خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
چهارشنبه 30 آبان 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
هفته بسیج




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




خانم ضیایی رهیافته بهاییت

خانم ضیایی، آیا شما هم مثل سایر پیروان بهاییت در خانواده‌ای زاده شدید که حق انتخاب ندارند؟

بله دقیقا مثل سایرین، من در سال ۱۳۴۸ در یک خانواده بهایی نسبتاً متمول متولد شدم و آخرین فرزند خانواده نیز بودم. در نتیجه همیشه مورد توجه همه مخصوصاً پدرم قرار داشتم. به همین دلیل، معمولاً از نظر مالی و معنوی تأمینم می‌کردند. از کودکی در تمام کلاسهای بهایی از جمله درس اخلاق شرکت می‌کردم تا سن ۱۶ سالگی که در حضور یکی از دوستان پدرم (دوست خانوادگی) تنها با تلاوت نماز وسطی به اصطلاح بهاییان «تسجیل» شدم. قبل از تسجیلی به علت اینکه تمام اقوام مادر و پدرم مسلمان بودند و اینکه چرا ما باید در اقلیت باشیم، سوالاتی برایم پیش می‌آمد. همچنین چرا ما باید بهایی باشیم که نتوانیم هیچ کجا از جمله در مدرسه، محل کار، ادارات و … دین خود را همچون دیگران آزادانه بیان کنیم.

نوجوانی سن پرسش و دوره سئوالات بی‌شمار است. گویا شما هم در همین ایام، گرفتار ذهن کنجکاو و پرسشگر شده‌اید.

بله و این سئوالات، مدام بیشتر و بیشتر می‌شد. بعد از ۱۶ سالگی وارد کلاسهای دیگری شدم و هر چه جلوتر می‌رفتم سوالاتم درباره بهاییت فراوانتر می‌شد، از جمله اینکه چطور می‌شود که همه مسلمانان دنیا منتظر ظهور امام زمان (عج) هستند تا عدل و داد در پهنه گیتی گسترده شود، در حالی که بهاییان می‌گویند امام زمان (عج) همان باب است که در شیراز اظهار امر کرد و در تبریز به شهادت رسید. سوال من این بود که اگر باب، امام زمان (عج) بود پس چرا بعد از ظهورش عدل و دادی برقرار نشد؟ و تناقضات بسیاری زیادی که در کتابها و عمل و رفتار همه بهاییان کاملاً مشهود است.

خانم ضیایی، بهاییت با پرسش‌های شما چطور کنار می‌آمد؟ آیا پاسخی هم برای سئوالات مکرر شما داشتند؟

پس از اینکه سران بهاییان با این سوالات و رفتار مواجه شدند، تصمیم گرفتند با عضویت در مراتب بالا مرا سرگرم تشکیلات کنند. نظامت ضیافات (مهمانی‌ها)، هیأتهای گلشن توحید (مهد کودک بهاییان که از سن ۳ سالگی شروع می‌شود) جوانان، نوجوان و …. به علت محرومیت از تحصیل به من اجازه تحصیل در چند رشته دانشگاه بهاییان را دادند و این وضع ادامه داشت تا اینکه کلاسهای تبلیغی بهایی به نام کلاسهای روحی دایر شد. در این کلاسها افراد غیر بهایی نیز می‌توانستند شرکت کنند و از همان جا بود که جواب هیچ‌ کدام از سوالات این افراد را نمی‌توانستیم بدهیم. سوالات مختلفی از جمله احکام مانند ازدواج، ارث، طلاق و … که خود من جوابی برای آنها نداشتم و نمی‌توانستم افراد را در مورد سوالاتشان مجاب کنم، زیرا آخر همه صحبتها باید می‌گفتیم به بیت‌العدل مراجعه می‌کنیم و بنا به مقتضیات زمان احکام تغییر می‌کنند. در نتیجه شکل و تردیدم در مورد جعلی بودن این فرقه به یقین تبدیل شد و مدتی از تشکیلات بهایی فاصله گرفتم.

پس از فاصله گرفتن شما از فرقه بهاییت، واکنش‌ها در قبال این رفتار جدید شما چگونه بود؟

در این مدت دائماً سران بهایی با من قرار ملاقات می‌گذاشتند و می‌گفتند که با توجه به سوابق امری و تشکیلاتی که شما دارید، حیف است از شما استفاده نشود، ولی من به بهانه‌های مختلف از آنها دوری می‌کردم. اگر کسی در فرقه بهاییت از آن خارج شود، او را طرد روحانی می‌کنند که بنا به گفته «عبدالبها» کسی که ناقض عهد و میثاق می‌شود، مساوی است با کسی که جذام دارد و همه بهاییان باید از او دوری کنند.

قصه طرد شما از خانواده هم از همین جا شکل گرفت و اتفاق افتاد؟

حتی مادر و پدر و خواهر و برادر و همسر و فرزندان باید او را برای همیشه کنار بگذارند و قطع رابطه کنند. من که خود واقف به این امر بودم، همیشه از این امر هراس داشتم. تا این‌ که در سال ۱۳۹۴ زندگی بر من سخت و ناگوار شد که تصمیم گرفتم از همسر سابقم جدا بشوم. پس از آن با خواهرم صحبت کردم که می‌خواهم مسلمان شوم، ولی او بر آشفته شد و گفت: «نه، لطفاً این کار را نکن. برو و اسمت را خط بزن». من اما کوتاه نیامدم. در تصمیمم قاطع و اراده‌ام پا بر جا بود. برای همین با سران فرقه تماس گرفتم و گفتم می‌خواهم از این فرقه خارج شوم. آنها نیز برآشفتند و گفتند حیف است، این کار را نکنید. اگر به حرف ما گوش کنید، می‌توانید به درجات به اصطلاح روحانی بالایی ارتقاء پیدا کنید.

گام اول تشرف شما به دین مبین اسلام چگونه اتفاق افتاد؟

من که تصمیمم را گرفته بودم و می‌دانستم که تهدیدها شدت خواهد گرفت، دیگر درنگ نکردم و بلافاصله به مشهد مقدس رفتم. در آنجا وارد حرم امام رضا (علیه السلام) شدم و در حضور یک روحانی جوان شهادتین گفتم و به دین مبین اسلام مشرف شدم. به این نیز اکتفا نکردم و در تاریخ ۲ آذر ۱۳۹۵ در روزنامه اطلاعات به طور عمومی اعلام کردم که من هیچ نسبتی با این مسلک بطلانی ندارم.

علنی شدن جدایی شما و گرویدن به اسلام، پیامدهای جدیدی هم برایتان داشت؟

خیلی گسترده. خبر که علنی شد، به گوش اقوام نزدیکم رسید. اولین کار آنها گرفتن دخترانم از من بود و پس از آن طرد شدنم از طرف آنها و از همه مهمتر ایجاد پرونده‌های متعدد قضایی در دادگاه‌های مختلف. آنها با این کار دو هدف را دنبال می‌کردند: یکی از بین بردن آبرو و حیثیت من و دیگری عبرت شدن برای بازماندگان فرقه بهاییت، تا جایی که کسی جرأت خارج شدن از آن فرقه را نداشته باشد. اما من به طور ناخواسته وارد جنگ و نبرد با این فرقه شدم و تا امروز، مانند کوهی استوار در برابر این فرقه ایستاده‌ام و از هیچ اتفاقی نترسیده‌ام.

«رهیافته»




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 29 آبان 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
هفته وحدت




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 29 آبان 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
فعالیت خانم ها در دفاع مقدس

در سال های اول جنگ، یک روز کاروانی از کمک های مردم برای اعزام به جبهه ها آماده کرده بودیم که شامل مواد غذایی، خرما، ترشی، مربا، بیسکویت و ... بود که این نتیجه یک هفته کار شبانه روزی خواهران بود.

وقتی کاروان را به جبهه بردیم، موقع برگشت مسئول کاروان آمد پیش من و گفت: «خانم سرکوچکی، تعداد زیادی از رزمندگان که خواستند به مرخصی بروند با دیدن کاروان فعالیت شما، منصرف شده و ضمن پاره کردن برگه های مرخصی خود، گفتند که خواهران این طور زحمت بکشند و ما به مرخصی برویم؟».

راوی: «مریم سرکوچکی» (رامهرمز)




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید پرویز عبدی پور

بعد از شهادت پرویز، من فقط یک بار خواب او را دیدم. در خواب دیدم که در خیابانی دارم قدم می زنم و ناگهان در چاهی افتادم. بعد از چند لحظه به بالای چاه رسید، دستش را دراز کرد و مرا از چاه بیرون آورد.

فردای آن روز یک اتفاق بدی افتاد که واقعاً فقط خدا کمکم کرد که جان سالم به در بردم. پرویز همیشه در عزاداریها و مراسم سینه زنی پیش قدم بود. زمانی هم که سرباز بود و برای او پول می دادیم، پولهایش را جمع می کرد و در ماه محرم خرج می کرد.

در این مدت کمی که در جبهه بود، خیلی با شجاعت کار می کرد. شبی هنگام خواب که من روی زمین خوابیده بودم، پرویز بعد از چند دقیقه مرا صدا زد و گفت: «من این تشک را پیدا کرده ام، بیا روی این بخواب». من هم آن را برداشتم و  گوشه ای پهن کردم، ولی او گفت: «شما این طرف اتاق بخواب، تا من آن طرف بخوابم»، و من هم قبول کردم. خودش هم روی زمین خوابید، دو دقیقه طول نکشید که ناگهان تمام آجرهای سقف ریخت روی سرش، من او را بلند کردم، پیشانی اش شکست و بخیه خورد.

در آن زمان کسی جرات نداشت که وارد گمرک خرمشهر شود، چون درست در دید عراقی ها بود. تمام تویوتاهای دوکابین، آن جا صف داده بودند و کلیدشان هم توی ماشینها بود. یک شب ایشان به آنجا رفت و 5 ‏تویوتا را بیرون آورد. او در مدت کمی که در جبهه بود خیلی کارهای بزرگی را انجام داد.  کارهای که هیچ کسی جرات انجام آنها را نداشت، زیرا مطمئن بودند که جان سالم به در نمی برند.

راوی: «برادر شهید پرویز عبدی پور»




نوع مطلب : خواب شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 27 آبان 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
«ماریا گراتزیا ریوندینو» اهل فوجیا اهل کشور ایتالیا است که در رشته ادبیات ایتالیایی فارغ ‌التحصیل شده است. پدرش آشپز و صاحب یک رستوران بود که به همراه مادر در رستوران کار می‌کردند. ماریا دختر کنجکاو و پرسشگری بود که درباره دین مسیحیت و مراسم مختلف آن سؤالات زیادی در ذهن داشت برای همین هم بعد از مطالعه و شناخت از جامعیت اسلام به آن گروید و بعد از تشرف به دین اسلام با ازدواج با یک مرد تونسی که او نیز یک مستبصر است مسیر زندگی برایش سهل‌تر گشت.

ماریا گراتزیا ریوندینو

قبل از تشرف به اسلام چقدر پایبند به مسیحیت بودید؟

من در خانواده‌ای مقید به مسیحیت بزرگ شدم. در طول کودکی و نوجوانی همیشه به کلیسا می‌رفتیم و تعالیم مسیحیت را کامل دنبال می‌کردیم، ولی با این وجود همیشه سؤالاتی برایم بود و احساس می‌کردم نظام کلیسا و خیلی از تعالیم و مراسمی که به من یاد داده می‌شود، مانند مراسم عشای ربانی و اعتراف گناهان منشأ الهی ندارند و به دیده تردید آنها را نگاه می‌کردم.

چطور با اسلام آشنا شدید؟

از سن ۱۸، ۱۹ سالگی بعد از ورود به دانشگاه دیدم بازتر شد و با دیدگاه‌های متفاوتی آشنا شدم، بنابراین تصمیم گرفتم دنبال پیام واقعی خداوند به بشریت بگردم. در دانشگاه اول با چند مسلمان سنی افراطی آشنا شدم، آن موقع نمی‌دانستم وهابی هستند، ولی از همان اول احساس بدی نسبت به آنها پیدا کردم. برخورد خشن و ناخوشایندی داشتند. بعد از مدتی با چند زن مسلمان ایرانی و لبنانی آشنا شدم که بعداً فهمیدم شیعه بودند. از اولین باری که آنها را دیدم به سمتشان جذب شدم، در عین حالی که آنها پوشیده بودند، به نظرم می‌آمد که زیبا هستند و چهره‌هایشان نورانی است. سعی کردم به آنها نزدیک و با آنها دوست شوم. بسیار کنجکاو بودم و از آنها در مورد دینشان سؤال می‌کردم، آنها هم دین اسلام را برایم توضیح می‌دادند. هر چه بیشتر با این دین و اصول و قوانین آن آشنا می‌شدم، بیشتر عطش دانستن داشتم و به سمت آن جذب می‌شدم.

چه کتاب‌هایی مطالعه می‌کردید؟

از دوستان شیعه‌ام خواستم تا من را با مسلمانهای ایتالیایی آشنا کنند تا بتوانم کتابهایی که درباره اسلام و تشیع به زبان خودم وجود دارد را مطالعه کنم. آنها من را به یک زن و شوهر معرفی کردند. به خانه‌شان رفتم. کتابهایی که درباره دین اسلام به ایتالیایی ترجمه شده بود و در دسترس داشتند را به من دادند تا بخوانم و از اسلام حرفهای زیادی زدند. بعد از تقریباً یک سال مطالعه و تحقیق، در سال ۱۹۹۱، در شهر رم مقابل یک روحانی ایرانی شهادتین را گفتم و رسماً دین خود را از مسیحیت به اسلام تغییر دادم.

برخورد خانواده از تغییر دین شما چه بود؟

آنها خیلی مخالف تصمیم من بودند، هم به خاطر بی‌اطلاعی از اسلام و هم به خاطر بدبینی‌ای که نسبت به دین اسلام در بین مردم ایتالیا وجود دارد و البته رسانه‌ها هم در این نگاه منفی بی‌تأثیر نیستند، رابطه‌مان را حفظ کردیم ولی احساسشان در مورد دین اسلام خیلی تغییر نکرده است.

همسرتان هم اهل سنت بود که شیعه شد، درست است؟

بله همسرم اهل تونس است که توسط یک خانواده ایتالیایی به من معرفی شد و بعد از آشنایی ازدواج کردیم. قبلاً سنی‌ مذهب بود که در زمان دانشگاه با مذهب تشیع آشنا شد. او هم از طریق شیعیان دیگر و مطالعه کتابهایی در این مورد، شیعه شد.

بهترین و بدترین خاطره‌ای که از زمان مسلمان شدنتان دارید چه بوده؟

یک خاطره خیلی شیرین از بعد از مسلمان شدن دارم و آن مربوط است به اولین باری که دعای کمیل را شنیدم. این دعا بسیار تأثیرگذار بود. تا آن زمان چنین چیز‌هایی نشنیده بودم. آن شب خیلی گریه کردم. بدترین خاطراتی هم که دارم مربوط می‌شود به توهینها و فحش‌هایی که در کشورم به خاطر مسلمان بودن و حجابی که بر سر داشتم در کوچه و خیابان به من می‌دادند، ناراحت کننده بود.

چند وقت است به ایران آمده‌اید؟

مدت شش سال می‌شود که به ایران مهاجرت کرده‌ایم البته هنوز فرصت نشده تا همه ایران را ببینم، اما به شهر‌های مشهد، تبریز، ارومیه، اصفهان، تهران، یزد و قم رفتم. بسیار زیبا و دیدنی هستند.

با کدام یک از اهل بیت (علیهم السلام) بیشتر انس دارید؟

همه امامان معصوم را دوست دارم، اما بیشتر با امام علی (علیه السلام) مأنوس هستم، چون احساس می‌کنم ایشان نماد ایمان همراه با شجاعت و استقامت هستند.

«رهیافته»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 26 آبان 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

بسیج خواهران اهواز از ابتدای شروع جنگ تا پایان خرداد سال 1361 به عنوان منطقه جنگی محسوب می شد و تقریباً خالی از سکنه بود. برادران کارهای اجرائی شهر را به خواهران محول کرده و خودشان راهی خط مقدم شده بودند. ابتدا فعالیتهای خواهران بسیار گسترده بود و بخشی از آن شامل کارهای پشتیبانی از جبهه و جنگ بود.

یکی از کارهای مهم ما در آن ایام تقسیم آذوقه بین مهاجرین جنگی بود. آن زمان به دلیل این که دشمن تا دروازه های شهر جلو آمده بود، مواد غذائی کم بود و هنوز حضوری فعال وجود نداشت تا این کار را به عهده بگیرد بنابراین این کار به بسیج خواهران محول شد.

بسیج خواهران

از دیگر کارهای ما اعزام نیروهای امدادگر به بیمارستان بود. بچه ها در مواقع عملیات به صورت شبانه روزی در بیمارستانها کار می کردند و امور امدادی و تدارکاتی و حتی ثبت نام مجروحین را به عهده داشتند. سرکشی به خانواده های شهدا هم برایمان از اهمیت فوق العاده ای برخوردار بود.

بیرون کشیدن اجسادی که زیر حملات موشکی و بمباران دشمن زیرآوار می ماندند از دیگر کارهای خواهران بسیجی بود.

من شخصا، در کفن کردن خواهران شهید مشارکت داشتم. یادم می آید در سال 1362 که عراق پنج نقطه از شهر را بمباران کرد و شهر وضعیتی کاملاً بحرانی گرفته بود، به ما گفتند که تعدادی زیادی از خواهران به شهادت رسیده اند و کسی برای غسل دادن آنها نیست، برای این کار ما خواهران بسیجی با هم دیگر به غسل خانه رفتیم، بوی تعفن اجساد فضا را گرفته بود و صحنه های رقت انگیز امان را از ما گرفته بود. یکی از بدترین صحنه ها ترکشی بود که شکم خواهری را که حامله بود را شکافته بود و فرزندش کاملاً مشخص بود. خواهر دیگری که تکه تکه شده بود و ما نمی دانستیم چه طور او را بلند کنیم.

راوی: «خواهر رضائی» (اهواز)




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4