خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User

شهید منصور اسماعیلی

پایگاه شهید بهشتی که بودیم، منصور از طریق اصفهان به اهواز اعزام شد. شبها که سینه می زدیم، منصور می آدم پیشم و می گفت: «دلم می خواهد خدا از من راضی شود». سری دوم با ما اعزام شد. سنگر منصور و سایر بچه ها که تازه ‏اعزام شده بودند، کنار ما بود.

از بس درگیری شدید بود، سنگر منصور از بین رفت. من دنبال او می گشتم که خودش آمد و گفت: «می خواهم سنگر بسازم». منصور را فرستادم دنبال بیل ، بعد از 10 تا 20 ‏دقیقه که نیامد نگران و عصبانی شدم و گفتم: «برای یک بیل فرستادمش دیگر نیامد، این دیگر چه آدمی است؟».

یکی از بچه های دهدشت خبر آورد که یک بوشهری ترکش خورده، اول که رفتم بالای سرش، باورم نمی شد که خودش باشد ولی وقتی که دقت کردم، دیدم خودش است. لذا خیلی ناراحت شدم و خودم را مقصر می دانستم، اما چیزی که بود خودش دوست داشت شهید شود. من رفتم دنبال آمبولانس و بالاخره با بچه های بوشهر و دهدشت همراهی کردیم  و او را راهی اهواز کردیم.

راوی: «همرزم شهید منصور اسماعیلی»




نوع مطلب : لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.