خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
چهارشنبه 7 آذر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

ما در پادگان خرمشهر بودیم که درگیری پیش آمد و آماده باش دادند. خواهران مسلح شده در استادیوم جمع شدند. ستون پنجم استادیوم را شناسایی کردند و عراقی ها مرتب آنجا را می زدند. دو نفر از برادران سپاه که برای انهدام یک پل و یک پادگان عراقی ها رفته بودند، شهید شدند.

خواهران مسئول حفاظت و مراقبت از مهمات و مسلح کردن مردم بودند. ما از نظر مهمات برادران را تأمین می کردیم و گاهی مواقع که احتیاج بود و نیروی برادران سپاهی کم بود، از خواهران استفاده می کردند.

خواهران در دفاع مقدس

مثلاً یک وقت حدود 20 ساعت در خط دوم بودیم، حتی می توانستیم تانکهای عراقی را ببینیم. آن موقع که در زیر باران خمپاره و خمسه خمسه بودیم، ما واقعاً خدا را حس می کردیم.

خواهری تازه ازدواج کرده بود و شوهرش به شهادت رسیده بود. وقتی مرا در جمع دید، خیلی آهسته به من گفت: «کاری نکنین که بچه ها متوجه بشوند شوهرم شهید شده، تا بخواهند برایم دلسوزی کنند».

این خواهر مرتب زیر لب می گفت: «از خدا فقط یک چیزی می خواهم و آن این است که لیاقت و شایستگی شهید شدن را به من عطا کند تا من هم مانند شوهرم نزد خدا بروم».

راوی: «خواهر رباب» (خرمشهر)




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.