خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
یکشنبه 2 دی 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عباس کبگانی

هم در مغازه دنبال کارهای پدرش بود و هم به مدرسه می رفت. یک روز آمدم ‏خانه دیدم در حیاط بسته است. در را باز کردم، رفتم بالا دیدم عباس جلویم ایستاده و دارد می خندد، گفتم: «از کجا آمدی؟». یک مرتبه رنگ صورتش زرد شد و گفت: «از بالای خانه همسایه آمدم داخل خانه».

لباسهایش را عوض کرده بود که من نبینم. عباس گفت: «می خواهم بروم بیرون کار دارم». او که رفت من فوراً رفتم خانه همسایه، پرسیدم که عباس چه طور آمد داخل خانه؟ گفت: «از بالای خانه ما آمد، در حالی که لباسهایش خونی بود».

خیلی دل نگران شدم. وقتی که عباس برگشت، پرسیدم: «کجا بودی؟». گفت: «پاپم زخمی شده بود، رفتم باند آن را عوض کردم، ولی الان خوب شده است».

موقعی که می آمد خانه هر چیز اضافه در خانه بود، می برد جبهه، به دوستان دیگر هم می گفت چیزهای اضافه را بدهید تا ببرم. از بس که خوشحال بود، خداحافظی نکرد و گفت: «خیلی دور شده، باید بروم».

‏شبی در خواب دیدم که من و عباس به زیارت کربلای امام حسین (علیه السلام) رفته ایم و خیلی خوشحال بودیم که با هم به زیارت آقا آمده ایم. بعد از گذشت مدتی، به عباس گفتم: «بیا تا برگردیم». ولی او گفت: «نه، هنوز زود است»، که ناگهان از خواب بیدار شدم.

راوی: «مادر شهید عباس کبگانی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، مجروحیت شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.