خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
جمعه 22 شهریور 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالخالق نامدارفرد

پسرم عبدالخالق فردی با ایمان، مخلص، خوش رفتار و خوش کردار بود. بسیار به خانواده احترام می گذاشت و حتی بعضی اوقات کارهای خانه را انجام می داد. چون می دانست وضعیت اقتصادی ما خیلی خوب نیست، درس و مدرسه را رها کرد و کار می کرد. پسرم بیشتر درآمدش را به ما می داد و سعی می کرد کمک خرج خانواده باشد.

عبدالخالق در دروان انقلاب بسیار فعال بود و با دوستانش در تظاهرات و راهپیماییها شرکت می کرد تا اینکه انقلاب به پیروزی رسید. پس از پیروزی انقلاب اسلامی با کمک بسیجیان در محله ای که در آن زندگی می کردیم، نگهبانی می دادند و با حضور مستمر در مساجد فعالیتهایش را گسترش داد.

با شروع جنگ تحمیلی عبدالخالق در غیابم با وجود اینکه هنوز زمان خدمت سربازیش فرا نرسیده بود، به عشق جبهه رفتن دفترچه خدمت سربازی را گرفت و برای دفاع از کشور به جبهه رفت. او برای رفتن به سربازی، برای گذراندن دوره آموزشی به شیراز اعزام شد و پس از پایان این دوره در تقسیم بندی او را به اصفهان فرستادند. اما دلش نمی خواست به آنجا برود، برای همین بهم زنگ زد و گفت: «پدر می خواهم سربازیم را در بوشهر یا خوزستان بگذارنم، اگر کاری از دستتان بر می آید برایم انجام بدهید».

من فردای آن روز به اصفهان پیش فرماندهشان رفتم و با صراحت درخواست پسرم را با ایشان در میان گذاشتم. او نیز با روی خوش مرا پذیرفتند و گفتند: «نگران نباشید شما به بوشهر بروید من هم تا چند روز دیگر کارهای پسرتان را انجام می دهم و او را به بوشهر می فرستم». 10 روز بعد پسرم به بوشهر برگشت و حدود 13 ماه در پایگاه هوایی بوشهر مشغول خدمت بود تا اینکه در پایگاه هوایی گروهان قدس تشکیل شد و او داوطلبانه در این گروهان ثبت نام کرد تا به جبهه اعزام شود.

قبل از رفتن به جبهه یک روز پیشم آمد و گفت: «پدر، قصد رفتن به جبهه را دارم». در جوابش گفتم: «پسرم، جبهه جای هر کسی نیست، در آنجا شاید جان خود را از دست بدهی». گفت: «اگر لیاقتش را داشته باشم شهید می شوم و اگر هم لیاقت شهید شدن را نداشته باشم بر می گردم، به هر حال وظیفه ما این است که تا می توانیم به کشور خود خدمت کنیم».

چند روز بعد گروهان قدس که متعلق به نیروی هوایی بود به نیروی زمینی تحویل داده شد و کسانی که جهت رفتن به جبهه در این گروهان نام نویسی کرده بودند، برای گذراندن دوره آموزشی به شهر خرم آباد اعزام شدند. پس از یک ماه آموزش دیدن، برای مبارزه با کفار بعثی عراق به مناطق غربی کشور اعزام شدند. عبدالخالق بعد از 45 روز که در منطقه میمک به همراه دیگر رزمندگان اسلام با دشمن جنگیدند، برای گذراندن دوران مرخصی به بوشهر برگشت.

او برای ما تعریف می کرد که در میمک فاصله نیروهای ایرانی و عراقی بسیار کم است، تا جایی که آنها به تنها صدای گفتگوهای افراد دشمن را با همدیگر می شنوند، بلکه صدای ظرف شستن عراقی ها را نیز می شنوند. حتی اگر کوچکترین چراغی روشن شود برای نیروهای مقابل کاملا نمایان است و آنها باید بسیار مواظب باشند.

یادم می آید همان موقع من برای عبدالخالق ساعتی خریده بودم که شبها صفحه اش نور می داد، وقتی می خواستم این ساعت را به او بدهم، بهم گفت: «این ساعت روشنایی دارد و در آنجا استفاده از آن خطرناک است و نمی توانم آن را به دست ببندم». تمام خوردنیهای را که برایش می فرستادیم، بین دوستانش تقسیم می کرد و خودش لب به آنها نمی زد و می گفت: «آنها بخورند، انگار من خورده ام».

راوی: «پدر شهید عبدالخالق نامدارفرد»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.