خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
پنجشنبه 16 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا ماهینی

در پایین تپه شحیطیه در اواسط خرداد ماه سال 1360 مستقر بودیم که علیرضا تعداد هفده نفر از بچه ها را جدا کرد و گفت: «باید به دهلاویه برویم، ان شاءالله قرار است که عملیاتی در آنجا انجام شود...». با توجه به مشکلاتی که در منطقه دهلاویه داشتیم و شهدای زیادی که در آن منطقه داده بودیم، بازپس گیری آن جزء آرزوهای ما شده بود. علیرضا تعدادی از بچه ها را به عنوان گروه شناسایی انتخاب کرد، روی شناسایی خیلی حساس بود و معمولاً خودش نقش اول در شناسایی داشت.

در عملیات دهلاویه پس از شناسایی، مقرر شد که ساعت سه الی چهار بامداد به دشمن یورش برده و دهلاویه را از دست بعثیها خارج کنیم. ماهینی فقط یک فرمانده معمولی نبود بلکه خود در نبرد جلودار بود و وقتی فرماندهی در میدان و در کنار نیروهایش باشد روحیه آنها دو چندان می شود و در این عملیات ما صحرگاهان به قلب دشمن یورش بردیم و علیرضا هم مثل همیشه جلودار نیروها بود.

بحمدالله این عملیات بر اساس برنامه از قبل طراحی شده صورت گرفت. بر همین اساس در ساعت مقرر عملیات آغاز شد و بچه ها به روستای دهلاویه که نیروهای دشمن در آنجا مستقر شده بودند، حمله کردند. دشمن از آن نقطه، سوسنگرد و تپه های الله اکبر را با توپخانه خود هدف قرار می داد. علیرضا در هر لحظه در نقطه ای از درگیری حضور داشت، هم نیروها را به جلو فرا می خواند و هم خودش با آر.پی.جی که معمولاً همراه داشت به سمت دشمن شلیک می کرد.

او در زمان نبرد چهره اش تغییر می کرد و از علیرضای آرام ، یک علیرضای خشمگین می ساخت و نمی شد مثل داخل خط حرفش را به تاخیر انداخت. با همه این اوصاف وقتی چهره اش را می دیدیم، لذت می بردیم. با یاری خداوند و همت بچه ها و علیرضا، با کمی امکانات و مشکلات، توانستیم دهلاویه را از لوث وجود بعثیها پاک کنیم. پس از پایان عملیات در منطقه دهلاویه استقرار پیدا کردیم. اما با این حال ساعت ۲ بعد از ظهر، در گرمایی طاقت فرسای خوزستان، از طرف نیروهای باقی مانده و تانکهای پراکنده عراقی به سمت ما تیراندازی می شد.

ما در پشت جاده ای که از بین روستای دهلاویه عبور می کرد و به بستان منتهی می شد، مستقر شده بودیم. در همان حال علیرضا را در حالی مشاهده کردم که دستهایش را روی شکم و سینه اش گرفته بود و از روی جاده به سمت ما می آمد. با خود گفتم: «حتماً حادثه ای برای او پیش آمده...».

به طرفش دویدم. دیدم این شهید بزرگوار از ناحیه سینه و شکم، مورد اصابت گلوله های دشمن قرار گرفته و بر اثر جراحات و پارگی شکم، ضعف و ناتوانی بر ایشان غالب شده بود. به محض رسیدن به همدیگر بلافاصله ایشان را در آغوش گرفتم. در خط مقدم، موتورسیکلت وسیله نقلیه متداول بود. در آن گیرودار و شلوغی، یکی از بچه ها که راکب موتورسیکلت بود را صدا زدم. فوراً علیرضا را روی موتور نشاندم، خودم نیز پشت سر او سوار شده و از پشت سر در حالی که مواظب بودم که نیفتد، ایشان را به بیمارستان سوسنگرد رساندم.

وقتی مطمئن شدم که حالش رو به بهبودی است، به منطقه برگشتم. دیگر او را به مدت بیست روز ندیدم، علیرغم مجروحیتشں تاب فراق و دوری از جبهه نیاورده و برای سرکشی به رزمندگان عازم منطقه شده بود. همین بهانه کافی بود تا در منطقه عملیاتی بماند و در عملیات بعد هم حضوری فعال داشته باشد.

راوی: «همرزم سردار شهید علیرضا ماهینی»





نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو