خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
پنجشنبه 21 شهریور 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالخالق نامدار فرد

عبدالخالق از همان دوران کودکی مریض بود. در نه ماهگی بیماری سرخک گرفت و حالش خیلی وخیم شد، طوری که حتی دکترها هم امیدی به زنده ماندن او نداشتند. اما پس از مدتی به لطف خدا درمان شد و سلامتی خود را دوباره به دست آورد. حتی وقتی که متولد شد یک عقرب بالای سرش بود که باعث ترس و وحشت همه شد، ولی به لطف خدا آن عقرب آسیبی به پسرم نرساند.

عبدالخالق از 9 سالگی نماز را به کمک مادر بزرگش آموخت و از همان موقع به بعد نمازش را ترک نکرد. او فردی بسیار مومن، با خدا و درست کار بود. از همان دوران کودکی روزه می گرفت و برای رسیدن ماه رمضان لحظه شماری می کرد.  

پسرم اغلب به وسیله نامه ما را از حالش با خبر می کرد و از جبهه و اتفاقاتی که در آنجا می افتاد برای ما می نوشت. او در تمام نامه هایش به ما یادآوری می کرد که بالاخره شهید خواهد شد و سرانجام پیش بینی او تحقق یافت.

روزی که یکی از دخترانم عمل جراحی انجام داده بود و من برای ملاقات او به بیمارستان رفته بودم، وقتی به خانه بر می گشتم در راه یکی ازهمسایه ها را دیدم که بسیار ناراحت بود. به طرفم آمد و گفت: «خبر را شنیده ای؟». گفتم: «چه خبری؟». یک دفعه رنگش تغییر کرد و با گفتن کلمه هیچی مرا ترک کرد. در آن لحظه من از این کار او تعجب کردم و به طرف خانه به راه افتادم. وارد حیاط خانه که شدم صدای گریه و زاری را شنیدم. برای یک لحظه ته دلم خالی شد. دخترم را دیدم که در حال گریه کردن است به او گفتم: «چه اتفاقی افتاده است؟». ناگهان خودش را در آغوشم انداخت و گفت: «عبدالخالق شهید شده است».

بعد از اینکه خبر شهادت عبدالخالق را بهم دادند بی اختیار شروع به گریستن کردم و از اینکه خدا به این زودی امانتش را از من پس گرفته بود، به درگاهش می نالیدم.

پس از چند روز به نیروگاه رفتیم و پس از شناسایی جسد آن را تحویل گرفتیم. از آن اندام درشت، صورت زیبا و چشمان درشت پسرم هیچ باقی نمانده بود. صورتش خونی و کبود بود و چند جای بدنش تکه تکه شده بود.

او را بوسیدم و آن قدر گریه کردم که بعد از چند دقیقه از شدت ناراحتی حالم به هم خورد و مرا به خارج از بیمارستان منتقل کردند. خلاصه جسد ایشان را تحویل گرفتیم و فردای آن روز پس از تشییع جنازه، پیکر او را به خاک سپردیم.

عبدالخالق در دوران کودکی نه تنها از من پول نمی گرفت، بلکه با فروختن بستنی و تنقلات پول در می آورد و تمام درآمدش را به من می داد. هر چه به او می گفتم: «این پولها را بردار هنگام مدرسه رفتن به آنها نیاز پیدا می کنی»، قبول نمی کرد و می گفت: «شما به این پول بیشتر از من نیاز دارید». به طور کلی ایشان بسیار رحیم و مهربان بود و هر گاه کسی را می دید به کمک احتیاج دارد، بی محابا به کمکش می شتافت.

راوی: «مادر شهید عبدالخالق نامدارفرد»




نوع مطلب : تولد شهیدان، محبت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو