خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
سه شنبه 29 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید مجید فیلی

مجید فیلی از نظر اخلاقی و شجاعت بی نظیر بود، چنان که در گشتهای شبانه جهت شناسایی نفر اول بود و هیچ ابایی از مرگ نداشت.

روزی از مرخصی روزانه بر می گشتم که دیدم مجید کنار سنگر نشسته و مشغول تمیز کردن اسلحه ای است. بهش گفتم: «مجید این تیربار کجا بوده؟». گفت: «یکی از بچه ها به وسیله همین تیربار گلوله آر.پی.جی را در هوا زده و به او مرخصی تشویقی داده اند و حالا نصیب من شده است. می خواهم امشب با این تیربار چنان محشری به پا کنم که خواب از چشمان بعضی ها ربوده شود». به او گفتم: «مواظب خودت باش، من هم از تو حمایت می کنم». آن شب غوغایی به پا کرد که هیچ وقت فراموش نمی کنم.

یکی از بچه های رزمنده همیشه به مجید می گفت: «اگر بگویند کسی تیر به سرش خورده، مطمئنم تو هستی» و مجید به او پاسخ می داد: «ما سعادت دیدار حق را نداریم».

یک روز به او گفتم: «تا کی می خواهی اینجا بمانی؟». در جوابم گفت: «تا زمانی که سعادت دیدار حق نصیبم شود».

آن روز بعد از ظهر، مجید آواز حزن انگیزی می خواند. وقتی صدایش را شنیدم، او را نزد خودم آوردم و به چهره او نگاه کردم. متوجه شدم که مجید مثل همیشه نیست. بسیار نگران شدم، آخرتازه از مرخصی شهرستان آمده بود. بهش گفتم: «قضیه چیه؟». گفت: «می ترسم ناراحت شوی». گفتم: «مگر تا حالا ناراحتی مرا دیده ای؟».

یکباره اشک در چشمات حلقه زد، تا حالا گریه او را ندیده بودم، من که نمی دانستم در مرخصی به مجید چه گذشته بود، از او خواستم با من حرف بزند و او لب به سخن گشود و گفت: «این بار پیش تمام فامیل رفته ام و از همه آنها خداحافظی کرده ام. هر کس هم از من دلخوری داشته، از دلش در آورده ام ولی نگران مادرم هستم. مثل اینکه این سفر، سفر آخرم است و دیگر بر نمی گردم. از تو خواهش می کنم تمام یادبودهای من، از کیفم گرفته تا دیگر وسایلم را برداری و به خانواده ام تحویل بدهی، من فردا صبح دیگر نیستم».

‏گرچه جبهه بود و هیچ کسی سرنوشت خود را نمی دانست ولی گویا به او الهام شده بود. بهش گفتم: «در آن دنیا شفاعت مرا می کنی؟». او گفت: «من خود نیز نیاز به شفاعت دارم».

فردا صبح زمانی که صدای تیربار او خاموش شد، متوجه شدم دیگر جواب آتش عراقیها را نمی دهد. اسلحه ام را گذاشتم و به طرف سنگر مجید دویدم، از پشت سرش او را دیدم که در کف سنگر نشسته است. اول فکر کردم واقعاً نشسته و اتفاقی برایش نیفتاده است. ‏ولی رو به رویش ایستادم دیدم صورت او خون آلود گشته و تیر به سر او اصابت کرده است. آن موقع بود که تمام حرفهایی را که دیروز زده بود در ذهنم مرور کردم و گریستم. آری او خبر داشت که چه اتفاقی خواهد افتاد و آن دیدار آخر ما بود.

راوی: «همرزم شهید مجید فیلی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.