خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
جمعه 24 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا ماهینی

در منطقه ای که ما بودیم حمام و وسیله گرم کننده آب نبود. علیرضا نیمه شب بلند می شد، حلب بیست لیتری پر از آب می کرد، خار و خاشاک جمع آوری می کرد و پس از روشن کردن آتش، آب را گرم می کرد تا در صورت نیاز بچه ها در مضیقه نباشد.

در نهم فروردین 1360 دستور رسیده که امشب عملیات انجام خواهد شد. همه تجهیزاتشان را آماده کرده بودند، دیدم علیرضا خیلی نگران است. مرا صدا زد و گفت: «با شما کار دارم». من تیربارچی بودم. وقتی رفتم پیش علیرضا، گفت: «امشب که ان شاءالله می خواهیم به عملیات برویم، برای برگشت نیروها به عقب شما باید با تیربارت آتش خوبی روی دشمن بریزی که همه بچه ها به سلامت برگردند». ناراحتی او به خاطر این بود که معمولاً تیربارها گیر می کردند.

من روزانه تیربارم را تمیز می کردم. حتی با آن حرف می زدم و از او می خواستم که هنگام نبرد با دشمن، آبرویم را نبرد. به تیربارم می گفتم: «اگر آبرویم را بردی به خدا شکایتت می کنم...». همین کار باعث می شد که اسلحه من موقع تیراندازی گیر نکند و علیرضا از این کار راضی و خوشحال بود.

یک روز علیرضا بهم گفت: «امشب شما با بچه ها باید بروی و تامین آنها باشی تا بچه ها شناسایی انجام بدهند تا اگر احیاناً مین کار گذاشته باشند، خنثی کنند و راه را برای بچه ها هموار نمایند تا برادرانی که می خواهند عملیات انجام بدهند، مشکلی نداشته باشند».

شب شد، علیرضا گفت بروید. ما را به کنار رودخانه کرخه منتقل و از آن جا هم با یک قایق از عرض رودخانه عبور دادند. در همان جا ماندیم، چند نفر دیگر به ما ملحق شدند. در آن شرایط تنها دو نفرمان تامین بودیم و پنج نفرمان هم رفتند جلو.

یادم می آید آن شب بچه ها رفتند پشت سر عراقیها، آنها روی سد سنگر زده بودند. دو نفر عراقی توی سنگر در حال صحبت کردن با هم بودند. یکی از بچه ها به زبان عربی تسلط داشت. هنگام رفتن دوربین مادون قرمز را هم با خودشون بردند، بعد از حدود دو ساعت برگشتند. به آنها گفتیم: «چکار کردید؟». در پاسخ گفتند: «الحمدلله رفتیم شناسایی کردیم، راه پاک است. هیچ مشکلی هم پیش نیآمد، راحت می توانیم به آنها ضربه خوبی بزنیم».

زمانی که به علیرضا گزارش می دادیم گفت: «دکتر چمران از این موضوع خیلی خوشحال خواهد شد». چون روند شناسایی کند بود. شهید ماهینی گفت: «فردا صبح زود و در زمانی که هنوز هوا گرگ و میش است باید برویم از فرسیه بگذریم تا به رو به روی آن برسیم. از آن سمت هم شناسایی روی دشمن داشته باشیم».

ساعت پنج یا شش صبح تعدادی از بچه ها را برداشتیم و رفتیم. از توی آبها هم عبور کردیم. تامین چپ و راست هم گذاشتیم که یک وقت غافگیر نشویم. از صبح که حرکت کرده بودیم، حالا دیگر هوا داشت تاریک می شد. چیزی هم نداشتیم بخوریم جز مقداری کنسرو، نان خشک، مقداری هم پسته و کمپوت که آن هم فقط برای چند ساعت کافی بود، زیرا می بایست پانزده کیلومتر راه می رفتیم. با هر مشکلی بوده در آن منطقه هم شناسایی را انجام دادیم.

راوی: «همرزم سردار شهید علیرضا ماهینی»





نوع مطلب : عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو