خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
دوشنبه 13 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیباش ماهینی

در عملیات «بیت المقدس» با علیباش در یک گروهان بودم. در آن زمان فرماندهان قولهای زیادی داده بودند که شما را خط شکن عملیات می کنیم اما هیچ کدام از قولهایشان را عملی نمی کردند. بچه ها دلسرد شده بودند و بعضی ها هم تسویه حساب کردند و تعدادی هم از جمله علیباش ماندند.

یک روز عصر ساعت ۵ یا ۶ بود که گفتند: «آماده شوید، امشب طرف شلمچه عملیات انجام می شود. عراق در آنجا پاتک زده، شما بروید خاکریز را بگیرید و پاکسازی کنید تا بتوان از پشت وارد خرمشهر شد».

ساعت 10/30 یا 11 شب بود که ما را سوار ماشین کردند و بردند لب خط به طرف جلو، نزدیک دژ مرزی یک مقر تاکتیکی بود. خدا رحمت کند شهید حسین خرازی، فرمانده لشکر امام حسین (ع) آمد سخنرانی کرد و چگونگی عملیات را توضیح داد و به بچه ها گفت: «احتمال بازگشت نیست، هر کس دلش می خواهد از این تاریکی و دشت استفاده کند و برگردد و هر کس هم می خواهد بیاید».

صحنه های تاسوعا و عاشورا مجسم کرد ولی بچه ها مصمم بودند و می گفتند بعد از مدتها و این همه آرزو، باید حتما شرکت کنیم. فرماندهان را توجیه کردند که چگونه وارد عملیات شوند. ما رفتیم تقریبا پشت دژ، از خاکریز اول جلوتر بودیم. می خواستیم به خط عراق برسیم. پشت خاکریز که نشسته بودیم، من بودم و شهید حسن قنبرپور و ابراهیم بابایی که شهید علیباش آمد و گفت: «من باور نمی کنم که ما را وارد عملیات کنند، ممکن است برگردانند به عقب... خدا کند ما هم از این عملیات سهم داشته باشیم».

ایشان سنش بالا بود و با توجه به این که در تصادف پایش آسیب دیده بود، به سختی راه می رفت، اما با همین وضع مثل یک مرد جوان حرکت می کرد. اصلا احساس ناراحتی نمی کرد که بگوید من پیرم یا عاجزم، به ایشان می گفتم: «چرا این همه مهمات با خودت آوردی؟». می گفت: «لازم می شود».

وارد عملیات شدیم، در موقع برگشت بین تانکهای عراقی گیر افتاده بودیم. علیباش و تعدادی دیگر در سمت راست ما حرکت می کردند و ما خواستیم از موضعی به موضع دیگر برویم. در همین لحظه یک گلوله آر.پی.جی ۱۱ آمد و خورد به گروهی که علیباش هم جزء آنها بود. تعدادی شهید و تعدادی دیگر هم زخمی شدند. ما چون در محاصره بودیم و می بایست از محاصره خارج شویم، یک حالت اضطراری داشتیم. علیباش هم در این میان جزء شهدا بود، اجساد آنها آنجا ماند تا پس از آزادسازی خرمشهر که اجساد آنها را به عقب آوردند و به شهرها برای تشییع بردند.

راوی: «همرزم شهید علیباش ماهینی»





نوع مطلب : آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.