خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شهید دکتر چمران




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید حسین رئیسی




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید حسین احمدی

حسین در زمان جنگ حدود 10 روز مرخصی داشت که 7 ‏روز آن را به سفر مشهد اختصاص داد و در آنجا به زیارت امام رضا (علیه السلام) پرداخت. پس از بازگشت از مشهد بسیار خوشحال بود و بسیار تغییر کرده بود. حالات اخلاقی و درونی اش بسیار عجیب شده بود و او مدام می گفت: «مادر، خواب خوبی دیده ام». یکباره گفت که مصطفی شمسا (تازه شهید شده بود) در خواب دیده که وارد سنگرش شده و به حسین می گوید: ‏«حسین، بیا به سنگرم». ‏بعد دستش را گرفته و به سنگر خود برد بود. وقتی خوابش را برایم تعریف کرد، من هم در جوابش گفتم: «ان شاء الله خیر است». ایشان همان موقع خوابش را تعبیر کرده بود و می دانست که می خواهد شهید شود.

به محض برگشتن از مشهد در همان 2 روز باقی مانده از مرخصی با همه خداحافظی کرد، حتی نزد مرتضی یکی از برادرانی که در جبهه همسنگرش بود رفت و با او هم خداحافظی کرد و حدود ساعت یک شب بود که به خانه آمد. بهش گفتم: «بعد از این همه مدت به مرخصی آمدی ولی هیچ در خانه نبودی».

اول شهریور بود که حسین قصد رفتن به جبهه را داشت. با من خداحافظی کرد و گفت: «مادر من خودم می روم، نیاز به بدرقه کردن شما نیست». معمولاً حسین را تا بسیج همراهی می کردم ولی آن روز با ایشان نرفتم. این ایام مصادف با ماه محرم بود. در همان روزها بود که خبر قبولی ایشان و اخذ مدرک دیپلمش به گوش ما رسیده بود. وی گاهی اوقات در جبهه به درس خواندن مشغول بود و در ایام امتحانات به خانه بر می گشت و در امتحانات شرکت می کرد تا بالاخره دپیلم خود را گرفت.

در این چند روز که حسین ما را ترک کرده بود حال و روز خوبی نداشتم. گویا بهم الهام شده بود که اتفاقی برای ایشان خواهد افتاد. حتی چند تا از دوستان و آشنایان نیز از حال من با خبر شدند. در مسجد مشغول عزاداری بودم که پسر عموی حسین نزدم آمد و بهم گفت: «دوستانم به من خبر داده اند که امروز ماشین سپاه چند بار به ‏منزل شما آمده و درب خانه را زده ولی کسی خانه نبوده است، مگر خبری هست؟ اتفاقی برای حسین افتاده؟».

آن شب وقتی همسرم از ماموریت برگشت موضوع را با وی در میان گذاشتم. فردای آن روز پسر عموی حسین با ماشین سپاه به خانه ما آمد و پس از احوالپرسی بهم گفت: ‏«عمو از مأموریت برنگشته؟». گفتم: «‏چرا دیشب برگشته». ‏او عمویش را صدا زد و گفت: ‏«عمو بیا برویم شاید خبری از حسین به دست آوردیم. چند نفر از بچه ها بهم گفته اند که حسین زخمی شده است». ‏

آن روز آنها  به بسیج رفتند. بعد از نیم ساعت همسرم به منزل برگشت و من از او خواستم جریان را برایم تعریف کند و بگوید که چه بر سر پسرم آمده است. او هر بار موضوع را عوض می کرد. پس از اصرار و خواهش فراوان، شروع به حرف زدن کرد و پس از کمی مقدمه چینی بهم گفت: «پسرم به شهادت رسیده است».

راوی: «مادر شهید حسین احمدی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 30 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید موسی دوراهکی




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 30 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری

آمنه آرمینا (آرمینا حاساگیچ) دانشجوی بوسنیایی ساکن قم تا ۱۷-۱۶سالگی یک دختر اروپایی بود که در خانواده ای زندگی می کرد که آنها ملزم به رعایت قوانین و شئونات اسلامی نبودند، اما وی تصمیم می گیرد با تلاش و کوشش و تحقیقات مستمر راه خود را در شناخت حقیقت پیدا کند.

آمنه آرمینا (آرمینا حاساگیچ) دانشجوی بوسنیایی

ابتدا خود را معرفی بفرمایید و در خصوص نحوه مسلمان شدن و آشنایی با دین مبین اسلام توضیح بفرمایید.

من آرمینا حاساگیچ، اهل کشور بوسنی و هرزگوین هستم. حدود 8 سال پیش به ایران آمدم به قصد تحصیل و سپس در اواخر دوره کارشناسی ازدواج کردم. در حال حاضر مشغول به تحصیل در سطح کارشناسی ارشد هستم. در شهر کوچک زنیتسا در بوسنی به دنیا آمدم، کشوری که 50 در صد آن را مسلمانان اهل تسنن تشکیل می دهند. خانواده خودم در دوره کمونیسم بزرگ شده بودند و گرچه مذهب آنها اسلام بود، آنها اطلاعات کمی درباره اسلام داشتند و به رعایت قوانین و شئونات آن مانند حجاب یا نماز ملتزم نبودند. من در دوره دبیرستان با مذهب تشیع اولین برخورد را داشتم. با مبلغین ایرانی که در آنجا مدرسه داشتند آشنا شدم. من نیز از دانش آموزان آن مدرسه بودم، ولی احساس نمی کردم که مذهب شیعه مذهب درستی باشد که این احساس به خاطر عدم اطلاعات و پیشداوریهایی بود که درباره تشیع در آنجا وجود داشت. من از هفده سالگی تصمیم گرفتم که بیشتر درباره دین مطالعه کنم و مسیر درست زندگی را پیدا کنم و همیشه به خدا اعتقاد داشتم ولی مسیر صحیح رسیدن به آن را مطمئن نبودم.

در هفده سالگی با تاثیر اسلام آوردن یک بانوی آمریکایی محجبه شدم.

با شنیدن داستان یک خانم آمریکایی که مسلمان و محجبه شد، من نیز احساس کردم که باید در مسیر خدای بزرگی که همه نعمتها را به ما داده، کاری انجام دهم و در هفده سالگی با حجاب شدم. با مطالعات بیشتر درباره دین، متوجه شدم که اسلام فرقه ها و مذاهب زیادی داره که موجب سردرگمی من شد. من خیلی دوست داشتم بفهمم دقیقا کدام یکی از این مذاهب حق است و می تواند برای زندگی راه درست تری ارائه دهد. با اتمام دوره دبیرستان وارد دانشگاه سارایوو شدم. من چون هم کنجکاو بودم و هم دوست داشتم سوالاتی که درباره دین برایم پیش آمد پاسخ بدم، این پیشنهاد را قبول کردم. من درسهای حوزوی را هم خواندم و چند سال اول اقامت من در ایران فقط تحقیق و جستجو و مباحثه بود. خیلی دلم می خواست تشیع را خوب بفهمم و بعد بپذیرم. تلاش می کردم شبهه هایی که داشتم را مطرح کنم و از اساتید شیعه و سنی در بوسنی جواب بگیرم. خیلی نگران بودم که نکنه من نتوانم راه درست زندگی را تشخیص بدم. این نگرانی گاهی تبدیل به گریه یا حتی بی خوابی می شد. سرانجام بعد از مطالعات گسترده خود را پیرو مکتب اهل بیت (علیهم السلام) دانستم.

در حال حاضر جمعیت مسلمانان و شیعیان بوسنی چه تعداد هست و آیا مسلمانان به راحتی می توانند در این کشور با رعایت حجاب و شوونات اسلامی و عمل به دیگر مناسک اسلامی زندگی کنند؟

کل کشور بوسنی جمعیت حدود 4 میلیون نفری دارد که 51 درصد آن مسلمانان هستند. آماری از تعداد شیعیان آنجا در دسترس نیست و تعدادشان خیلی اندک است، البته بسیاری از آنها شیعه گری خود را اعلام نمی کنند. بلکه در اکثر موارد و حوزه ها، رعایت شئونات اسلامی بلامانع است، اما سختی هایی هم دارد. مثلا پیدا کردن غذا و شیرینیجات حلال، فضای ورزشی مناسب بانوان مسلمان، اختلاط زن و مرد در وسایل نقلیه عمومی، اداره ها، دست دادن با خانمها شاید مسائل کوچکی به نظر برسند ولی برای کسی که بخواهد دین خود را حفظ کند می تواند خیلی آزار دهنده باشد. البته بوسنی باز از این لحاظ از کشورهای دیگر اروپایی بهتر و فضای مناسبتری دارد. به هر حال تعداد زیادی از شهروندان آن مسلمان هستند.

به نظرشما برای نهادینه کردن فرهنگ حجاب اسلامی در جامعه چه راهکارهایی را مطلوب می دانید؟

حجاب باید در خانواده تفسیر و توضیح داده شود و تجربه خوب و مثبت از آن برای فرزندان دختر و حتی پسر باید نشان داده شود. غیر از آن، همه نهادهای فرهنگ ساز از جمله رسانه و مدرسه باید در آن هماهنگ باشند و یکی کار دیگری را خنثی نکند. ریشه اعتقادی و ارزشی حجاب باید تقویت شود و این تنها راهکار عمیق برای در امان ماندن از هجوم تبلیغاتی و ضد ارزشی غربی است زیرا در عصری قرار داریم که همگان در معرض انواع پیام های تبلیغاتی مستقیم و غیر مستقیم در این خصوص هستیم. مفاهیمی مانند آزادی، انتخاب شخصی، مد، زیبایی، عفت و پاکدامنی باید درک شوند و در فضاهای تربیتی آموزشی و رسانه ای گنجانده شوند و فعالیتهای دیگر که به شاخه های بحث بر می گردد و در همان سطح شاخه می ماند، البته در جای خودش لازم است، ولی به ریشه نیز باید توجه شود.

«رهیافته»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 29 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید قاسم دوراهکی




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 29 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین احمدی

حسین بعنوان فرزند اول ما از همان دوران کودکی بسیار عاقل و فهمیده بود. وقتی ما اندک پولی برای  خرجش به او می دادیم با قناعت، مقدار بیشتر آن را به ما بر می گرداند و این گونه از همان دوران کودکی به سادگی و قناعت روی آورد.

او در سن 9 سالگی قرآن را ختم کرد و در همین زمان نیز شروع به خواندن نماز کرد. 12 ‏سال بیشتر نداشت که روزه گرفت و هیچ گاه نماز و روزه اش را ترک نمی کرد، حتی در سال 1365 ‏که ایشان 25 ‏روز از ماه رمضان را در جبهه ها حضور داشتند و نتوانستند روزه بگیرند، بسیار غمگین و محزون بودند و به من می گفتند که پس از بازگشت از جبهه با هم روزه می گیریم که متاسفانه دیگر بازنگشت. همان سال حسین یک سکه طلا از بانک جایزه گرفت که ما آن را به شخصی دادیم و گفتیم این 25 روز را برای پسرم روزه بگیرد تا روح او ایشان آرام گردد.

‏‏حسین از همان دوران نوجوانی به مسجد می رفت و دوستان خود را نیز تشویق به این امر می کرد و به اتفاق آنان در مسجد حضور می یافت.

ایشان تا سال سوم راهنمایی به تحصیل ادامه داد و با شروع انقلاب به خاطر شرکت کردن در فعالیتهای انقلابی، درس و مدرسه را رها کرد. ‏در آن هنگام 14 ساله بود و به مبارزه علیه رژیم شاه می پرداخت. آنها با ساختن سنگر و فراهم کردن وسایل و امکانات لازم، خود را برای مبارزه آماده می کردند و با کمک دوستان و یاران خود به تظاهرات و مبارزه ادامه می دادند تا بالاخره به لطف خدا مبارزات آنان در سال 1357 به ثمر نشست و انقلاب اسلامی به پیروزی رسید.

در سال 1359 ‏با آغاز جنگ تحمیلی، فوراً حسین با پدرش به جبهه های جنگ اعزام و مسئول حفاظت از خاک این ملت و مردم شدند. در این میان من که تقریباً تنها بودم شبها سختی را گذراندم و هر شب برای رزمندگان اسلام به خصوص پسر و همسرم و برای پیروزی آنها دعا می کردم. با وجود اینکه تنها بودم اما اصلاً ناراحت نبودم که چرا همسرم و پسرم در جبهه نبرد حضور دارند، چون می دانستم که این یک وظیفه شرعی و بنا به دستور امام (ره) است و مردان غیور ما باید از خاک ایران اسلامی حفاظت کنند.

حسین و همسرم مدام در جبهه های جنگ مبارزه می کردند و کمتر به مرخصی می آمدند. حتی زمانی که به خانه می آمدند پس از دو یا سه روز بر می گشتند. حسین هر وقت به مرخصی می آمد با من در مورد شهادت حرف می زد و کسی را شهید فرض می کرد که هیچ آثاری از او باقی نمانده باشد و در آخر نیز همان شد که می گفت، حتی پیکر مطهر حسین پس از 10 سال که جنگ پایان یافته بود، به دست ما رسید.

راوی: «مادر شهید حسین احمدی»




نوع مطلب : امام خمینی و شهیدان، عشق شهیدان به وطن، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 13 )    1   2   3   4   5   6   7   ...