خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شنبه 6 مهر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ناصر یونسی

ناصر یونسی جوان بسیار با صفا و خون گرمی بود. آشنایی من با وی به دوران قبل از پیروزی انقلاب اسلامی بر می گردد. ناصر از جوانان بسیجی محل بود و ما اکثر اوقات در بسیج با هم بودیم. در سال 60 که اوج فعالیتهای تروریستی گروهکهای ضد انقلاب، مخصوصاً گروهک منافقین بود، به اتفاق ناصر در تابستان همان سال شبها در جهاد سازندگی بوشهر تا صبح نگهبانی می دادیم.

با شروع جنگ تحمیلی بچه های محله ما نیز در حد توان در این جهاد شرکت می کردند. یونسی بعد از عملیات «شکست حصر آبادان» به بوشهر آمد و با حضور در محل و جذب گروهی از جوانان، با تعداد بیشتری در 28 مهرماه در قالب جنگهای نامنظم شهید چمران به اهواز رفتند.

در اهواز در مدرسه شهید دلبری که یکی از مقرهای عملیاتی جنگهای نامنظم شهید چمران بود، مستقر شدیم. فرماندهی مقر نیز به عهده شهید علیرضا ماهینی بود. بعد از چند روز ما را به سوسنگرد و از سوسنگرد به دهلاویه بردند، دهلاویه خط مقدم بود. در آن خط سنگری نبود و نیروها باید خودشان سنگر می ساختند. سنگر ما و ناصر تقریبا آخر خاکریز بود و بدلیل اینکه علاقه خاصی به شهید بهمنیار داشت، بیشتر اوقات در سنگر ما بود.

در خط دهلاویه که بودیم، معمولاً هر دو روز یک بار تانکر آب برای نیروها آب می آورد. دو روز گذشته بود و تانکر آب نیاورد. ظهر روز دوم ما آبی برای مصرف نداشتیم. رودخانه «نیستان» تقریبا با سنگر و خاکریز ما حدوداً 300 متر فاصله داشت.

من و ناصر تصمیم گرفتیم که با هم برویم و از رودخانه برای مصرف آب بیاوریم. دو تنگ آب، یک کتری و طنابی نیز برداشتیم تا با آنها بتوانیم از رودخانه آب بیاوریم. برای آب آوردند می بایست از خاکریز عبور می کردیم و عبور کردن از خاکریز هم باعث می شد که در دید دشمن قرار بگیریم. با هر زحمتی که بود دو نفری خودمان را به کنار رودخانه رساندیم. فاصله کف رودخانه تا جایی که امکان رفتن ما بود، حدودا 2 متر فاصله داشت.

ما با طناب ظرفها را بسته و به داخل رودخانه انداختیم که بتوانیم آب بیاوریم. همزمان با انداختن ظرفها به داخل رودخانه، عراقی ها ما را دیدند و شروع به زدن خمپاره کردند. اولین خمپاره که به داخل رودخانه افتاد هر دو ظرف را که به داخل رودخانه انداخته بودیم، رها کردیم حتی ظرفهای خالی را هم با خودمان برنگرداندیم. بچه ها که منتظر بودند ما آب بیاوریم، وقتی که ما را دست خالی دیدند، تا چند روز ما را دست می انداختند و می گفتند: «ترسوها، لااقل ظرفهای خالی را بر می گرداندید».

روز هشتم آذر ماه سال 1360 بود که به ما اعلام کردند امشب شب عملیات و شب رسیدن به معشوق می باشد. بچه ها خوشحال بودند، چون بعد از مدت زیادی انتظار شب حمله فرا رسیده بود. اسلحه و مهمات خود را که از قبل مهیا شده بود، تحویل گرفتیم. غروب که شد هنگام نماز بچه ها برای خداحافظی و حلالیت طلبیدن همدیگر را دوستانه در آغوش می گرفتند و با هم شوخی می کردند. شوخی ها و گریه های عارفانه و عاشقانه همه در هم ادغام شده بود.

من نیز همان شب خیلی گریه کردم و در آن حال بودم که شهیدان «ناصر» و «بهمنیار» بهم نزدیک شدند و گفتند: «امشب جای خوشحالی است، چرا این قدر گریه می کنی؟». من در جواب آنها گفتم که بخاطرمادرم گریه می کنم. ناصر خندید و خیلی مظلومانه گفت: «خدا را شکر می کنم که من کسی را ندارم که برایش گریه کنم»، اما این سخن را خیلی سنگین و معنی دار گفت. به راستی شهیدان ناصر و بهمنیار و تمامی شهدای دیگر واقعا از دنیا بریده بودند و حالت و رفتار آنها خوشحالی، جسارت، بی باکی و عشقشان نشان از عدم دلبستگی آنها به دنیا را داشت.

ساعت 9 شب بچه ها سوار ماشین شدند. به علت آتش سنگین دشمن ماشینها خیلی جلو نرفتند و ما ناچار شدیم مقداری از راه را پیاده برویم تا به جایی برسیم که قرار بود عملیات از آنجا شروع شود. خودمان را با هر زحمتی بود به سنگرها رساندیم. حدود نیم ساعت استراحت کردیم که شهید علیرضا ماهینی دستور آماده باش را داد. بین خاکریز خودی و دشمن قرار گرفتیم. مقداری که پیش رفتیم دشمن متوجه نیروهای ما شد و آتش بسیار سنگین خمپاره و کالیبرها شروع شد. ما در یک شیار که تقریبا 30 الی 40 سانتیمتر عمق داشت، زمین گیر شدیم.

آتش بسیار سنگین بود و خاموشی نداشت. در آن وضعیت ناصر می خندید و می گفت: «دیدید چه شد؟ فکر می کنم ما هنوز به جایی نرسیده تلف شویم». از محور دیگر خودمان را به دشمن رسانیدیم. صداها در هم آمیخته بود و بوی خون وشهادت می داد. خبر شهادت ناصر در آن معرکه حال و هوایی دیگر ایجاد کرده بود. او شاید اولین شهید ما در آن نبرد بود.

راوی: «همرزمان شهید ناصر یونسی»




نوع مطلب : شوخی های شهیدان، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو