خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شنبه 4 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالرضا ملاح زاده

یک روز در حیاط نشسته بودم و چون آبگرمکن نداشتیم، داشتم روی اجاق آب گرم می کردم که یک دفعه دیدم شوهر خواهرم با یک حالتی آمد توی حیاط و دوباره برگشت. همان موقع فهمیدم که خبری شده است. بلافاصله رفتم بیرون و دیدم که چند نفر کنار شوهر خواهرم ایستاده اند. وقتی به من گفتند که از بنیاد شهید آمده اند و عکس عبدالرضا را می خواهند، فهمیدم که برادرم شهید شده است.

من و خواهرم اول می خواستیم مادرمان متوجه نشود، ولی چون دنبال عکسش می گشتیم مادرم هم متوجه شد و شروع کرد به گریه و زاری کردن. ما عکسی از برادرم پیدا کردیم و به کارمند بنیاد شهید دادیم و او هم ساک برادرم را که با خود آورده بود، به ما داد.

آخرین باری که او را دیدم هر دو به مرخصی آمده بودیم. من با یکی از دوستانم داشتم شام می خوردم که عبدالرضا گفت: «می خواهم به جبهه برگردم». او سه یا چهار روز مرخصی داشت ولی یک روز ماند و دوباره به جبهه برگشت و این آخرین دیدار ما بود.

یکی از همرزمانش در خصوص نحوه شهادت عبدالرضا نقل می کند: «ما در سنگر بودیم که صدای کمک خواستن یکی از رزمندگان را شنیدیم. عبدالرضا رفت تا به او کمک کند که خودش هم ترکش خورد و شهید شد».

وقتی لباسش را برای ما آوردند، در اثر سینه خیز رفتن تکه ای از آن پاره شده بود. من جسدش را در بهشت صادق دیدم. وقتی می خواستم او را ببوسم، هنوز از دهانش خون بیرون می آمد.

عبدالرضا علاقه زیادی به فوتبال داشت و در تیم کمان بازی می کرد. او خیلی آرام و ساکت بود. وقتی شهید شد دوستانش ما را دلداری می دادند و همیشه از او تعریف می کردند. همیشه به کار خودش مشغول بود و زیاد پر حرف نبود. اخلاق بسیار خوبی داشت. بعضی وقتها هم کارگری می کرد و حتی کولر و یخچال خانه را هم با پول خودش خرید.

همیشه در مسجد بود و به همه کمک می کرد. ماه محرم و صفر پرچمها را با کمک بچه ها نصب و مسجد را سیه پوش می کردند. علاقه زیادی به مسجد رفتن داشت و در تمام مراسم سینه زنی و سنج و دمام شرکت می کرد.

راوی: «برادر شهید عبدالرضا ملاح زاده»




نوع مطلب : آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.