خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
یکشنبه 14 مهر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ناصر جمالی

من و ناصر با هم دوست صمیمی بودیم. او فردی متواضع، ساکت، فروتن و ساده پوش بود. همیشه لباس بسیجی تنش بود، این علاقه او را به بسیجی بودن می رساند. نمازهایش را همیشه سر وقت می خواند و اخلاقی نیکو و پسندیده داشت، البته من افتخار همسنگری او را در جبهه نداشته ام، اما او را از نظر اخلاقی کاملا می شناختم.

یکی از روزهای سرد زمستان، هنگام ظهر بود. با هم به مسجد رفتیم و نماز ظهر و عصر را خواندیم و بعد از آن سری به قبرستان زدیم. بر سر مزار یک یک شهدا رفتیم و فاتحه خواندیم.

در آنجا قدم می زدیم و صحبت از جبهه و جنگ و شهدا می کردیم که ناگهان رو به من کرد و گفت: «عمو حاجی (ناصر همیشه من را عمو حاجی صدا می کرد)، چه احساسی داری؟». گفتم: «دلم خیلی گرفته، کوچه پس کوچه های محله دواس، در و دیوار حسینیه و مهدیه، گروه مقاومت و هر جا که نظر می کنی، جای پای شهید است، بوی شهید می دهد. این بچه ها تا دیروز این جا بوده اند، اکنون عروج کرده اند و خونین بال به پرواز درآمده اند و به سوی خدای خود شتافته اند».

آهی کشید و گفت: «آری، حقیقتاً من هم احساس دلتنگی می کنم، دلم برای دوستان خیلی تنگ شده است. عده ای شهید شده اند و به آرزویشان رسیده اند و عده ای هم در جبهه های نبرد، در برابر دشمن قرار گرفته اند. چطور طاقت بیاورم، همه رفته اند به مقصود و معشوق رسیده اند، من مانده ام و غصه های تمام نشدنی. کاروان رفته و من باز مانده ام، هر طور شده باید به آنها ملحق شوم».

گفتم: «قرار نیست که همه به جبهه بروند و شهید شوند، عده ای هم باید بمانند و پیام رسان شهدا شوند». گفت: «درست است، ولی من نمی توانم این وضع را تحمل کنم». خیلی زود به جبهه اعزام شد و سرانجام در تاریخ نهم فروردین ماه ۱۳۶۷ هنگام حمله به سکوی نفتی «الامیه»، بعد از ضربه زدن به دشمن در حالی که با قایق داشتند بر می گشتند، با یکی از همرزمانش به نام شهید غلامرضا ماهینی مورد اصابت گلوله های دشمن قرار گرفتند و در سنگر عشق، عروس شهادت را در آغوش گرفتند و به لقاءالله پیوستند.

راوی: «دوست شهید ناصر جمالی»




نوع مطلب : آخرین اعزام شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو