خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
دوشنبه 11 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمود انصاری

یک شب همه اعضای خانواده دور هم نشسته بودیم. محمود گفت: «‏پدر، من می خواهم به جبهه بروم، اگر مانع رفتنم شوی، فردای قیامت پیش پیامبر از تو شکایت می کنم. مادرم اگر جلوم را بگیرد، پیش فاطمه زهرا از او شکایت می کنم». منم گفتم: ‏«ما مانع رفتنت نمی شویم، چون راهی را که انتخاب کرده ای جهاد در راه خداست». ‏

بعد ادامه داد: «‏پدر، وقتی شهید شدم مرا در صحن امامزاده جابر دفن کنید». منم با مزاح همراه با تعجب گفتم: ‏«اگر خلیفه (بانی امامزاده) اجازه داد، چشم».  

بیست و پنج روز دوره آموزشی را در اصفهان گذراند. پس از چند روز به جبهه اعزام شد. روزهایی بود که محمود به جبهه رفته بود و عملیات چزابه شروع شده بود.

یک روز در منزل دخترم خوابیده بودم که در عالم رؤیا دیدم در باغ بسیار بزرگی با درختان فراوان و سبزه های بسیار راه می روم . باغ آن قدر بزرگ و وسیع بود که انتهای آن پیدا نبود. در این اثنا مردی آمد در حالی که یک ظرفی ‏به دست داشت که یک روی آن آلومینیوم و یک روی دیگر آن از طلا بود، ‏به سینه ام چسپاند و بعد از چند لحظه آن ظرف را برداشت و رفت. هر چه به دنبالش گشتم او را نیافتم. دیدم دوباره آمد و گفت: «مال تو نیست» و رفت. از خواب بیدار شدم و دانستم که تعبیر خوابم شهادت محمود است.  

روزی بارانی بود، مشغول صرف چای بودم که درب حیاط به صدا در آمد. ‏در را باز کردم، محمود بختیاری بود. گفتم: «‏این جا چه کار می کنی؟». ‏گفت: ‏«مثل این که محمود زخمی شده». ‏گفتم: «نه، محمود شهید شده»، ‏او چیزی نگفت و رفت.  

‏برای دریافت اخبار بیشتر به سپاه رفتیم. وقتی رسیدیم حاج عوض بختیاری ما را دلداری می داد. گفتم: «‏حاجی، الان وقت دلداری نیست، ما اصلاً ناراحت نیستیم. درسته که محمودم را از دست دادم، ولی چون برای خدا و در راه خدا به شهادت رسیده، برایمان سهل و آسان است. محمود عاشق شهادت بود، چرا ناراحت باشیم». ‏‏

دوستانش بهم می گفتند: ‏«محمود پول توجیبی خود را به فقیران ‏می دهد». ‏یک روز به خانه آمد اما خیلی ناراحت و غمگین بود. گفتم: ‏«بابا چه شده که این همه ناراحتی؟». گفت: «‏یک نفر را دیده ام که می خواست یک قوطی شیر خشک برای بچه اش بخرد، پول نداشت». گفتم: ‏«تونستی به او کمک کنی؟». گفت:‏ «بله، ولی پولم کم بود اما خدا رساند، یک نفر پیدا شد و کمک کرد».

‏یکی از دوستانش خواب دیده بود که محمود به او می گوید: «برو به پدرم بگو در قبرم آب است». او آمد خواب را برایم تعریف کرد. چند نفر دیگر هم همین خواب را دیده بودند. مقداری سیمان و ماسه برداشتم، رفتم امامزاده ‏جابر، ‏بین قبر محمود و شهید سید بزرگ دو درخت بود. وقتی قبر محمود را ‏کندیم، قبل رسیدن به لحد دیدم تمامی قبر خیس است، مثل این که کسی روی قبر آب ریخته باشد و علت آن هم آن دو درخت بود. زیرا وقتی به درختان آب می دادند، قبر هم آب فرا می گرفت. با همان مقدار سیمان و ماسه محل قبر و درختان را تعمیر کردم تا دیگر آب به قبر شهید سرایت نکند.

راوی: «پدر شهید محمود انصاری»




نوع مطلب : خواب شهیدان، خبر شهادت شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو