خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
چهارشنبه 6 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید امیر مظفر موسوی

با شروع انقلاب اسلامی در سال 57 امیر مظفر همدوش همشهریهای خود در راهپیمایی و تطاهرات شرکت می نمود و در مراسم سخنرانی شهید ابوتراب عاشوری در هر مکانی که برگزار می گردید، شرکت می کرد و خود نگهبانی از منزل شهید را هم بر عهده داشت. حتی در روز شهادت شهید عاشوری در محل حادثه حضور داشت و از ناحیه زانو زخمی شده بود.

در خلع سلاح شهربانی بوشهر نیز حضور داشت. او در هنرستان عضو انجمن اسلامی بود و با گروهکها ابتدا با راهنمایی و صحبت و نهایتاً با مبارزه روبرو می شد که به همین دلیل بارها ایشان را تهدید به مرگ کردند. او بسیار شجاع و با شهامت بود. هنوز شاه در مملکت بود که روی کاغذا هوا (بادبادک) می نوشت مرگ بر شاه و در آسمان رها می کرد. در درگیریهای خیابانی علیه گروهک منافقین شرکت داشت و مجروحان را بر دوش می گرفت و به بیمارستان منتقل می کرد.

پس از شروع جنگ تحمیلی ایشان که سال آخر رشته راه و ساختمان را می گذراند، سال 1359 به جبهه اعزام شد. مدت 7 ماه در سومار و گیلان غرب بود و بعد به بوشهر برگشت و پس از سه روز مجدداً به اتفاق دیگر همرزمانش از جمله شهید علیرضا ماهینی به جبهه برگشت. ایشان در طول مدت اقامت در جبهه بارها مجروح شد و هر بار پس از مداوا در بیمارستان صحرایی مجدداً به خط مقدم بر می گشت.

بعد از مدتها اقامت در جبهه یک بار به مرخصی آمد و سه روز در بوشهر ماند. پدرش از او خواست که چند روز بیشتر بماند تا در کنار او باشد. اما او گفت: «پدرجان، حضرت ابراهیم (علیه السلام) فقط یک پسر داشت و به امر خداوند خواست او را قربانی کند، ولی شما 8 پسر دارید، یکی از آنها را در راه خدا بدهید و اجازه بدهید که آن یکی من باشم».

امیر مظفر مدت 20 ماه در جبهه خدمت کرد تا سرانجام در پاتک دشمن در تنگه چزابه قلب نازنینش مورد هدف قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نایل گردید. همرزمانش می گفتند: «وقتی به زمین خورد برای آخرین بار روی زانوی خود بلند شد و سه بار گفت: «یا مهدی ادرکنی»، سپس جان به جان آفرین تسلیم کرد».

یکی از دوستانش تعریف می کرد: «شبی که دشمن در تنگه چزابه اقدام به پاتک کرد، مظفر تا صبح بلند بلند قرآن می خواند. ساعت 4 صبح به نیروها دستور پیشروی دادند، اما مطفر چنان سرگرم قرائت قرآن بود که متوجه نشد. آخرین نفر من بودم که به او گفتم حرکت کن. او قرآنش را بست و به دنبال بقیه به سوی دشمن حرکت کرد».

یکی دیگر از همرزمانش می گفت: «روزی که امیر مظفر به شهادت رسید، ساعت حدود 8 صبح بود که حمله به اوج خود رسیده بود. امیر مظفر به همراه پسر خاله اش سید موسی نبوی در سنگر بودند که شهیدی را می آورند و در کنار او می گذارند. امیر مظفر دستی به سر شهید می کشد، دستانش خونی می شود و دستهای خون آلود خود را بالا می آورد و می گوید: «خداوندا، همین طور که این برادر در خط مقدم شهید شد، آرزو دارم که من هم خونم در خط مقدم ریخته شود». هنوز یک ساعت از این دعا نگذشته بود که پسر خاله اش بر اثر موج انفجار به طرف نیروهای دشمن در سمت دیگر خاکریز پرتاب می گردد و یکی از نیروهای دشمن دشنه ای در دست می گیرد و به طرف سید موسی نبوی می آید. مظفر به روی خاکریز رفته و زانوی دشمن بعثی را هدف قرار می دهد و در این لحظه کتف امیر مظفر مورد اصابت گلوله دشمن قرار می گیرد و خون از انگشتانش سرازیر می شود. مظفر تفنگ را به دست می گیرد و به سوی دشمن تیراندازی می کند تا اینکه دشمن قلب او را مورد هدف قرار می دهد و او را به شهادت می رساند».

روز 20 بهمن که امیر مظفر به شهادت رسید، نماز ظهرم را خوانده بودم و می خواستم نماز عصرم را ادا کنم. پاهایم شروع به لرزیدن کرد و ناخوآگاه اشکم جاری شد. لرزش بدنم به حدی بود که نتوانستم ایستاده نماز بخوانم، بالاجبار نشستم و گریه و اشک مهلتم نمی داد. آن روز  پدرش در بیمارستان بستری بود. از بیمارستان بهم زنگ زد و گفت در عالمی بین خواب و بیداری، امیر مظفر تا ساعت 4 صبح پیش من در بیمارستان بود و کنار تخت من ایستاده بود و سپس دستم را بوسید و اجازه رفتن خواست. بعدها از یکی از همرزمانش که روز شهادتش در کنارش بوده، درباره ساعت شهادتش سئوال کردم، گفت: «مظفر درست ساعت 12 ظهر 20 بهمن به شهادت رسیده است».

وقتی از جبهه بر می گشت، می گفت: «مادرجان، مقداری پول از طرف سپاه یا بسیج به رزمندگان هدیه می دهند، شما اگر احتیاجی به آن ندارید اجازه بدهید نا به خانواده های نیازمندتر از خودمان بدهیم». اگر می آمد و سفره غذای رنگین می دید، کنار سفره می نشست و می گفت: «مادر، چگونه می توانم پای این سفره بنشینم در حالی که خانواده های زیادی هستند که بچه های آنها در جبهه هستند ولی وضعیت مالی خوبی ندارند». ازم خواهش می کرد تا غذای سهمیه او را قبل از پخت کردن، کنار بگذارم تا بتواند آن را در اختیار خانواده های نیازمند قرار دهد.

راوی: «مادر شهید سید امیر مظفر موسوی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، مناجاتهای شهیدان، خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.