دشمن شکسته است. خیلی ناراحت شدم، نمی دانستم که این موضوع را چگونه به حاجی اطلاع بدهم. سرانجام داخل سنگر شده و در حالی که از شرمندگی سرم را پایین انداخته بودم شروع کردم جریان را تعریف کردن. محمد خندید و گفت: «خودم می دانستم و خوشحالم که خودتان سالم هستید». این را گفت و به طرف ماشین رفت.

به محض این که داخل چادر شدم با صدای مهیبی به بیرون از چادر دویدم. زبانه های آتش از ماشین تدارکات به آسمان بلند شد. خیلی ناراحت شده و به آن سمت دویدم و با بدن تکه تکه شده ی محمد روبه رو شدم. این تلخ ترین خاطره ی زندگی من بود، آری او به دیدار حق پرواز کرده بود.

راوی: «احمد مریمی»





نوع مطلب : خاطرات دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.