خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شهید مصطفی سراجی




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 31 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل غریبی

اسماعیل نقل می کرد: «در جبهه یکی از همرزمانم اهل طلحه پشت کوه و سید بود. در عملیات فتح المبین آن بزرگوار بهم گفت که به وی الهام شده تا چند ساعت دیگر شهید می شود و از من خواست که وقتی شهید شد بالای سرش بیایم و صورتش را ببوسم. درست ساعت یک همان روز خبر شهادت سید را برایم آوردند. وقتی بالای سرش رفتم آن قدر آشفته بودم که یادم رفته بود او قبل از شهادتش چه چیزی از من خواسته است. فقط نگاهش کردم و می خواستم برگردم که گویا کسی دست و پاپم را گرفته بود و یک دفعه یادم آمد که باید او را ببوسم. او را بوسیدم و با آن بزرگوار وداع کردم».

‏اسماعیل چهار دفعه به جبهه رفت و سرانجام در عملیات کربلای چهار به شهادت رسید. روزی که برای آخرین بار می خواست به جبهه برود با همه خداحافظی کرد و از همه حلالیت طلبید. بعد از یک ماه که از رفتنش می گذشت به ما تلفن کرد و چون همان سال سیل آمده بود احوال ما را پرسید.

او برای کاشت غله سه روز مرخصی گرفت و به روستایمان رفت و سه من غله برایمان کاشت و به جبهه برگشت. در آنجا با همه خداحافظی کرده و گفته بود که من دیگر از جبهه بر نمی گردم، چون خواب دیده ام که حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) مرا به نزد خود دعوت کرده است. آن طوری که برای من تعریف کرد، گویا خواب دیده بود که حضرت فاطمه (سلام الله علیها) سفره ای پهن کرده و امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) کنار سفره نشسته بودند. حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) به او که کمی با آنها فاصله داشته است می گوید بفرمایید و همان موقع اسماعیل از خواب بیدار می شود.

اسماعیل به اتفاق برادرش، هر دو برای شرکت در عملیات کربلای چهار داوطلب شده بودند ولی اسماعیل به برادرش گفت که تو نمی خواهد بروی، من می روم و در همین عملیات بود که در جزیره «ام الرصاص» ‏به شهادت رسید. ‏پس از اتمام عملیات در ابتدا به ما گفتند که ممکن است اسماعیل اسیر ‏شده باشد چون جسدش پیدا نشده است.

وقتی آزاده ها برگشتند از دو نفر که در عملیات همراه اسماعیل بودند به نام آقایان گزمه و حسن شمشیری سئوال کردیم که آیا او را ندیده اید؟ شمشیری گفت که صدایش را شنیده است که ‏می گفته آتش گرفتم ولی به علت اینکه خودش هم زخمی بوده، یکباره بیهوش می شود و دیگر متوجه نمی شود که بر سر اسماعیل چه بلایی ‏آمده است.

‏بالاخره پس از دوازده سال، جسد همسرم را پیدا کردند و به ما تحویل دادند. آن موقع بود که باور کردیم او به دیار باقی پیوسته است. ‏در طول این دوازده سال انتظار، ما از همه آزاده ها که در عملیات کربلای 4 ‏بودند سراغ اسماعیل را گرفتیم ولی هیچکدام خبری از او نداشتند. با اینکه خیلی انتظار کشیدیم ولی ناامید نشدیم.

در طول دورانی که همسرم مفقود شده بود یکبار به زیارت کربلا رفتم و در آنجا امام حسین (علیه السلام) خواستم که وقتی برگشتم نشانه ای از شوهرم پیدا شود. وقتی از کر‏بلا برگشتم، سه یا چهار روز بعد بود که به ما خبر دادند جسد شهید اسماعیل غریبی را آورده اند. وقتی برای شناسایی جسد رفتیم به غیر از مشتی استخوان از او چیزی نمانده بود. ولی وقتی پلاک و لباس گرمکنش را دیدم مطمئن شدم که دیگر او را نمی بینم.

راوی: «همسر شهید اسماعیل غریبی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید سید محمد حسن سعادت




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 30 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری

«تانیا پولینگ»، در یک خانواده مسیحی متولد شده است و از اهالی هامبورک است.  برداشت وی از دین اسلام بسیار جالب و شنیدنی است. همچنین او علت سرزندگی اش را آشنایی با اسلام می داند.

او در پاسخ به این سوال که شرح حال خود را باز گو کند چنین می گوید:

من در خانواده ای تقریباً مرفه زندگی می کردم و در واقع به ظاهر همه چیز داشتم. دوستان زیادی داشتم و همیشه پس از کار با آنها به گردش و تفریح می رفتم. اگر چه در جمع بودم اما همیشه احساس سرگردانی و پوچی داشتم و در عین خوشی در دل به دنبال چیزی می گشتم. بیش از هر چیز از اینکه نمی دانستم این احساس چیست و به دنبال چیستم، مضطرب بودم. یکی از روزها که با دوستانم در مرکز خرید شهر هامبورگ مشغول گشتن بودیم، ناگهان به یک زن مسلمان محجبه برخورد کردم. با غرور خاصی شروع به مسخره کردن او کردیم و من به او گفتم: «این چه قیافه ای است که برای خودت درست کرده ای؟»، برخلاف انتظار من که فکر می کردم او را خرد کرده ام، بلافاصله جواب داد: «این چه وضعیت برهنگی است که تو برای خودت درست کرده ای».

تانیا پولینگ

گفتگویی غافلگیرکننده بین ما در گرفت و آن خانم مسلمان نه تنها از خود هیچ ضعفی نشان نداد بلکه تمام مدت نیز سعی کرد تا به من بفهماند که حفظ حیا و پوشش نشانه سلامت روح و روان است و بر عکس برهنگی نشانی از بیماری و عدم سلامتی روح است. طبیعتاً در آن وضعیت همه حرفهای او را رد کردم و هر کدام از ما به راه خود ادامه داد. اما این برخورد مرا شدیداً به فکر فرو برده بود و روزها به شخصیت محکم و پر صلابت آن زن محجبه فکر می کردم. همین فکر حس کنجکاوی مرا برانگیخت و بالاخره یک روز از روی کنجکاوی به مسجد امام علی (علیه السلام) در هامبورگ رفتم.

حضور ملیتهای مختلف حتی آلمانی مسلمان بسیار برایم جالب بود و بهت زده اعمال آنان را زیر نظر گرفته بودم. آن روز با عده ای نیز صحبت کردم و خصوصاً که متوجه شدم، دین اسلام فقط مخصوص شرقیها نیست و اروپاییهای زیادی نیز به این دین مشرف شده اند. از سوی دیگر روابط عاطفی آنان خیلی مرا مجذوب خود کرده بود. احساس می کردم همه با هم هستند و کسی احساس تنهایی ندارد، اگر چه در اقلیت هستند. مقایسه می کردم با زندگی خودم و می دیدم ما اگر چه در جمع هستیم، در کنار یکدیگر زندگی می کنیم، دوست و رفیق و آشنا زیاد داریم، بعضاً با خانواده نیز زندگی می کنیم، اما در واقع هر کسی برای خودش زندگی می کند. نمی دانم شاید بهتر است بگویم ما حتی برای خود نیز نبودیم، از آنجایی که هیچ کس حتی به خودش نیز فکر نمی کرد و فکر نمی کرد برای چه در دنیا آمده است، یا برای چی زندگی می کند، آخر خط چیست؟ من این حالت را در مسلمانان ندیدم. آنها سرگردان نبودند و می دانستند برای چه زندگی می کنند. از هر که سؤالی می کردم، جوابی داشت و همه جوابها تقریباً یکی بود. آنها انسان را در مقابل همه چیز مسؤول می دانستند. در حالی که من یاد گرفته بودم، انسان فقط در برابر خودش مسؤول است.

فرد هنگامی که در جمع مطرح می شد، دیگر معنایی نداشت و من بر عکس از فرد و حقوق فرد شنیده بودم. اینجا بود که دریافتم اینها با هم هستند چون قلبهایشان برای یک چیز می تپد. ارتباط من بدین صورت با مسجد هامبورگ به طور مداوم ادامه یافت و در این رفت و آمدها با برخی از مسلمانان، خصوصاً ایرانیها ارتباطم بیشتر شد. استدلالهای آنان را کاملاً قبول داشتم و این گفتگوها و رفت و آمدها تا بدانجا پیش رفت که بالاخره احساس کردم من هم «یک مسلمان هستم» و بدین ترتیب شهادتین را به جا آوردم.

اگر بخواهید در یکی دو جمله بیشترین عامل مؤثر در مسلمان شدن خود را ترسیم کنید ، کدام عامل را اصلی می بینید؟

رابطه معنوی مسلمانان با خدا، صمیمیت بین آنان، هدفمندی و منصب دینی آنان از جمله نکاتی بودند که مرا مجذوب کرده و به سمت اسلام کشیدند.

«رهیافته»




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید غلامعلی ستوده




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید اسماعیل غریبی

بعد از انقلاب وقتی می خواستند جایگاه نماز جمعه بوشهر را بسازند، اسماعیل در پایه سازی آنجا به آنها کمک کرد و هیچ حقوقی نیز از آنها نگرفت.

او با شهید عاشوری رابطه نزدیک و به خانه آنها رفت و آمد داشت. در زمان انقلاب، یک روز که پسر بزرگم به نانوایی رفته بود وقتی به خانه برگشت به ما گفت که صدای تیر شنیده است و دوستانش گفته اند که آقای عاشوری شهید شده است. آن روز اسماعیل به محض شنیدن این خبر به خانه یکی از دوستانش که در تنگستان بود، رفت و از آنها تفنگ گرفت و به خانه یکی از همسایه ها که در آن زمان تلفن داشتند رفت و به خانه برادر شهید عاشوری زنگ زد و از او جریان را پرسید. برادر شهید گفته بود که حال برادرم خوب است ولی دو یا سه روز بعد اعلام کردند که آقای عاشوری شهید شده است.

اوایل جنگ بود که برای گذراندن دوران آموزش به کازرون رفت و پس از ‏آن به سوی جبهه های نبرد شتافت. اسماعیل در عملیات فتح المبین شرکت داشت. بعد از دو ماه که به خانه آمد برای من از خاطرات جبهه و جنگ تعریف می کرد.

یادم هست که یک بار بهم گفت: «شب خودم به تنهایی جلو می رفتم تا اینکه به مقر عراقیها رسیدم و متوجه شدم که آنها در سنگر نوار موسیقی گذاشته اند و می رقصند. وقتی برگشتم به فرمانده گفتم که من تا نزدیکی مقر دشمن رفتم ولی فرمانده بهم گفت که نباید چنین کاری می کردی و بدون اجازه به تنهایی آن قدر جلو می رفتی. ولی شب بعد با چند تا از رزمندگان دیگر به همان جا رفتیم و در آنجا عملیاتی صورت گرفت که به خاطر آشنایی با آن منطقه، پیروز شدیم».

‏او از خاطرات جبهه تعریف می کرد و می گفت: «در یکی از عملیاتها ما می دیدیم که همین طور همرزمانمان در اطراف سنگرها تیر می خورند و شهید می شوند ولی نمی دانستیم که از کدام طرف تیراندازی می شود. وقتی خوب دقت کردم دیدم یک عراقی بالای درختی نشسته ‏و تیراندازی می کند. من آهسته آهسته و به صورتی که متوجه نشود تا زیر درخت رفتم و تفنگم را زیر پایش گرفتم تا مجبور شود که از درخت پایین بیاید. هنگامی که او را اسیر کردم، ساعت، کاپشن و رادیوی خودش را ‏بهم داد تا از تحویل دادن او منصرف شوم اما من اعتنایی نکردم و او را به مسئولین تحویل دادم».

راوی: «همسر شهید اسماعیل غریبی»




نوع مطلب : عشق شهیدان به وطن، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید غلامرضا سیاه منصوری




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...