خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
دوشنبه 4 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید رضا موتمن

همراه همسرم زائر حضرت ثامن الائمه (علیه السلام) بودیم. در حرم مطهر نذر کردیم که اگر فرزندمان پسر و سالم بدنیا بیاید، نامش را رضا بگذاریم. پس از‏تولد فرزند دلبندم، ‏نذر خود را ادا کردیم.

‏پنج سال داشت که او را در یک مدرسه خصوصی در شهر شیراز ثبت نام کردم و سال بعد او را به دبستان سعادت بوشهر منتقل نمودم. تحصیلات خود را تا دوم دبیرستان ادامه داد، اما با شروع انقلاب و تظاهراتهای مردمی به خیل مردم انقلابی پیوست و دیگر مجالی برای پایان دوره تحصیلی برایش بوجود نیامد. ‏

با شروع جنگ اشتیاق زیادی برای رفتن به جبهه از خود نشان می داد. هر چه به او می گفتیم که حضرت امام (ره) فرموده اند که مدرسه هم جبهه است و شما اگر سنگر مدرسه را داشته باشید کفایت می کند، اما او قبول نمی کرد.

‏یکی از همرزمانش ‏زمانی که از جبهه برگشت به ما گفت: «‏باید به وجود رضا افتخار کنی، زیرا آنقدر شجاعت دارد که از هیچ چیز، حتی ازگلوله هم نمی ترسد و همیشه به دعا، عبادت و نافله شب مشغول است. ‏وقتی خبر شهادت فرزندم برایم آوردند، در آن موقع افسر نگهبان ‏پادگان بودم، با شنیدن خبر به سجده افتادم و خدا را شکر نمودم.

‏هنگامی که جسد مطهرش را برای تشییع و تدفین آوردند هنوز از‏ پشت سرش، جایی که ترکش خمپاره اصابت کرده بود، خون می آمد. البته ‏او با دیگر شهدای عملیات فتح المبین تشییع نشد، زیرا جسد او را اشتباهاً ‏به تهران برده بودند. ‏تشییع جنازه اش با شکوه برگزار شد و تا زمانی که او را در قبر گذاشتند من گریه نکردم. بخاطر این که نمی خواستم منافقین با دیدن اشکهایم شاد شوند.

او قامتی رشید و اندامی مناسب داشت و از انجام کارهای دشوار احساس خستگی نمی کرد و فردی جسور و نترس بود و به ورزش ‏علاقه فراوانی داشت. پینک پنگ، فوتبال و والیبال را خیلی خوب بازی ‏می کرد. ‏

خاطره ای که هیچ وقت فراموش نمی کنم آن زمانی است که برای بار آخر عازم جبهه شد. ابتدا صورت و سپس پشت سرش را بوسیدم، درست جایی را که بعداً هنگام رویت پیکر بی جانش، با چشم خودم دیدم که ترکش خمپاره دشمن به آنجا اصابت کرده بود و موجب شهادتش ‏شده بود.

راوی: «پدر شهید رضا موتمن»




نوع مطلب : تولد شهیدان، عشق شهیدان به وطن، مبارزات انقلابی شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو