خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
دوشنبه 6 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
عبدالرضا معزی

دوران انقلاب عبدالرضا 14 ساله بود، یک روز به خانه آمد و یک تفنگ روی دوشش بود. گفتم: «عبدالرضا تو هنوز کوچکی، ناتوان و ضعیف هستی». ‏گفت: «‏نه مادر، ما با بچه ها وارد بسیج شدیم و می خواهیم به انقلاب کمک کنیم». می رفت و می آمد و در راهپیماییها شرکت می کرد.

‏عبدالرضا سوم دبیرستان بود. من در آشپزخانه بودم که عکش را آورد و داد به دستم و گفت: «عکسم خوب شده؟»، گفت: «بله»، فکر می کردم عکس را برای مدرسه اش گرفته است.

بعد از چند روز دیدم دفترچه ای در دستش است. پرسیدم: «‏این چیه؟»، گفت: «دفترچه سربازی»، گفتم: ‏«پسرم تو الان سوم دبیرستانی، تو را چه به سربازی رفتن» و دفترچه را از او گرفتم .

چند روز بعد آمد و گفت: «دفترچه ام را بده». من انگار کسی جلوی دهنم را گرفته باشد، دفترچه را برداشتم و به او دادم. وقت اعزامش رفتم پیش دکتر طالبیان و گفتم: «‏پسرم می خواهد به سربازی برود و هنوز هم تحت نظر شماست». شماره تلفن به من داد و گفت: «هر وقت خواست برود، به من زنگ بزن تا کاری کنم که اعزامش نکنند، چون هنوز تحت مراقبت است». عبدالرضا مشکل قلبی داشت.

روزی که خواست اعزام شود، تمام تلفنهای نیروی انتظامی قطع شد، حتی یکی از تلفنها هم جواب نداد. به دو تا از بچه ها سفارش دادم که عبدالرضا مریض است و حواسشان به او باشد.

وقتی عبدالرضا می خواست به سربازی برود، از خانه که حرکت کرد، او را از زیر قرآن رد کردم و همراه او رفتم. چند نفر از دوستان عبدالرضا وقتی فهمیدند که در نیروی زمینی باید خدمت کنند از رفتن به سربازی منصرف شدند.

به عبدالرضا گفته بودند که قرار است ما به نیروی زمینی برویم، بیا تا برگردیم. عبدالرضا در جواب می گوید: «من می خواهم بروم و بر نمی گردم»، عبدالرضا رفت وخدمتش در نیروی زمینی کرمان افتاد.  

قبل از اینکه تقسیم شوند به مرخصی آمد. لباسهایش را برایش درست کردم، یک دست لباس هم خودم برایش دوختم و به او گفتم  که وقتی آمدی، یک دست لباس دیگر برایت می دوزم و هر وقت به تو لباس دادند به آنهایی که نیاز دارند بده.

راوی: «مادر شهید عبدالرضا معزی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، شهیدان هنرمند، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو