خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
پنجشنبه 23 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا ماهینی

پس از حمله دشمن بعثی به کشورمان، جمع زیادی از بسیجیهای استان آماده اعزام به جبهه شدند. من نیز به همراه دیگر دوستان با یک مینی بوس از بوشهر به اهواز اعزام شدیم.

دشمن تا ۵ کیلومتری اهواز را به تصرف خود در آورده بود. لازم بود نیروها به سرعت به خط مقدم اعزام شوند. یکی دو روزی در اهواز ماندیم تا نوبت اعزام ما به خط مقدم فرا رسید. خط مقدم در منطقه های «فرسیه» و «عباسیه» در مجاورت پادگان حمید بود و ما در حالی که تا به حال تجربه جنگ نداشتیم، برای اولین بار وارد خط مقدم شدیم.

در آن منطقه عملیاتی چون وسیله نقلیه ای نداشتیم، شهید حاج عبدالرضا محمدی باغملایی که خود معلم بود، با مینی بوس آموزش و پرورش ما را به خط مقدم می رساند. در طول سه ماه و چند روز حضور در خط مقدم حداقل امکانات را داشتیم، به نحوی که بزرگترین سلاح ما تیربار و کوچکترین آن اسلحه برنو بود.

با گذشت مدتی از این وضعیت، شهید چمران جهت شناسایی و بازدید وارد منطقه شد. در همان روزها بود که یک روز از سوی علیرضا برای شناسایی منطقه جنگی ماموریت یافتیم. در سیم آذر ماه سال 1359 صبح زود با تعدادی از بچه ها به سرپرستی علیرضا برای شناسایی حرکت کردیم. چون مسیر طولانی بود می بایست 10 الی 12 ساعت پیاده روی می کردیم و از بوته و نیزارها و نخلها و موانع طبیعی عبور می کردیم تا به نقطه ای که این برادران مد نظرشان بود و می خواستند از اوضاع دشمن مطلع شوند، برسیم و شناسایی کاملی را از منطقه داشته باشیم.

ساعت 9 صبح به منطقه مورد نظر رسیدیم. از کنار و لابه لای بیشه ها و درختها عبور کردیم. در آن شرایط در فاصله اندکی از دشمن قرار داشتیم. علیرضا قصد داشت موقعیت دشمن را شناسایی کند تا یک عملیات چریکی در منطقه انجام شود.

از صبح که حرکت کردیم به ما گفتند که تا ساعت 6 بعد از ظهر آنجا بمانید. به علیرضا گفتم: «هوا در حال تاریک شدن است، ما هم پس از پیمودن مسیر طولانی گرسنه هستیم، تکلیف چیه؟». جواب داد: «اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولی الامر منکم، تا زمانی که فرمانده دستور ندهد، بر نمی گردم حتی اگر مجبور شویم امشب را هم در این محل بمانیم». پس از شناسایی با بیسیم تماس گرفتند و دستور برگشت دادند.  

راوی: « همرزم سردار شهید علیرضا ماهینی»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 23 آبان 1398 16:06
شما فوق العاده ی
آزاده بوشهریممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.