خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
جمعه 1 شهریور 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمود معماری

محمود بسیار مهربان و خوش اخلاق بود. او به ما خیلی احترام می گذاشت و همیشه به حرف های ما گوش می داد. محمود ضمن اینکه به ما کمک می کرد، به یاری همسایه ها و دوستانش نیز می رفت و اگر وسیله کسی خراب می شد و نیاز به تعمیر داشت، بلافاصله آن را تعمیر می کرد. او خیلی سرسخت و کوشا بود و در دوران انقلاب نیز بسیار فعال و پر جنب و جوش بود. در تظاهرات ها شرکت می کرد ، شعار می داد ، اعلامیه پخش می کرد تا بالاخره انقلاب به پیروزی رسید. به محض تشکیل شدن بسیج به آن پیوست و جزء یکی از اعضاء فعال آن شد.

محمود قبل از رفتن به جبهه بهم گفت: «مادر، اگر شهید شوم شما ناراحت نمی شوید؟». در جوابش گفتم: «نه، من افتخار می کنم که پسرم به شهادت برسد».

وقتی جسد محمود را دیدم آن قدر زیبا و مظلوم به نظر می رسید و آن قدر راحت دراز کشیده بود که فکر کردم خواب است و به آرامی صورت پسرم را نوازش کردم و بوسیدم. هنوز لباس بسیجی اش تنش بود و یک قرآن سوراخ شده ای کوچک هم درون جیبش بود. گویا تیری که به سویش شلیک شده بود پس از سوراخ کردن قرآن که در جیب پیراهنش قرار داشت، به قلبش اصابت کرده بود.

همه از او تعریف می کردند. همه می گفتند که پسری خوب و با محبت از میان ما رفت. پسری که همیشه به ما احترام می گذاشت و کمک حال ما بود. رفتار و کردار او در خانه خیلی خوب بود. خیلی به ما احترام می گذاشت و هر وقت به بازار می رفت و بر می گشت با دست پر به خانه می آمد. مخصوصاً برای خواهر بزرگش همیشه خرید می کرد. او خواهر کوچکش را هم خیلی دوست داشت و وقتی به خانه می آمد او را بغل می کرد و می بوسید و می گفت خیلی او را دوست دارم.

بعد از اینکه محمود به شهادت رسید، یک شب خواب دیدم که او به در خانه آمده، در حالی که پایش روی زمین نبود و بدنش خیلی نرم بود. از او پرسیدم: «‏مادر کجا بودی؟». گفت: «خانه خودم بودم، حالا هم آمده ام سری به شما بزنم و برگردم». گفتم: «قدمت روی چشم، بیا داخل خانه تا برایت غذا بیاورم». گفت: «‏نه غذا خورده ام، نگران من نباشید». جالب اینجاست که در خواب اصلأ حواسم نبود که محمود شهید شده است.

چند نفر از دوستان محمود بعد از شهادتش نزد ما آمدند و گفتند که محمود قبل از شهید شدنش به آنها گفته بود که خواب دیده عمویش به دیدنش آمده، البته عمویش زمانی که خیلی کوچک بوده در دریا غرق ‏ شده است. او به عمویش گفته کار خوبی کردی که پیش من آمدی ‏چون خیلی تنها هستم. محمود پس از تعریف کردن خوابش به دوستانش گفته بود ‏که تعبیر این خواب این است که به زودی به شهادت می رسد.

‏‏محمود قبل از شهادتش به یکی از دوستانش به نام اسماعیل غریبی گفته بود: «من شهید می شوم ولی می دانم که تو تا روز چهلم من یادت می رود که خبر شهادتم را به مادرم بدهی». ‏همین طور هم شد. چهل روز پس از شهادت محمود، یک روز من کنار مزار ایشان بودم که د‏وستش به آنجا آمد و شروع کرد با صدای بلند گریستن. او پس از این که کمی آرامتر شد، جریان را برای ما تعریف کرد و ما را به حیرت واداشت. چندی بعد او نیز به شهادت رسید و به د‏یار باقی شتافت.

 ‏راوی: «مادر شهید محمود معماری»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 3 شهریور 1398 22:57
بسیار زیبا
آزاده بوشهریممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.