خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
سه شنبه 26 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید بزرگ صفوی

پسرم سال 1340 ‏بدنیا آمد. هفت ساله که شد او را به مدرسه فرستادیم. مدرسه اش در محله هلیله و از نظر درسی زرنگ بود. وقتی پول تو جیبی به او می دادم، پولش را خرج نمی کرد و به خانه می آورد. تا کلاس پنجم در هلیله درس خواند. دوران راهنمایی به مدرسه ای واقع در نیروگاه می رفت.

نماز خواندن را پدرش به او یاد داد، از دوازده سالگی نماز می خواند و روزه می گرفت. با دوستانش و همه مردم خیلی مهربان و خوش رفتار بود. هیچگاه با کسی دعوا نمی کرد و کسی هم از او شکایتی نداشت. ایراد غذا پختن من را نمی گرفت و هر غذایی که درست می کردم، می خورد و چیزی نمی گفت، قانع بود.

دوران دبیرستانش به مرکز شهر ‏می رفت و به خاطر این که به جبهه می رفت، نتوانست دیپلم بگیرد. هر زمان ‏که می خواست به جبهه برود ما را با خبر می کرد و بدون اجازه نمی رفت. ‏بار اول سه ماه در جبهه بود. بار دوم که می خواست برود، گفتم: ‏«مادر، دیگر بس است، بمان و مدرسه ات را تمام کن و با دختری که برایت انتخاب ‏کرده ام ازدواج کن و تشکیل خانواده بده». ‏

همان روزهایی که به شهادت رسیده بود، خواب دیدم در سنگری هستم و دو نفر رزمنده هم آنجا بودند و لباسهای سید بزرگ گذاشته بود، اما خودش نبود. از سنگر بیرون آمدم، شنیدم که کسی می گوید: «از خاکریز بالا برو»، وقتی که بالا می رفتم از خواب بیدار شدم. دانستم که سید بزرگ شهید شده است.

‏قبل از این که از شهادتش با خبر شوم، خیلی حیران و اضطراب داشتم. ولی وقتی مرا برای دیدن پیکرش بردند، تا او را دیدم آرام شدم. احساس کردم که او زنده است، دست به صورتش کشیدم، با دیدن او خستگی از بدنم بیرون رفت.

پسرم را در امامزاده هلیله به خاک سپردند، بعد از شهادتش مردم از خوبیهای او صحبت می کردند و خیلی در مراسمش زحمت کشیدند. تشیع جناره اش خیلی شلوغ بود، از بندرگاه هم مردم آمده بودند چون خیلی مهربان بود. مردم برایش خیلی متاثر بودند و می گفتند مگراین شهید چکاره بود که این قدر تشیع جنازه اش شلوغ است. ‏

بعد از شهادتش چند مرتبه خوابش را دیدم. سید بزرگ وقتی نگهبانی می داد یک مرتبه اشتباهاً تیری به کتفش خورده بود و یک ماه او را در بیمارستان نیروگاه اتمی بستری کردند. هر وقت به ملاقاتش می رفتم، نمی گذاشت زخمش را ببینم. بعد از شهادتش همیشه در این فکر بودم که چرا کتفش را نگاه نکردم تا بفهمم که چقدر زخم شده است.

چون همیشه در این فکر بودم، یک ‏شب در خواب دیدم که سید بزرگ می گوید: ‏«من هیچ جای بدنم درد نمی کند، ناراحت نباش، فقط کمی سرم درد گرفته که حالا خوب شده است».

‏رفتار سید بزرگ از همه فرزندانم بهتر بود. خیلی به من و پدرش احترام می گذاشت و هر چه از خوبی هایش بگویم کم گفته ام. در ساختن خانه مردم و خانواده های بی بضاعت به آنها کمک می کرد. برایشان بنایی می کرد. مثلا سیمان یا سنگ آنها را جا به جا می کرد.

هر وقت از خانه بیرون می رفت من احساس می کردم که این بچه متعلق به ما نیست و مال خداست. از کودکی این موضوع را حس می کردم. همیشه سفارش خواهرانش را می کرد که حجابتان کامل کنید، من به جبهه می روم شاید بار آخرم باشد و از شما می خواهم که حجابتان کامل باشد.

مرتبه آخر که می خواست که به جبهه برود، بهش گفتم: «اگر تو رفتی من از هجرت بیمار می شوم». گفت: «تا تو اجازه ندهی من به جبهه نمی روم و اگر بگذاری من بروم، پایم که به جبهه برسد جنگ تمام می شود». خدا شاهد است، همین که او به جبهه رفت، امام (ره) قطعنامه را پذیرفت و جنگ به پایان رسید. خرداد ماه سال شصت و هفت بود که به شهادت رسید و طولی نکشید که جنگ تمام شد.

راوی: «مادر شهید سید بزرگ صفوی»





نوع مطلب : آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو