خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
دوشنبه 25 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید جمشید روانی پور

جمشید تنها فرزند پسر خانواده ما بود، با این که از ما کوچکتر بود ولی برای ما حکم پدر را داشت. از زمان تشکیل بسیج، وارد این نهاد مقدس شد و منشاء خدمات شایانی گردید. انقلاب از این بچه کسی را ساخته بود که با این که سن و سال کمی داشت، ولی مسؤولیتهای فراوانی بر دوش می گرفت. او پسری بود اهل نماز و آشنا با قرآن و مسائل دینی را واقعا می دانست. همه این رفتارها و اعتقادات را از مادرم آموخته بود.

از کودکی جمشید آن چه به یاد دارم، مدرسه رفتن و درس خواندن و بازی کردنش است، ولی فشار زندگی به او مجال درست خواندن را نمی داد. کلاس دوم راهنمایی بود که خودش کار می کرد و هرگز برای تأمین نیازهایش از دیگران کمک نمی خواست. ما وضع اقتصادی خوبی نداشتیم، مجبور بود با کارگری نیازهایش را رفع کند.

وقتی که جنگ شروع شد به جبهه رفت. اوایل مادرم موافق رفتن او نبود و می گفت: «تو پدر خانواده هستی، اگر بروی دیگر کسی را نداریم». با این که از خدمت سربازی معاف شده بود، ولی باز اصرار داشت به جبهه برود. یک روز غروب آن قدر گریه کرد و سرش را به دیوار زد که مادرم چادرش را برداشت و به مسجد رفت و مسجدیها را به خانه آورد تا با او صحبت کنند، آنها می گفتند: «چرا این طور می کنی؟ این جا هم می توانی در فعالیتهای بسیج شرکت کنی، مراقبت از خواهر و مادرت کاری بسیجی است». آخر توانست مادرم را راضی کند، مادری که اگر لحظه ای جمشید دیر به خانه می آمد، دلواپس می شد آخر رضایت داد.

اردیبهشت ماه ۱۳۶۰ بود که به جبهه رفت. بسیاری از دوستانی که با او رفته بودند، بعد از مدتی برگشتند یا مرخصی گرفتند، اما او هر بار می گفت: «من هنوز کار بزرگ و مثبتی انجام نداده ام». به ما می گفت: «شما فقط دعا کنید تا پیروز شویم». مدام ما را به صبر و شکیبایی دعوت می کرد، البته یکی دو بار تلفنی صحبت کردیم و برای ما نامه می داد.

تا اینکه اواخر تیرماه 1360 ‏مصادف با ششم یا هفتم ماه رمضان برای مرخصی آمد. نمی دانید چقدر قیافه اش عوض شده  بود. جبهه از او یک مرد با تقوی، مخلص، با ایمان، نجیب و باوقار ساخته بود. مثل این که نه در میدان جنگ بود بلکه در کلاس اخلاص و ایمان درس خوانده بود و در دریای مهربانی و پاکی غوطه ور شده بود. ‏چهره مهربانش، مهربان تر و معصوم تر از همیشه شده بود.

پس از 6 ‏روز مرخصی در 13 ‏رمضان سال 1360 ‏دوباره عازم جبهه شد. می گفت: «باید ‏بروم تا در یک حمله دیگر شرکت کنم، ان شاءالله برای عید فطر خواهم آمد». در موقع خداحافظی عکسی از خودش را که در گوشه طاقچه گذاشته بود، برداشت و بهم داد و گفت: «خواهرم، این عکس را برای برادرت بزرگ کن، ممکن است این دفعه خداوند با ما یار باشد و شهادت نصیبمان کند، البته اگر لایق باشم». ‏اینها را با تبسم خاصی می گفت.

نگذاشتم حرفش را تمام کند. عکس را از او گرفتم و بالای قرآنی که دستم بود گذاشتم و قرآن را ‏روی سرش گرفتم. قرآن را بوسید و زیر آن رد شد، نگاهی به همگی ما کرد و ‏گفت: «همین جا خداحافظی می کنیم، کسی با من نیاید، من خودم می روم».

چند قدم که می رفت ما هم چند قدم پشت سرش می رفتیم، برگشت و گفت: «‏شما را به خدا نیایید، من می روم، نگران نباشید». ‏اما باز هم کنار در ‏حیاط ایستاد، به مدت چند دقیقه همگی ما را نگاه کرد و رفت. مثل این که ‏خداوند این بار از او راضی شده بود. ما هم رضا بودیم به رضای خدا و به خدا خوشحالیم که راهی را رفت که دوست داشت.

‏در مدت 6 روز مرخصی که پیش ما بود، خاطرات زیادی از جبهه داشت. از معجزه هایی که اتفاق می افتاد تعریف می کرد. می گفت: «یک روز کبوتری آمد، من و دوستم سینه خیز به طرف کبوتر رفتیم، کبوتر می رفت ما هم به دنبال او می رفتیم. نمی دانم چرا به دنبالش می رفتیم، اما مقداری که ‏از سنگر دور شدیم، صدایی بلند شد، دیدم که درست دشمن سنگر ما را ‏نشانه گرفته است. آن کبوتر را خداوند فرستاده بود تا جان ما را نجات دهد».

یک شب که مادرم برای سحری غذای تقریب مناسبی را آماده کرده بود، او بیشتر نان می خورد. وقتی اصرار کردیم که چرا نان خالی می خوری؟ گفت: «دلم به فکر بچه هاست که در جبهه هستند...».

روزی که خبر شهادت جمشید را به ما دادند، این گونه بود که اعلام کردند رزمندگان دارند می آیند. مادر و خواهرانم در منزل ماندند، من به اتفاق خانواده عبدالکریم رایانی به برج مقام (میدان آزادی فعلی) رفتیم. اتوبوس ایستاد و رزمندگان دلاور یکی یکی پیاده شدند اما جمشید و عبدالكریم رایانی را ندیدیم. آن جا بود که شهید حاج رضا محمدی به خانواده رایانی خبرهایی داد و آنها هم به ما گفتند باید صبر کنیم. به خانه آمدیم و چند روزی منتظر بودیم تا این که رسما به ما اعلام کردند بچه ها مفقود شده اند. ما مراسم گرفتیم تا اینکه پس از مدتی اعلام کردند که جمشید شهید شده و منتظر نباشید.

راوی: «خواهر شهید جمشید روانی پور»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو