خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
دوشنبه 20 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا ماهینی

در بیست و نهم آبان ماه سال 1360 با علیرضا در دهلاویه حضور داشتیم. قرار بود برای عملیات فتح بستان که بعدها طریق القدس نامیده شد، از دهلاویه عملیاتی صورت گیرد. شب عملیات، شبی بسیار تاریک بود و من تا آن زمان، شبی به آن تاریکی ندیده بودم. تصویر آن شب هنوز هم در ذهنم باقی مانده است. در آن شب من به اتفاق سه نفر از دوستان رزمنده، عضو گروه شناسایی بودم.

از طرف علیرضا به ما دستور رسید که کارهای شناسایی خط مقدم را قبل از آغاز عملیات انجام دهیم. این کار با همکاری یکی از بچه های عرب زبان خوزستان که به منطقه آشنایی کامل داشت، انجام می شد. شب عملیات، وقتی از خاکریز خودی سرازیر و وارد منطقه دشمن شدیم، من نفر چهارم ستون بودم. در پشت سر ما یک گروهان از بچه های بوشهر و قم تحت فرماندهی علیرضا بودند. در آن شب تاریک، اگر کسی 40 سانتی متر از کسی فاصله می گرفت، دیگر قابل رؤیت نبود. در حین حرکت، شهید حسین عربزاده (اهل کازرون) مقداری از من فاصله گرفت. من دیگر او را ندیدم و دویدم تا به او برسم تا در ستون فاصله نیفتد و بقیه بچه ها راه را گم نکنند. همین طور که به سرعت می دویدم، با شهید عربزاده برخورد کرده و هر دو روی هم افتادیم.

در مسیر طبق شناسایی شب قبل، آبراهی وجود داشت که در آن تیپ 25 کربلا به فرماندهی مرتضی قربانی (یکی از فرماندهان لشکر امام حسین) با علیرضا هماهنگ شده بود که به عنوان فرمانده نیروهای خط شکن عمل نماید. دستور داده بودند که علیرضا در انتهای نیروها باشد. من انتظار داشتم بعد از اینکه خط را شکستیم و آن نقطه فتح شد، ماهینی به ما ملحق شود. در پشت میدان مین منتظر دستور بودیم و این در حالی بود که رحمت الهی نیز به آرامی باریدن گرفت. نیروها در آبراهی به ارتفاع 40 سانتی متر نشسته بودند. در کنار این آبراه درختچه هایی خشک و پراکنده وجود داشت. بعد از میدان مین این درختان و خاشاک به صورت فشرده وجود داشتند، طوری که اگر کسی از بین آنها عبور می کرد، ایجاد صدا می کردند.

بچه های تخریب از گروه جنگهای نامنظم با مسئولیت سردار علیپور که از بچه های خوزستان بود، وارد عمل شدند تا معبر را در میدان مین باز کنند. پاکسازی میدان مین توسط آنها، حدود 45 دقیقه تا یک ساعت طول کشید. در این فاصله ما از آنها خبری نداشتیم. من هم به اتفاق سه نفر از بچه ها در اول معبر و آبراه نشسته بودیم. بیش از صد نفر از نیروها، پشت سر ما منتظر بودند. در همین زمان، در یک لحظه خواب کوتاهی رفتم ولی زود بیدار شدم. وضعیت منطقه عادی بود. دشمن کوچکترین شکی به عملیات ما نکرد و خبری هم از وقوع آن نداشت. آنها حتی منور هم نمی زدند زیرا احساس خطر نمی کردند.

ناگهان صدایی از پشت شنیدم. به یکباره شخصی به کنارم آمد و گفت: «بچه ها چه کردند؟». از نزدیک با دقت نگاه کردم، متوجه شدم علیرضا است. با تعجب از او پرسیدم: «علیرضا تو این جا چه می کنی؟ قرار بود شما عقبه را داشته باشی؟». گفت: «حالا که این جا هستم، من عقب باشم و بچه ها جلوی تیر بروند؟ هرگز این کار را نمی کنم». ازم پرسید: «علیپور کجاست؟». گفتم: «برای پاکسازی به میدان مین رفته و هنوز برنگشته». پس از اندک زمانی علیپور با آن دو نفر برگشتند.

علیپور با دیدن علیرضا با حالت تعجب و با همان صدای آهسته پرسید: «ماهینی این جا هستی؟». علیرضا بدون این که پاسخ او را بدهد، پرسید: «چه کردی؟». علیپور جواب داد: «آماده است، مین خاصی در میدان نبود». ظاهراً آن جا معبر عراقی ها بود که جهت شناسایی از آن استفاده می کردند. علیرضا با حالت خاصی نیم خیز شد و گفت: «بچه ها آماده اید جلو برویم؟». با اعلام آمادگی نیروها، خطها پشت سر علیرضا حرکت کردند.

از آن درختچه های خشک که دیگر با بارش باران خیس شده بودند و صدایی از آنها در نمی آمد، عبور کردیم. حدود بیست متر جلوتر رفته و به جایی رسیدیم که دیگر خاکریز دشمن که یال رودخانه سابله بود را می دیدیم. فاصله ما تا خاکریز دشمن حدود 40 متر بود. علیرضا درنگی کرد، روی زانو نشست. به طرف ما برگشت و گفت: «بچه ها آماده اید؟ می خواهیم شروع کنیم». گفتیم: «بله». گفت: «یاعلی گویان بلند شوید».

علیرضا با آن صدای رسا و آهنین که هنوز در گوشم طنین انداز است، یاعلی گفت و به طرف دشمن شروع به شلیک کرد. به دنبال او شروع به حمله کردیم. من آن زمان آر.پی.جی داشتم. گلوله آن را به طرف خاکریز دشمن هدف گرفته و شلیک کردم. ماهینی با فریاد «نصر من الله و فتح قریب» خاکریز دشمن را به رگبار بست و به سوی دشمن حمله ور شد. من و سایر عزیزان از جمله شهیدان حسین عربزاده و میرسنجری بیرون کانال به طرف خاکریز دشمن می دویدیم و تیراندازی می کردیم.

عراقیها به شدت غافلگیر شدند به طوری که فرصت نیافتند حتی یک گلوله به طرف ما شلیک کنند.  بدون این که حتی یک زخمی هم داشته باشیم، خاکریز دشمن را فتح کردیم. از خاکریز آنها پایین آمدیم و کنار سنگرهایشان قرار گرفتیم. به علت تاریکی محض بین نیروها فاصله افتاده بود. بچه ها یکدیگر را گم کرده بودند. وقتی کنار سنگرهای دشمن قرار گرفتیم، نگاه کردم دیدم 10 الی 12 نفر بیشتر نیستیم. بقیه بچه ها پراکنده شده و ما را گم کرده بودند. بخش اعظم سنگر عراقی ها پاکسازی نشده بود. علیرضا دستور پیشروی داد. تعدادی از نیروهای دشمن که متوجه حمله شده بودند، متواری شدند.

بدلیل مجروحیت به عقب منتقل شدیم. علیرضا در آن حال مرا دید و به اسم کوچک صدام زد و پرسید: «چه شده؟». گفتم: «مجروح شدم ولى می خواهم با شما بیایم چون پاهام سالم است و تنها دستم مورد اصابت گلوله قرار گرفته است». علیرضا گفت: «تو نگران نباش، ما هستیم. تو برو و بقیه بچه ها را خبر کن تا به ما ملحق شوند. ما راه را باز می کنیم تا آمبولانس ها بیایند». در آن لحظات حرفهای او بسیار روحیه بخش بود.

یکی از همرزمان که تیر به قفسه سینه اش اصابت کرده بود را به عقب منتقل نمودم. دشمن آتش شدیدی می ریخت. بنا به دستور علیرضا، به دنبال آن بودم که بچه ها را به سمت او راهنمایی کنم، بچه ها در مسیر منتظر دستور حمله بودند. به آنها پیام شهید ماهینی را دادم. یکی از بچه ها که معاون شهید ماهینی بود، با بی سیم به دنبال علیرضا می گشت. به محض دیدنم، رویم را بوسید و گفت: «تو علیرضا را ندیدی؟ بچه ها چه کار کردند؟». گفتم: «علیرضا جلو منتظر شماست». سایر بچه ها سریع خود را به علیرضا رساندند و حماسه بزرگی آفریدند.

صبح روز بعد در سنگرها بیش از 300 اسیر عراقی گرفتند و پل سابله در سیزدهم آذر ماه سال 1360 آزاد گردید. فردای آن روز در جریان پاتکهای دشمن علیرضا از ناحیه پا زخمی شد که با سختی او را به عقب برده و راهی بیمارستان کردند زیرا به راحتی حاضر به عقب رفتن نبود.

راوی: «همرزم سردار شهید علیرضا ماهینی»




نوع مطلب : عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو