خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
یکشنبه 16 دی 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

سال 64 در اردوگاه شماره 9 رمادی بودیم. بهانه جویی ها و آزارهای نگهبانان بی رحم به حدی بود که به ناچار دست به اعتصاب غذا زدیم. آنها باز دست بردار نبودند. با بازرسیهای پی در پی از وسایل شخصی، ما را کلافه کرده بودند. همه چیز را به هم می ریختند و اگر مهر نماز یا نوشته ای به دست می آوردند، صاحب آن را به زندان می انداختند.

من یک جانماز زیبا را گلدوزی کرده بودم که طرح یک گنبد و بارگاه با چهار گلدسته و در پایین آن دستی در حال قنوت قرار داشت که روی آن این آیه قرآن گلدوزی شده بود: «ربنا افرغ علینا صبراً و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین».

اسیران ایرانی در اردوگاه عراق

آنها در حال تفتیش به کیسه انفرادی من رسیدند. تا گروهبان عراقی کیسه را خالی کرد، چشمش به پارچه گلدوزی شده افتاد. زود آن را برداشت و گفت: «احسنت، احسنت».

هنوز تحسین او تمام نشده بود که دیدگانش به آیه قرآن دوخته شد و مثل برق گرفته ها خشکش زد. صورتش سرخ شد و داد زد: «روی این پارچه چه نوشته ای؟ این پارچه کثیف است. نوشتن آیه قرآن روی این گناه دارد. تو چرا لباس را پاره کرده ای. تو به قرآن هم توهین کرده ای». در همین حال، مشت محکمی به دهان من کوبید و گفت: «حالا بگو ببینم چه کسی کافر است؟ چرا ما را کافر حساب کرده ای؟». تا آمدم چیزی بگویم، مشت دیگری بر دهانم زد و گفت: «چرا این جا نوشته ای ما را بر قوم کافر پیروز کن؟ ما بودیم که شما را مسلمان کردیم، حالا شما ما را کافر حساب می کنید و ...». مشت او بود که بر سر و کله من فرود می آمد.

حسابی که مرا کتک زد، آرام شد و گفت: «تو باید به جای آیه قرآن بنویسی، خدایا صدام حسین را حفظ فرما و ما را به خانه برگردان». به او گفتم: «این که می گویی آیه قرآن نیست. نوشتن آن اشکال دارد». او هم گفت: «خوب اشکالی ندارد من به عربی می گویم تو هم بنویس».

من که از حماقت او حیران شده بودم، خنده ام گرفت. او هم به جرم این که او را مسخره کرده ام، مرا به یک ماه زندان محکوم کرد.

راوی: «محمد درویشی»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.