خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
یکشنبه 24 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

هر سال چند روز به عید مانده، مادرم همراه با مادر بزرگ و پدر بزرگم و با گروهی از خانمها و آقایان به اهواز، پایگاه شهید علم الهدی می رفتند. آقایان پتو و پوتینها و خانمها لباسها و ملحفه های رزمندگان را می شستند.

آن سال مادرم مرا که هنوز ده سالم تمام نشده بود، همراه خودش برد. خانمها از ساعت 8 صبح تا اذان ظهر و دوباره پس از نماز و نهار تا نزدیک اذان مغرب به شستن ظرفها و رختها می پرداختند من سطل هایی را که خانم ها لباسهای شسته را توی آن می گذاشتند، با اینکه خیلی سنگین بودند ولی با تمام قدرت آنها را بلند می کردم و به آنها که سر حوض بزرگ مسئول آب کشیدن آنها بودند، می دادم و سپس بر می گشتم. خانمها اسم مرا سرباز کوچولو گذاشته بودند و هر کس صابون، تاید و شوینده لازم داشت به من می گفت تا برای او ببرم.

خانم ها در دفاع مقدس

یکی از روزها که همه مشغول شستن لباسها بودند و من هم مأموریت خودم را انجام می دادم، عراق اعلام کرده بود که شهر را بمباران خواهد کرد و به مردم مهلت داده بود که شهر را ترک کنند.

خانم موحد مسئول خواهران پایگاه شهید علم الهدی میان خانمها آمد و با جذبه ای که داشت گفت: «خواهران خسته نباشید. اجر همه شما با حضرت زهرا (سلام الله علیها)». بعد ادامه داد: «امروز به چند رزمنده فداکار نیاز داریم تا به میدان مین بروند، همه خانم ها همدیگر را نگاه کردند، همهمه ها بلند شد، میدان مین...». خانم ها به همدیگر می گفتند: «مگر خواهران را به میدان مین می برند؟». خانم موحد با قاطعیت دوباره پرسید: «کی حاضر است به میدان مین برود؟».

دختران جوان 18 و 19 ساله بدون این که سئوالی کنند رفتند و کنار خانم موحد ایستادند و با این عمل، آمادگی خود را اعلام کردند. خانم موحد، دستی به سر و روی آنها کشید و گفت: «نه، شما خیلی جوانید». دختران گفتند: «اما ما حاضریم جان خود را تقدیم اسلام کنیم».

خانم موحد آنها را کنار جویی که در حیاط بود به صف کرد و به خانمی که مسئول میدان مین بود گفت: «گونی ها را بیاورید». بلافاصله چند گونی را کنار جوی گذاشتند و در گونی ها را باز کردند همه منتظر بودند ببینند، مین چیست. اما هنوز مینی مشخص نبود. چند نفر از خانم ها که گونی ها را آورده بودند ته گونی ها را گرفته و محتوای آنها را کنار جوی خالی کردند. لباس های غرق به خون رزمندگان بود که جای گلوله و خمپاره روی سینه و کمر و ران لباس ها کاملاً مشخص بود. از همه دلخراش تر اینکه قطعه هائی از گوشت و استخوان رزمندگان نیز هنوز در میان لباسها دیده می شد، با دیدن این صحنه همه خانم ها یک صدا به گریه افتادند.

جوانهایی که برای رفتن به میدان مین آماده شده بودند، شیلنگ های آب را باز کرده و آنها را روی لباسهای خونی گرفتند. جوی خون جاری شد، در این هنگام به همه یک حالت روحانی دست داد. خانمها در حالی که لباس رزمندگان را می شستند، اشکهایشان به داخل تشت می ریخت. مادر بزرگم که هر روز در حال رخت شستن بود برای خانم ها مسئله شرعی می گفت. وقتی حالت معنوی خواهران را دید شروع به خواندن دعای توسل کرد، این موضوع شور و حال عجیبی میان خانمها بر پا کرده بود و به آنها نیروی تازه ای برای کار کردن می داد.

سپس تند تند هر چه سطل رخت شسته بود را خالی می کردند و سپس باز سطل پر می شد. در همان حال که رخت می شستند زیر لب دعاها را زمزمه می کردند و وقتی دعاهایشان به «یا وجیها عندالله» می رسید صداها بلندتر می شد و مرتب آن را تکرار می کردند. وقتی دعا به نام حضرت زهرا (سلام الله علیها) رسید همه با سوز و گداز و از ته دل می گفتند: «یا وجیها عندالله اشفعی لنا عندالله».

مادر بزرگم، حضرت زهرا (سلام الله علیها) را به پهلو شکسته اش قسم می داد که به یاری رزمندگان اسلام بیاید. در همین لحظه اتفاقی افتاد که هیچ کسی نمی توانست منکر آن شود و آن بوی خوشی بود که به مشام همه می رسید و فضای محوطه را پر کرده بود. اگر چه همه متعجب شده بودند و اما این بوی خوش دقیقاً از لباسهای خونی رزمندگان بلند شده بود.

راوی: «حمیده مرادیان» (اهواز)




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.