تبلیغات
خاطرات شهیدان استان بوشهر - سنت برای جبهه کمه
 
خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شنبه 26 خرداد 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید عبدالرسول شکیبازاده

رسول محسنات اخلاقی بسیاری داشت. همیشه خنده ای بر لبانش نقش بسته بود. در سلام کردن از دیگران پیشی می گرفت و اعتقاد داشت که سلام گفتن به دیگران واجب است. او از کودکی دلسوز و خیرخواه همه بود و سعی می کرد تا آنجایی که دستش بر می آید به همه کمک کند.

با شروع جنگ تحمیلی، وی بسیار مشتاق بود که در جنگ شرکت کند، ولی چون سنش خیلی کم بود، نمی توانست به جبهه ‏برود. او 14 ‏سال بیشتر نداشت که به من گفت: «می خواهد به جبهه برود».

هر چه به او گفتم: «پسرم، تو هنوز سنت برای جبهه رفتن کم است، چطور می خواهی به جبهه بروی؟»، ‏پایش را یک کفش کرده بود و می گفت: «می خواهم به جبهه بروم». ‏

هنگامی که علاقه وی را برای رفتن به جبهه دیدم، مانعش نشدم و من و مادرش به او گفتیم: ‏«حالا که دوست داری به جبهه بروی، برو، در پناه خدا». یک سال در پادگان شهید صدوقی بوشهر بود و 15 ‏ساله که شد، او را ‏به جبهه بردند.

راوی: «پدر شهید عبدالرسول شکیبازاده»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.