خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
جمعه 25 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید مجید فیلی

شبی که پسر کوچکم که اسمش را مجید گذاشته ایم به دنیا آمد، مجید به خواب خاله اش می آید. خاله اش برای ما تعریف کرد که خواب دیده است که همه در خانه بودیم که مجید وارد شد و به خاله اش گفت: «زود باش عجله دارم می خواهم بروم». خاله اش سئوال می کند: «با این عجله کجا می روی؟». مجید بهش می گوید: «امشب خدا به برادرم پسری داده و من می خواهم به هم خدمتی هایم شیرینی بدهم، چون قرار است که اسمش را مجید بگذارند». به همین دلیل ما اسم پسرمان را مجید گذاشتیم.

مجید وقتی به مرخصی آمد، کفشهای ساق بلندی به پا داشت. بهش گفتم: «تو که از این کفشها نداشتی؟». او گفت: «تا دلت بخواهد از این کفشها در بیابانها ریخته است. کفشهایم پاره شده بود، این قدر امتحان کردم تا این یکی اندازه پایم شد».

مجید از اوضاع و احوال خرمشهر تعریف می کرد و می گفت: «ما بعضی از صحنه ها را می دیدیم ولی کاری نمی توانستیم بکنیم. حتی بعضی افراد را می دیدم که از بی حالی روی زمین افتاده اند، آنها را بلند می کردیم صد متر تا دویست متر می بردیم، ولی وقتی می دیدیم خودمان هم تاب و توان حمل آنها را نداریم، به ناچار آنها را رها می کردیم».

زمانی که مجید به جبهه می رفت و پس از گذشت مدت ها به مرخصی می آمد، به ما می گفت: «وقتی می خواهم به مرخصی بیایم خجالت می کشم. آخر زمانی که می بینم بچه های 10 الی 11 ساله در جبهه می جنگند، پیرمرد 65 سال در جبهه با کفار مبارزه می کند، خجالت می کشم بگویم بسیجی یا سرباز هستم. برای اینکه من بیست ساله هستم و وظیفه دارم که به جبهه بروم ولی بچه 10 ساله یا پیرمرد 65 ساله را که می بینم، نمی توانم خودم را هم ردیف آنها قرار بدهم».

یک بار خوابش را دیدم، زمانی بود که می بایست یک تصمیم مهمی می گرفتم. به خاطر فشار حاصل از وظیفه ای که پس از فوت پدرم در مقابل خانواده داشتم، می خواستم تصمیمم درست باشد. چند روزی بود که می رفتم گلزار شهدا و بالای قبر مجید می نشستم و با او حرف می زدم و می گفتم: «تو هم یک چیزی بگو، این کاری را که دارم انجام می دهم درست است یا نه، اگر تو بودی الان چه کار می کردی؟ بیا با هم مشورت کنیم. تو را به خدا یک طوری تصمیم خودت را بهم بگو»، و منتظر بودم که به خوابم بیاید ولی به خوابم نمی آمد. تا اینکه یک شب به خواب مادرم آمده بود و گفته بود: «به جلیل بگو آن موقع که بودم، تصمیم گیریها به عهده خودت بود. من نیز هر وقت هر چیزی بود به تو می گفتم، درست می گویی اما تو همیشه سر من شیره می مالیدی. حالا چه اتفاقی افتاده که به من احتیاج پیدا کردی؟ باشد اشکالی ندارد این بار نیز من به تو کمک می کنم. کارت را انجام بده زیرا ‏کارت درست است».

‏یک بار دیگر خواب مجید را دیدم که خیلی خنده رو و خوشحال بود و از اینکه  شهید شده بود، خیلی راضی بود و می گفت: «درست است که دلم می خواهد با شما زندگی کنم ولی اینجا جایم خیلی خوب است و خیلی راحت هستم».

 راوی: «برادر شهید مجید فیلی»





نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.