خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
یکشنبه 2 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین احمدی

یک روز صبح هنگامی که از خواب بیدار شدم کیفی را در وسط اتاق دیدم که چند لباس در اطراف آن افتاده بود. آن کیف متعلق به حسین بود، لباسها هم مال خودش بود، ولی او آنجا نبود. وقتی که به دنبال حسین گشتم دیدم در انباری با همان لباس بسیجی خوابیده است. گویا شب دیر وقت به خانه رسیده و برای آنکه ما را ‏از خواب بیدار نکند از بالای دیوار به داخل خانه آمده و کیف خود را از پنجره به داخل انداخته بود و خود به انباری می رود و در آن گرمای طاقت فرسا در انباری می خوابد. زمانی که من او را در انباری با آن وضعیت دیدم فوراً او را بیدار کردم و گفتم که در اتاق کولر روشن است، بیا داخل اتاق بخواب.

‏روزی که حسین منزل را ترک می کرد تا به جبهه برود، از او پرسیدم: «حسین جان، چه موقع از جبهه بر می گردی؟». ‏او در جواب گفت: ‏«احتمالاً 15 ‏شهریور ماه بر خواهم گشت».

‏من آن روز برای اولین بار در طول دوران جنگ، قصد داشتم مانع رفتن او شوم. به اوگفتم: ‏«این 15 ‏روز را در خانه بمان و بعد از آن برو». ‏ولی گوش او به این حرفها بدهکار نبود و گفت: «مادر، اصل کار همین 15 ‏روز است». ‏او با گفتن این جمله از من خداحافظی کرد، رفت و پس از 7 ‏روز خبر شهادت ایشان را برای ما آوردند. ‏

بعد از چند روز حاج غلامرضا ماهینی به منزل ما آمد و ما را دلداری داد. ‏اصرار کردم که چگونگی شهید شدن فرزندم را برایم تعریف کند، او گفت: «‏در عملیات کربلای 3 ‏بود که ما ساعت 3 ‏شب توسط قایق به محل عملیات اسکله الامیه اعزام شدیم. حسین فرمان قایق را در دست داشت و راهنمای بقیه قایقها بود. مهمات و بقیه وسایل داخل قایق او بود، من نیز در کنار حسین نشسته بودم که یکباره عراقی ها از حضور ما آگاه شدند و شروع به تیراندازی و پرتاب موشک کردند. یک موشک به قایق ما خورد، من زخمی و به درون آب پرتاب شدم. چند نفر از دوستان مرا از آب در آوردند و به عقب برگرداندند و گفتند که حسین شهید شده است. بچه ها هر کاری کردند که بتوانند جسد ایشان را پیدا کنند، نتوانستند. حتی پس از دو یا سه روز چند نفر برای پیدا کردن قایق و همچنین جسد حسین رفته بودند ولی متاسفانه نتوانستند خبری به دست آورند». ‏

بالاخره پس از گذشت 11 ‏سال یک روز من در مراسم عزاداری بودم که خبر آوردند جسد حسین پیدا شده است. ‏چند روز قبل از این خبر خواب دیده بودم که با چند تن از دوستان از طرف کلاس قرآن به اردویی رفته ایم. در آنجا به مکانی رفتم که پر از شاخه های گل بود، گل سرخ و گل رز و من همه گل ها را چیدم. فوراً یکی از دوستانم که مادر شهید بود به طرفم آمد. به او گفتم: «تو هم بیا و این گلهای قشنگ را بچین». ایشان گفتند: ‏«من یک گل آفتابگردان چیده ام. اگر می شود این را هم بین آن گلهایی که چیده ای، بگذار تا خراب نشود». خوشحال شدم و آن گل را از او گرفتم. همین طور که جلوتر می رفتم، چشمه آبی دیدم که در چهار گوشه آن چهار نخل خرما قرار داشت و در وسط این چشمه، گل محمدی خشکیده ای قرار داشت. ‏من به درون آب رفتم و آن گل را نیز چیدم و در بین بقیه گلهایی که چیده بودم گذاشتم. بعد با خود فکر کردم که این گل خشکیده است و به درد من نمی خورد. آن گل را برداشتم و در کنار چشمه گذاشتم.

در همین لحظه از خوا ب بیدار شدم و این خواب را برای خانمی تعریف کردم. ایشان به من گفتند که بروم آیه چهار سوره اسراء را بخوانم. ‏آن شب سیزده صفر بود. من به خانه رفتم و آن آیه را خواندم. سه روز بعد خبر آوردند که جسد پسرم پیدا شده و آن را آورده اند.

وقتی به آنجا رسیدیم چهل و پنج پیکر شهید دیدیم که روی هر کدام شاخه گلی قرار داده بودند. یکدفعه به یاد خوابم افتادم. آری، خوابم به همین راحتی تعبیر شد. حسین من همان گل پژمرده محمدی بود.

من به کنار تابوت ایشان رفتم و می خواستم گریه کنم که به یاد گفته او افتادم که به من گفته بود: «مادر، اگر روزی شهید شدم، وقتی جسدم را دیدی گریه نکن». ‏برای همین به سختی خودم را کنترل کردم تا گریه نکنم. ولی بعد از اینکه از آنجا بیرون آمدم شروع به گریستن کردم. ‏

فردای روزی هم که امام خمینی (ره) فوت کردند، من خواب دیدم که به بهشت صادق رفته ام و وقتی می خواستم وارد آنجا شوم یکباره حسین مرا صدا زد و گفت: ‏«مادر کمی صبر کن و وارد نشو». ‏دلیلش را از او پرسیدم ولی فقط همین جمله را تکرار می کرد که صبر کن و داخل نیا.

راوی: «مادر شهید حسین احمدی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 3 تیر 1398 08:56
I love your writing and your post.
یکشنبه 2 تیر 1398 10:56
متن زیبایی بود.
واقعا سخته مادری از بچه اش بگذره و بگذاره بره ...
خانواده های شهدا کم تر از شهدا نیستند ...
یکشنبه 2 تیر 1398 10:06
سلام خسته نباشید وبلاگ با محتوا و عالی ای دارید مطالب و خاطرات زیبایی است.
ممنون میشم اگه به وبلاگ من سری بزنید و شرایط را مطالعه بفرمایید.
آزاده بوشهریممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.