خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
یکشنبه 19 اسفند 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسن رزمجو




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 19 اسفند 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
دومین شب اسارتم در عراق بود و از خستگی خیلی زود خوابم برد. نیمه شب صدای ناله و فریاد کسی که شکنجه می شد بیدارم کرد. گوشم را زیر در چسباندم، گاهی صدای ضربه شلاق و گاهی صدایی مثل سیلیِ محکم به گوش می رسید. صدا خیلی نزدیک بود، به نظرم رسید که توی راهرو باشد. بعد از نیم ساعت سکوتی خوشایند همه جا را فرا گرفت. دوباره دراز کشیدم. هوا رفته رفته به روشنی می زد که بلند شدم تا نماز بخوانم. ولی متأسفانه بلد نبودم، چون در ایران نماز نمی خواندم. وضو گرفتم و راز و نیاز کردم. از خدا خواستم که کوتاهی و گناهانم را (که در آن جا سنگینی اش را بیشتر احساس می کردم) ببخشاید. خانواده ام را دعا کردم، امام خمینی را، رزمندگان را و ...

اسیران ایرانی در عراق

زیاد صلوات می فرستادم. البته می دانستم که همه نماز را درست نمی خوانم. با کسی هم نمی توانستم تماس داشته باشم تا از او بپرسم. تک و تنها در سلولی افتاده بودم. فکرِ بلد نبودن نماز مرا زیاد رنج می داد تا این که شبی خواب دیدم که در حال نماز خواندن هستم اما درست نمی خوانم. وقتی سر از سجده برداشتم، دستی به پشت سرم فشار آورد و مرا به حالت سجده برگرداند و گفت: «... چون نماز را غلط می خوانی، در هر سجده بعد از ذکر، سی و سه صلوات بفرست». از آن به بعد همین کار را می کردم.

سی و پنج روز در آن سلول تنها بودم، تا این که آمدند و چشمانم را بستند و مرا به اتاقی بزرگ بردند. چشمم را که باز کردند، کم کم خلبانها را می دیدم که از سلولها می آورند. چیزی نگذشت که حدود سی نفر در آن اتاق جمع شدند. بعضی ها را می شناختم. یکی از آنها رضا احمدی بود که آخرین شب قبل از اسارت در منزلم با هم بودیم. به سراغش رفتم و پس از احوال پرسی، بی رودربایستی به او گفتم: «رضاجان، سریع نماز را به من یاد بده، چند تا اشکال دارم». او هم فارغ از گفتگوی دیگران و جو محیط، نماز را دقیق برایم توضیح داد.

رضا مرد مومن و باخدایی بود و از انجام هر نوع فداکاری دریغ نداشت، اما افسوس که آن سرتیپ خلبان پس از بازگشت به میهن در سانحه ای اسفبار به دیدار خدا رفت.

راوی: «هوشنگ شروین»





نوع مطلب : خاطرات آزادگان ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید اکبر رضانیا




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 18 اسفند 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا بهرامی

پس از شهادت علیرضا یک شب خواب دیدم که علیرضا از درب منزل وارد ‏شد و گفت: ‏«چرا ناراحت هستید و بی تابی می کنید؟ من هر شب در منزل پیش شما هستم، ‏درست است که شما مرا نمی بینید ولی من شما را می بینم». ‏

انگار همه غم و غصه هایم را فراموش کرده بودم، به او گفتم: ‏«پسرم، مقداری از لباسهایت را می خواهم به جبهه بفرستم، اجازه می دهی؟». گفت: ‏«بهتر نیست لباسهایم را به برادرانم بدهید تا بپوشند و همیشه به یاد برادر ‏شهیدشان باشند؟»، و من به محض اینکه از خواب بیدار شدم همه لباسهایش را طبق ‏خواسته خودش، ‏به برادرانش بخشیدم.

‏پسرم دانشگاه قبول شده بود ولی نرفت، او می گفت: «‏من اگر ‏درس بخوانم و دکتر یا مهندس هم شوم باز فایده ای ندارد. فقط داشتن ایمان قوی است که برای ما فایده دارد و دنیا و آخرت ما را می سازد». ‏من که از او خیلی راضی بودم، امیدوارم خدا هم از او راضی باشد.

راوی: «مادر شهید علیرضا بهرامی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




میلاد امام محمد باقر (علیه السلام)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 17 اسفند 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
ماه رجب




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید محمد علی ذبیحی




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 12 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو