خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شهید صادق پورسقایی




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




امام زمان (عج)

چه باشم و چه نباشم، بهار در راه است / بهار، هم نفس ذوالفقار در راه است

نگاه منتظران، عاشقانه می خواند / كه آفتاب شب انتظار، در راه است

به جاده های كسالت، به جاده های تهی / خبر دهید كه آن تك سوار در راه است

كسی كه با نفس آفتابی اش دارد / سر شكستن شب های تار، در راه است

كدام جمعه، ندانسته ام، ولی پیداست / كه آن ودیعه پروردگار در راه است

دلم خوش است میان شكنجه ی پاییز / چه باشم و چه نباشم، بهار در راه است

«محمود سنجری»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پایتخت حضرت مهدی (عج) پس از ظهور کجاست؟

یکى از انگاره‌هاى مطرح در روایات، درباره حکومت جهانى حضرت مهدى (عج) انتخاب شهر کوفه به ‏عنوان پایتخت و مسجد کوفه براى استقرار دستگاه‌هاى مدیریت مرکزی حکومت اسلامی است. این امر نشانگر اهمیّت بحث «حکومت» و «اداره جهان» از یک مکان واحد (کوفه) به دست امام زمان (عج) است. البته آن‌ حضرت هدایت، نظارت و مدیریت جهان را در دست دارد و بیشتر امور، در دست حاکمان و زمامداران منصوب از سوى آن‌ حضرت است و آنان حدودى در کارهاى خود استقلال عمل دارند.


مسجد کوفه

در این زمان کوفه از مرتبت و جایگاه ویژه‌اى برخوردار شده و اهمیت و ارزش جهانى و بین‌المللى پیدا می‌کند. شیخ مفید در این‌ باره می‌گوید: «در احادیث آمده که امام مهدی (عج) از مکه به سوی کوفه حرکت می‌کند و در نجف فرود می‌آید آن ‌گاه لشکرهاى خود را از آن‌ جا به شهرها و ممالک پراکنده می‌سازد».

درباره پایتخت بودن کوفه بعد از ظهور امام مهدی (عج)، روایات مختلفى بیان شده که تنها به ذکر بعضى از آنها بسنده می‌شود:

1. امام باقر (علیه السلام) فرمود: «گویا حضرت قائم (عج) را می‌نگرم که از مکه به همراهى پنج هزار فرشته در حالی که جبرئیل در سمت راست و میکائیل سمت چپ و مؤمنان پیش رویش هستند به نجف کوفه آمده و لشکر به شهرها می‌فرستد».

2. امام باقر (علیه السلام) پس از نام بردن «مهدى»، فرمود: «[آن‌ حضرت] وارد کوفه می‌شود و در آن ‌جا سه پرچم برافراشته می‌شود، و [با آمدن آن‌ حضرت] پرچم‌ها از میان می‌رود و حضرت در کوفه داخل می‌شود و بر بالای منبر خطبه می‌خواند».

3. مفضّل از امام باقر (علیه السلام) پرسید که اى مولاى من، خانه حضرت مهدى و محلّ اجتماع مؤمنان کجا خواهد بود؟ امام (علیه السلام) فرمود: «پایتخت آن‌ حضرت شهر کوفه، مجلس دیوان و حکمش مسجد کوفه، محّل جمع بیت المال و قسمت غنیمت‌ها مسجد سهله و جایگاه خلوتش نجف اشرف خواهد بود».

«اسلام کوئست»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 29 آذر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حمید پریش




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 29 آذر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عباس کبگانی

تازه من از مکه آمده بودم که بهم گفت: «شناسنامه من کجاست؟». هر چه به او گفتم: «هنوز زود است بروی»، قبول نکرد و گفت: «من می خواهم بروم». من که خودم خیلی دلم می خواست برود، اما بیشتر به خاطر پدرش که مریض بود نگران بودم. گفتم: «عباس، من افتخار می کنم که تو بروی». وقتی دید که من هم راضی هستم مدرسه را ترک کرد و رفت، ولی به پدرش نگفت.

ساعت 2 ‏بعد از ظهر شد، پدرش پرسید: «چرا هنوز عباس نیامده؟». گفتم: «نمی دانم؟ امروز هم صبح زود رفت».

ساعت 3 ‏بعد از ظهر رفتم مدرسه، مستخدم مدرسه گفت: «ساعت 6 ‏رفتند شیراز». آمدم ‏به پدرش گفتم، او هم فوراً رفت دنبالش، پدرش گفت: «دیدم که عباس لباس نظامی پوشیده بود و می خواستند حرکت کنند».

روز بعد عباس آمد و گفت: «پدر، به خاطر تو هم که شده برگشتم ولی اجازه بده که بروم». پدرش به او گفت: «خوب برو». او با خوشحالی رفت، موقعی که رفت خرمشهر آزاد شد. 3 ‏ماه بعد از دوره آموزشی آمد و گفت: «من رفتم و خرمشهر را آزاد کردم».‏ ‏

راوی: «مادر شهید عباس کبگانی»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، عشق شهیدان به وطن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید پرویز پورحمزه




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 28 آذر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

پس از یک ماه بستری بودن در بیمارستان زبیر بصره، همراه دوازده نفر از اسرای زخمی به پادگان الرشید بغداد منتقل شدیم. با وجود زخمها و شکستگیهایی که توان راه رفتن را از ما گرفته بود، بعثیها با خشونت و بی رحمی ما را از اتوبوس پیاده کردند و در حیاط پادگان روی زمین گذاشتند و گفتند: «باید خودتان را به طرف اتاق بکشید، ما نمی توانیم شما را بلند کنیم».

مرحوم علی اکبر ابوترابی

هر چه به آنها گفتیم که ما نمی توانیم تکان بخوریم، با ناسزاگویی و پرتاب آب دهان جوابمان را دادند. در همین حال یک خودرو وارد اردوگاه شد و در کنار ما توقف کرد. مرد لاغر اندامی که لباس بلند عربی به تن داشت، از خودرو پیاده شد و به سوی ما آمد. به ما که رسید، سر و صورتمان را با مهر و عطوفت بوسید و دست به سرمان کشید و یکی یکی ما را بلند کرد و با زحمت بسیار همراه با لبخند به اتاق برد.

بعضی از بچه ها خونریزی داشتند. عطش همه را بی رمق کرده بود. همه درد داشتیم. عراقی ها حتی یک زیرانداز هم به ما ندادند. آنها با بی خیالی در اتاق را قفل کردند و رفتند. در آن دیار درد و غربت، تنها روزنه نوازش و محبت در چهره همین مرد لاغر اندام دیده می شد که قلب خسته ما را آرامش می بخشید. تنها وسیله او یک جانماز بود که زیر یکی از بچه ها که قطع نخاع بود، پهن کرد.

آن مرد پس از نیمه شب به نماز ایستاد، بعد از هر نماز دو رکعتی که می خواند، سری هم به مجروحان می زد و دوباره نماز بعدی را می خواند. به او گفتم: «آقا، شما کی هستی که این قدر به ما محبت می کنی؟». او در حالی که لبخند می زد، گفت: «من سید علی اکبر ابوترابی هستم»، و باز نمازش را ادامه داد.

راوی: «سید محمد تقی طباطبایی»




نوع مطلب : خاطرات آزادگان ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 9 )    1   2   3   4   5   6   7   ...