خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
سه شنبه 11 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین احمدی

در عملیات کربلای 3 ‏که حسین در آن حضور داشت و در آن اسکله الامیه و البکر را از نیروهای عراقی گرفتند، در همین عملیات بود که حسین به شهادت رسید. جسدش تا 11 سال به دست ما نرسید، بعداً به ما گفتند که پس از شهادت ایشان و 2 الی 3 ‏نفر دیگر از دوستانش که در قایق بودند، آب دریا جسدشان را به طرف ام القصر می برد و به دست نیروهای عراقی می افتد، آنها همان جا حسین و 2 نفر دیگر از دوستاش را به خاک می سپارند که بعد از 10 سال آن اجساد را از زیر خاک بیرون می آورند و به ایرانیان تحویل می دهند.

‏یک بار خواب دیدم که عده ای در حال حرکت به سوی جبهه هستند و حسین نیز ساک به دست، در این جمعیت حضور دارد. من با دیدن حسین صدایش زدم که با سر به من جواب داد که الان می آیم، ولی همین طور پشت سر جمعیت حرکت می کرد. من به طرف او دویدم اما بیشتر از او دور می شدم.

‏قبل از عملیات کربلای 3 ‏، من با اتوبوسی که نیروهای تازه نفس را به جبهه انتقال می داد، به جبهه رفتم. در آنجا پس از رسیدن به جبهه قصد دیدن حسین را داشتم که به من گفتند: «حسین در مانوری شرکت دارد و شما نمی توانید ایشان را ببینید». به همین خاطر به بوشهر برگشتم، درست چند روز بعد در آنجا شهید شد.

در زمان شهادت پسرم، من به ماموریت اداری در منطقه جم و ریز رفته بودم. پس از بازگشت از ماموریت به خانه آمدم و سراغ حسین را گرفتم، چون حسین معمولآ پس از اتمام عملیاتها چند روزی به مرخصی می آمد. ‏ولی همسرم گفت که حسین نیامده است. بعد از دو یا سه روز یکی از بستگان که پاسدار بود به منزل ما آمد و گفت: «آقای ماهینی با شما کار دارند، اگر بیکار هستی بیا تا با هم نزد او برویم». همین که اسم ماهینی را آورد من وسط حرفش پرپدم و گفتم: «حسین شهید شده است؟» ‏و ایشان گفتند: «بله».

‏چند روز قبل از شنیدن خبر شهادت حسین، خواب دیدم من در جبهه بودم و پسر دیگرم به طرفم آمد و گفت: «‏پدر هیچ خبری از حسین نیست، هر چقدر دنبال او می گردم او را پیدا نمی کنم». ‏وقتی آن خبر را به من دادند فوراً به یاد خوابم افتادم و به دلم افتاد که حسین شهید شده باشد.

به هر حال من به منزل آقای ماهینی رفتم و ایشان پس از مقدمه چینی جریان شهادت حسین را برای ما تعریف کردند ولی من شهادت حسین را باور نکردم. حتی سال 1369 ‏که عده ای از اسراء به میهن برگشتند، من انتظار برگشتن حسین را می کشیدم و با خودم می گفتم: «شاید پسرم زنده باشد». 11 سال گذشت و من سفری به دوبی داشتم و پس از بازگشت از آنجا به ما خبر دادند که جسد فرزندتان را آورده اند و ما به بنیاد شهید رفتیم و جسد را تحویل گرفتیم.

راوی: «پدر شهید حسین احمدی»




نوع مطلب : آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.