تبلیغات
خاطرات شهیدان استان بوشهر - در رقه بودم (28)
 
خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
یکشنبه 20 خرداد 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

قسمت بیست و هشتم:

وقتی وارد شهر الباب شدم هنوز بوی خون و باروت به مشام می رسید. دیگر به این بوها و گذشتن از روی اجساد کشته ها عادت کرده بودم. در این شهر دست قطع شده جوان سوری را گرفته بودم که داعش به اتهام سرقت حکم حد یعنی قطع کردن دست با شمشیر را درباره اش اجرا کرده بود. 24 ساله بود. داعش دستور داده بود حد در ملأ عام اجرا و از آن فیلمبرداری شود. همین که جلاد دست سارق را با شمشیر قطع کرد، صدای تکبیر حاضران بلند شد.

داعش

با جوان سوار آمبولانسی شدم که او را به بیمارستان می برد. سعی می کردم بفهمم جرمش چه بود؟ با لهجه سوری پرسیدم: «چی سرقت کرده بودی»؟ گفت که یک موتورسیکلت دزدیده و از اجرای حد خوشحال است. نمی دانم راست می گفت یا اینکه از ترس این حرف را می زد. از او پرسیدم، فکر نمی کند در حقش ظلم شده؟ شاید دنبال چیزی بودم که بار دیگر به من ثابت شود که داعش بر حق نیست. اما آن جوان انکار می کرد که داعش ظلمی در حقش روا داشته باشد.

در طول راه حتی یک کلمه هم علیه داعش بر زبان نیاورد، فقط گفت که برای اجرای حکم دو ماه در زندانهای داعش بسر برده بود. اجرای حکم حد برای آن جوان سوری در ذهنم این سئوال را مطرح کرده بود که چه چیز آن جوان را به دزدی واداشته بود؟ به یاد صدها آواره سوری افتادم که در شهرها و روستاها و مناطق تحت تصرف داعش سرگردان و بی پناه بودند. در این اواخر مسئله کودکان و دختران آواره و بی خانمانی که مأوا و پناهگاهی جز خیابانها و کوچه های رقه نداشتند، به پدیده ای همه گیر در شهر تبدیل شده بود.

باور نمی کردم، در مناطق خلافت اسلامی آواره و بی خانمانی وجود داشته باشد. مرتب از امرا و مسئولان داعش سئوال می کردم که چرا چاره ای برای این آوارگان اندیشیده نمی شود؟ چرا با اسرافهای امرا و  جنگجویان  برخورد  نمی شود؟  چرا  بخشی  از آن هزینه ها صرف  این  آوارگان نمی شود؟ اما از هیچ کس پاسخی شنیده نمی شد. موضوع آن جوان سوری تغییری در نگاه منفی و احساس نفرتی که از مردم عوام سوریه داشتم، ایجاد نکرد. مثل سابق با هر تخلفی بسیار شدیدتر از عناصر حسبه برخورد می کردم.

به مقری که  دوستانم  در آنجا  دور هم  جمع می شدند، تردد  زیادی  داشتم. همین  که  دور هم جمع می شدیم، صحبتهایمان به سمت انتقاد از داعش سوق می یافت و در آخر هم سر از مباحث شرع از جمله موضوع تکفیر در می آورد و البته من بدون ذره ای تامل و تردید شیوخ و مفتی های جریان سلفی معاصر مثل «عبد العزیز بن باز» و «محمد بن صالح» را بی پروا تکفیر می کردم. چون معتقد بودم که آنها یار و یاور دولتهای ظالم و ستمگر بودند. باورهایم درباره داعش و سرزمین خلافت مثل قطعه های «دومینو» یکی پس از دیگری فرو می ریختند. اندک اندک متوجه شکافهایی اعتقادی داخل داعش می شدم که ایجاد شده بود. کودکی ام را به یاد می آوردم، زمانی که بیش از 5 سال نداشتم. تازه مقیم شهر «دورتموند» شده بودیم. آن زمان مهاجر معنای کنونی و رایج در رقه را نداشت.

از بیم آزار و اذیت غربیها به کشورت تونس بازگشتید؟ سرزمین اسلام. اوایل جوانی مسلمانان را به دو بخش تقسیم کرده بودی؟ یکی دوستانت و دیگری مابقی جهان اسلام. اما خیلی زود این باورت هم تغییر کرد. رویات «خلافت اسلامی» و «داعش» شد. در حالی که خلافت اسلامی و پیروانش را تنها طایفه رستگار این دنیا می دانستی، خود را به سرزمین خلافت رساندی. خیلی زود دریافتی خلافت اسلامی و رستگاری دروغی بیش نیست. سئوالات چون سیل به ذهنم هجوم آورده بودند و مهمترین آنها این بود که آیا «ابوبکر البغدادی»، سرکرده داعش نیز گمراه است و این سرآغاز «دومینوی فروپاشی» داعش در باورهایم بود... (ادامه دارد)

راوی: «مشرق نیوز»




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.