خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
پنجشنبه 23 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید احمد یاسی

بعد از شهادت احمد، یکی از همسنگرانش گفته بود که احمد همان طور که سرش را بالا می آورد تا به دشمن تیراندازی کند، از روبرو تیر به شکمش اصابت می کند و از پشتش بیرون می آید و به گفته یک نفر از اهالی بوشهر که برای پدرش تعریف کرده بود، بعد از آن هم شیمیایی می زنند.

صبح روز پنجشنبه ای و تشییع جنازه شهید کمالی بود. پدر احمد نیز برای تشییع رفته بود. موقعی که آمد تا از موتور پیاده شد به خانه برادرش رفت، من در حیاط نشسته بودم و متوجه شدم که خانه برادرش شلوغ است و سر و صدا می آید.

آن زمان بچه کوچکی هم داشتم که 7 ساله بود، گفت: «می خواهم حمام کنم». گفتم: «مادر آب قطع است، برو خانه عمویت ببین چه خبر است که سر و صدا می آید»، رفت و فوراً برگشت و گفت: «مادر می گویند احمد شهید شده»، گفتم: «دیگر نبینم از این حرفها بزنی». گفت: «مادر به خدا زن عمو و عمه دارند گریه می کنند». من چادرم را سر کردم و رفتم، دیدم تمام فامیل جمع شده اند، دارند گریه و زاری می کنند.

احمد خیلی پسر خوب و حرف گوش کنی بود. هرگاه بچه ای می دید که گریه می کند به او می گفت: «چرا گریه می کنی ؟» و هر چه می خواست به او می داد.

در ماه رمضان اگر کنار خانه کسی رد می شد و می شنید که چیزی لازم دارند، مثلاً می گفتند چرا نرفتی هندوانه بخری اول افطار است، او مخفیانه می رفت هندوانه می خرید و می گذاشت کنار در حیاط ، طوری که کسی متوجه نشود و هیچ وقت به خاطر کاری که برای دیگران می کرد بر آنها منت نمی گذاشت.

‏احمد هر وقت به جبهه می رفت با ما که خداحافظی می کرد و ما هم مانع او نمی شدیم و می گفتیم: «برو، خدا به همراهت». ‏اول ماه محرم بود، او برای ‏پسرعمویش در اهواز نامه نوشته بود و گفته بود: «بگذار با هم به بوشهر ‏برویم و عاشورا برای سینه زنی در مسجد باشیم». ‏ دو روز مانده بود به شب عاشورا که جسد او را آوردند.

‏او از کودکی عاشق امام حسین (علیه السلام) بود و از همان کوچکی آن را نذر امام حسین (علیه السلام) کردم و می گفتم: «‏این علی اصغر حسین (علیه السلام) است  ‏و از کوچکی علی اصغر امام حسین (علیه السلام) بود. سال اول آن را سبز پوش کردم و سال دوم آن را سیاه پوش کردم تا شاید خداوند آن را برایم نگه دارد، تا اینکه به سلامتی شهید در راه خدا شد.

به خاطر دارم شبی که امام خمینی (ره)، به رحمت خدا رفته بود و مردم نمی دانستند، من در حیاط خوابیده بودم، خواب دیدم که احمد آمد کنارم نشست و سرش را گذاشت روی دستم. گفتم: «‏پسرم، چه شده؟». گفت: «‏آقای خمینی مریض است». گفتم: «مادر خدا نکند». گفت: «‏مادر، چندین دکتر جوابش کرده اند». ‏

صبح که شد به پدرش گفتم من چنین خوابی دیده ام و ساعت 8 ‏صبح بود که خبر دادند امام خمینی رحمت خدا رفته و پدرش گفت: «‏نگاه کن این شهیدان همه چیز را می فهمند».

راوی: «مادر شهید احمد یاسی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، نحوه شهادت، خبر شهادت شهیدان، امام خمینی و شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو