خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
یکشنبه 6 اسفند 1396 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید حسین اکباتانی

حسین عکاس خوبی بود، به برادر بزرگش می گفت: «شما زن بگیرید تا عکسی از شما داشته باشم، ممکن است به جبهه بروم و شهید شوم». من به حسین می گفتم: «این طور نگو، تو همه چیز من هستی، تو پدر ومادر من هستی».

ایشان مدام تاکید و اصرار می کرد که من باید با پدرش خوب باشم. همه کار برای من می کرد و بسیار خوش رو بود. حسین می آمد جای من را می انداخت و می گفت: «شما بروید بخوابید». بعد خانه را جمع می کرد، اتاقها را جارو می کرد.

صبح که از خواب بلند می شد و می خواست به سر کارش برود، برایم یخ می آورد، نان می گرفت، چای دم می کرد، همه کارها را برایم انجام می داد.

بهم می گفت: «شما بخوابید و استراحت کنید، در این گرما نمی خواهد آشپزی کنی، ما با نان و خرما هم راضی هستیم». تا این حد دلسوز بود، هر چه از خصوصیات حسین بگویم کم گفته ام. تا مقطع دیپلم درس خواند، بعد هم وارد جبهه شد، نتوانست درسش را دنبال کند.

راوی: «مادر شهید حسین اکباتانی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.