خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
یکشنبه 17 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد خلیل خواجه ئیان

خلیل سربازی اش توی جبهه بود. در بدترین حمله ها که حمله به پادگان حمیدیه بود، او شرکت داشت. ما خیلی نگرانش بودیم. گاهی از 15 ‏روز تا 2 ‏ماه طول می کشید که به برادرش تلفن می زد و می گفت می خواهد به مرخصی بیاید. از منطقه جنگی که بر می گشت تا دو روز لباسهایش در آب خیس می خورد تا گل و شلها پاک شود. ‏

ابتدا معلم تربیت بدنی بود. رفت شیراز درس خواند و بعد از یک سال آمد بیرون و بعد از آن به مخابرات رفت، حتی به دانشگاه مخابرات تهران فرستاده شد برای کسب آگاهی و تجربه بیشتر،  2 ‏سال هم در آن جا (مخابرات) ماند، اما طاقت نیاورد، گفت: «تکلیف این است که به جبهه بروم».

ناراضی نبودم، گفتم: «‏پدرجون، جنگ شهید داره، کشته داره، زخمی داره». گفت: «هر چه خواست خدا باشد، پیش میاد». ‏

هیچ وقت نماز و دعای کمیل اش ترک نمی شد، پیش نماز می شد. با بچه های بسیجی محل، در کارهای بنایی مسجد شرکت می کرد. تمام رفتار و کردارش برای رضای خدا بود.

‏رفت جراحی (مقر ناوتیپ) و از آن جا به فاو رفت، آتش دشمن هم خیلی سنگین بود. برای این که ما خیالمان راحت باشد، می گفت: «تسویه حساب می کنم و بر می گردم»، ‏اما این کار را نمی کرد.

مدت زیادی ازش خبری نداشتیم. بچه ها رفتند دنبالش، گفتند شایعه شده که خلیل شهید شده، یک شماره تلفن به ما دادند و گفتند اگر می خواهید مطمئن شوید با این شماره تماس بگیرید. طرفی که ما باهاش صحبت کردیم راننده آمبولانس بود. گفت به احتمال 80 ‏درصد شهید شده است. می گفت خلیل تا نزدیکی های اهواز ‏هم زنده بوده است.

‏آخرین باری که آمد مرخصی یک شیشه ویمتو و آجیل و چیرهای دیگری خرید و از همه ما خداحافظی کرد تا این که خبر شهادتش به ما رسید، البته به آرزوی خودش که دیدار خداوند باشد، رسید.

ان شاء الله که شفیع ما باشد. ‏برای تشییع جنازه که به بهشت زهرا رفتم، گفتم حالا بدنش تیکه پاره است، ولی مثل کسی بود که خواب است. پشت سرش ضربه خورده بود. انگار زنده بود، به راحتی چشمهایش را روی هم گذاشته بود، ما هم سپردیمش به خدا تا شفیع ما باشد.

راوی: «پدر شهید محمد خلیل خواجه ئیان»




نوع مطلب : آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو