خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
پنجشنبه 21 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد خلیل خواجه ئیان

اتوبوس که سوار شدیم ۱۳ نفر از بچه های محل با هم بودیم. هر کس چیزی می گفت، خلاصه همهمه ای بود. می گفتم: «خلیل، تو گل سر سبد خواجه ئیانها هستی، اگر تو شهید شوی ما چه بکنیم؟». خندید و چیزی نگفت.

رفتیم جراحی و پس از آن وارد گردان مالک اشتر شدیم. بعد از ظهرها دور هم جمع می شدیم و حدیثی می خواندیم و صحبتی می شد. یک روز مانور داشتیم، خلیل آر.پی.جی زن بود. چون آر.پی.جی سلاحی سنگین بود و سینه اش را درد می آورد، از او خواستم اگر برایش ممکن است با کلاشی که دستم بود، عوض کند ولی قبول نمی کرد. حدود ساعت ۴ صبح برگشتیم. چون خرد و خسته بودیم، به محض این که رسیدیم خوابیدیم. نزدیک ظهر بود که از خواب بیدار شدیم. خلیل گفت: «برویم پوتینهایمان را بشوییم». او نظم خاصی داشت و همیشه تمیز بود و بعد از شستن پوتینهایش آن را واکس می زد، ما هم مجبور بودیم مثل ایشان این کارها را انجام بدهیم.

توی گردان عملیاتی که بودیم نیرو کم بود و ما در پد ۳ بودیم. یکی از بچه ها به نام آقای شاکردرگاه از مرخصی آمد و به خلیل گفت: «مادرت سلام رسانده و گفته ما ناراحت هستیم که چرا بدون خداحافظی رفتی، اگر می شود یک مرخصی ۴۸ ساعته بگیر و بیا تا ما ببینیمت». آمد پیشم و گفت: «می خواهم بروم». چون من مسؤول دسته بودم امضا کردم، شهید مجید بشکوه هم موافقت خود را اعلام کرد. در هنگام رفتنش، یکی از بچه ها گفت: «برامون دمپایی بیار»، من گفتم: «شربت ویمتو بیار» و یکی از بچه ها هم گفت: «ماهی سرخ کرده بیار». وقتی برگشت تمام اینها را با خودش آورده بود و بچه ها سریع (چون هوا گرم بود) شربت درست کردند. یک روز دم در چادر ایستاده بودیم، یکی از بچه ها به شوخی گفت: «خلیل آدم درستیه، حتما شهید می شه...».

یک روز ما به فاو رفتیم، آنجا جایگاهمان مشخص گردید. در آنجا سه سنگر وجود داشت، یکی از سنگرها متعلق به فرمانده گروهان بود. یک سنگر خلیل به همراه دو نفر دیگر و در یک سنگر هم من و شهید محمدی معاون دسته و یک سرباز بودیم. در واقع نزدیکترین دکل دیده بانی به خورعبدالله دكل ما بود. مرتب تیراندازی می کردند تا دکل را از بین ببرند، موشکهای کاتیوشا وحشتناک هم چون باران بر ما می بارید. وقتی آنها به جایی اصابت می کردند، آن وقت می فهمیدیم که چه شده، چون بدون صدا بود و بعد سنگر به شدت به لرزه در می آمد.

در جلوی سنگرمان کپر زدیم تا بتوانیم در آن نماز بخوانیم، چون سقف سنگرمان بسیار کوتاه و فقط در حد نشستن بود. من و آقای محمدی و سربازی که اهل جهرم بود به ساختن کپر مشغول شدیم. تابستان بسیار گرمی بود. خلیل هم مثل ما به فکر ساختن کپر افتاد. او عرق می ریخت و کار می کرد. محمدی به خلیل گفت: «اگر مهندس خواستی، خبر بده». وقتی ساختن کپر تمام شد، رفتیم دیدیم که درست نبود. گفتیم: «خلیل مگر ما نگفتیم خبرمون بده مهندسی کنیم...».

خلاصه یک روز قبل از شهادتش بهم گفت: «قرآنت را بده ببرم بخوانم و بعد بیاورم». قرآنم را بهش دادم. چون او دوست داشت قرآن معنی دار باشد. رفت به سنگر دیده بانی، روزها خبری نبود فقط شبها در آن جا نگهبانی می دادیم. هر روز یک جزء از قرآن را می خواندیم و خلیل تا روز شهادتش 19 جزء خوانده بود، بقیه اش را من برایش خواندم.

به محض این که محمدی و بچه ها که سوار لندکروز شدند و رفتند، هواپیمای دشمن دكل دیده بانی و اطراف آن را بمباران کرد. آمدم بیرون از چادر، گرد و غبار جاده را گرفته بود. گفتم: «وای، لندکروز پر از بچه ها بود، تار و مار شدند». به طرف لندکروز رفتم ولی دیدم که لندکروز به راه افتاد، خیلی خوشحال شدم که اتفاقی نیفتاده.

عمو جابر کلیه اش درد گرفته بود، خلیل که برده بودش پیش دکتر، برگشته بود. من هم رفتم توی سنگر پیشش. حدود ساعت 12/20 بود که اذان ظهر شد. رفتم وضو گرفتم، غذا هم آن روز مرغ و برنج بود. فرمانده گروهان آقای بهبهانی مهمان خلیل بود. من رفتم نماز خواندم، چون اگر ابتدا ناهار می خوردم، سنگین می شدم و نمازم به تأخیر می افتاد. خلیل هم رفت که چاقو بشوید. ما حدود ۴۰ نفر بودیم، بچه ها سفره انداختند و مرغ و برنج هم در سفره بود. اولین لقمه که خوردیم صدای انفجار آمد. گلوله بین سنگر ما و فرمانده گروهان خورد. خلیل دو متر آن طرف تر افتاده بود. گل و لای بیرون ریخت تو غذامون. اسماعیل خوشبخت گفت: «بریم تو سنگر، خلیل شهید شده». رفتیم توی سنگر خلیل، دو نفر از بچه ها هم آن جا بودند، فقط خلیل شهید شده بود.

رفتم کنارش، نوک چاقو هنوز توی دستش بود. موج انفجار پوست تنش را برده بود، به طوری که دل و روده اش مشخص بود. سرش هم ترکش خورده بود و دو نیمه شده بود، ولی از هم جدا نشده بود. هم چنین پای سمت راستش ترکش خورده بود. سینه و صورتش را بوسیدم و به یاد مظلومیت علی اصغر حسین (علیه السلام) زیر گلویش را هم بوسیدم و با آمبولانس به عقب بردیمش. یک روز بعد از شهادت خلیل، با شهید بشکوه و محمدی به سنگرش رفتیم، گوشت تنش در سنگر مانده بود. مانند شهید دستغیب به شهادت رسیده بود. همه ناراحت بودیم و گریه می کردیم.

راوی: «همرزم شهید محمد خلیل خواجه ئیان»




نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو