خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User

تا چند روز اول در برزخ فکری بودم. سعی میکردم با مطالعه کتبی همچون «شبهای پیشاور»، «آنگاه که هدایت شدم»، «شیعه پاسخ میدهد» و... آرامش بگیرم. وقتی به آرامش درونی رسیدم، دیگر وقتش بود تا خانواده ام را از این حقیقت مطلع سازم تا تصمیم بگیرند.

حرم امام رضا (علیه السلام)

یک روز که عزم را برای گفتن حقیقت شیعه جذب کردم، به منزل آمدم همه بودند. تلویزیون را روشن کرده و شبکهای از اهل سنت که غالبا کارشناسان و مجریان افراطی در آن مقابل دوربین میرفتند را انتخاب کردم. این بار فردی به نام «ملازاده» در حال صحبت بود و فحشهای رکیک به شیعیان و نظام حاکم ایران میداد. پدرم سریعاً سر برگرداند و پرسید: «این چه شبکهای است؟». گفتم: «شبکه اهل سنت». گفت: «این کارشناس کیست؟». پاسخ دادم: «از علمای بزرگ اهل سنت». با تعجب به من رو کرد و گفت: این پیرو سنت است که اینگونه رهبر و مراجع ایران را به فحش و ناسزا بسته است؟». گفتم: «بله متاسفانه». سپس، قرآن و کتب شیعه و سنی را آوردم. همانند همان روحانی مستقر در حرم امام رضا (علیه السلام)، ولایت حضرت علی (علیه السلام) را بر اساس قرآن و کتب معتبر اهل سنت برایشان اثبات کردم. آنها نیز با دیدن حق و حقیقت، شهادتین را گفتند و شیعه شدند...

با فعالیت در این عرصه میخواستم از شیعه و تشیع بیشتر بدانم. الان بیش از ۴ سال است که لیاقت سربازی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه شریف) را پیدا کردهام.

حرم هر کدام از ائمه معصومین (علیهم السلام) که مشرف میشوم عرض میکنم: «حالا که مرا خریدید، به راحتی آزادم نکنید. اجازه دهید لذت نوکری کردن شما برایم مادام العمر باشد».

شکر خدا تاکنون هر چه طلب کردم، مرحمت فرمودند. از امام رضا (علیه السلام) کربلا خواستم، برات این سفر را امضا کردند و اربعین گذشته رهسپار سرزمین عشق شدم. در کربلا هم از اربابم حسین بن علی (علیه السلام) خواستم عقیدهام را نسبت به مذهب غنی تشیع افزایش دهد و یاریم دهد تا این ندای حق را به گوش همگان برسانم.

«ادیان نت»




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




عید غدیر خم مبارک باد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 29 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید مجید فیلی

مجید فیلی از نظر اخلاقی و شجاعت بی نظیر بود، چنان که در گشتهای شبانه جهت شناسایی نفر اول بود و هیچ ابایی از مرگ نداشت.

روزی از مرخصی روزانه بر می گشتم که دیدم مجید کنار سنگر نشسته و مشغول تمیز کردن اسلحه ای است. بهش گفتم: «مجید این تیربار کجا بوده؟». گفت: «یکی از بچه ها به وسیله همین تیربار گلوله آر.پی.جی را در هوا زده و به او مرخصی تشویقی داده اند و حالا نصیب من شده است. می خواهم امشب با این تیربار چنان محشری به پا کنم که خواب از چشمان بعضی ها ربوده شود». به او گفتم: «مواظب خودت باش، من هم از تو حمایت می کنم». آن شب غوغایی به پا کرد که هیچ وقت فراموش نمی کنم.

یکی از بچه های رزمنده همیشه به مجید می گفت: «اگر بگویند کسی تیر به سرش خورده، مطمئنم تو هستی» و مجید به او پاسخ می داد: «ما سعادت دیدار حق را نداریم».

یک روز به او گفتم: «تا کی می خواهی اینجا بمانی؟». در جوابم گفت: «تا زمانی که سعادت دیدار حق نصیبم شود».

آن روز بعد از ظهر، مجید آواز حزن انگیزی می خواند. وقتی صدایش را شنیدم، او را نزد خودم آوردم و به چهره او نگاه کردم. متوجه شدم که مجید مثل همیشه نیست. بسیار نگران شدم، آخرتازه از مرخصی شهرستان آمده بود. بهش گفتم: «قضیه چیه؟». گفت: «می ترسم ناراحت شوی». گفتم: «مگر تا حالا ناراحتی مرا دیده ای؟».

یکباره اشک در چشمات حلقه زد، تا حالا گریه او را ندیده بودم، من که نمی دانستم در مرخصی به مجید چه گذشته بود، از او خواستم با من حرف بزند و او لب به سخن گشود و گفت: «این بار پیش تمام فامیل رفته ام و از همه آنها خداحافظی کرده ام. هر کس هم از من دلخوری داشته، از دلش در آورده ام ولی نگران مادرم هستم. مثل اینکه این سفر، سفر آخرم است و دیگر بر نمی گردم. از تو خواهش می کنم تمام یادبودهای من، از کیفم گرفته تا دیگر وسایلم را برداری و به خانواده ام تحویل بدهی، من فردا صبح دیگر نیستم».

‏گرچه جبهه بود و هیچ کسی سرنوشت خود را نمی دانست ولی گویا به او الهام شده بود. بهش گفتم: «در آن دنیا شفاعت مرا می کنی؟». او گفت: «من خود نیز نیاز به شفاعت دارم».

فردا صبح زمانی که صدای تیربار او خاموش شد، متوجه شدم دیگر جواب آتش عراقیها را نمی دهد. اسلحه ام را گذاشتم و به طرف سنگر مجید دویدم، از پشت سرش او را دیدم که در کف سنگر نشسته است. اول فکر کردم واقعاً نشسته و اتفاقی برایش نیفتاده است. ‏ولی رو به رویش ایستادم دیدم صورت او خون آلود گشته و تیر به سر او اصابت کرده است. آن موقع بود که تمام حرفهایی را که دیروز زده بود در ذهنم مرور کردم و گریستم. آری او خبر داشت که چه اتفاقی خواهد افتاد و آن دیدار آخر ما بود.

راوی: «همرزم شهید مجید فیلی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سالروز ولادت امام هادی (علیه السلام)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




26 مرداد سالروز ورود آزادگان به کشور




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




«... سلام علیکم، برادر سنی بفرمایید». این صدایی بود که من از پشت دیوار شنیدم. با تعجب و قدمهای فوق العاده آهسته، خود را نمایان کردم. نگاهم به جمعیت کثیری افتاد که دور او نشسته بودند و با جملهای که گفت، تمام سرها به سوی من چرخیده بود. با احتیاط خاصی قدم بر میداشتم، دل به دریا زدم و به سمتشان رفتم. برخلاف انتظارم، زائران برایم کوچه باز کردند تا رفتم و کنار آن روحانی شیعه نشستم. جمعیت نزدیکتر آمد و زائران در کنارم نشستند.

حرم امام رضا (علیه السلام)

حاج شیخ خیلی مرا تحویل گرفت و طوری احوالپرسی میکرد که انگار چند سال رفیق بودهایم. پرسیدم: «مناظره میکنی؟». گفت: «بله». اینکه چنین با سرعت و بدون هیچ هماهنگی جوابم را داد، جا خوردم. گفتم: «شرطی دارم، تمامی استدلالهایت باید بر مبنای کتب معتبر اهل سنت باشد، اگر حق با تو بود که من شیعه میشوم ولی اگر حق با من بود، تو و تمام این جمع میبایست سُنی شوید». قبول کرد، پیش خودم گفتم: «علمای ما بدون هماهنگی به هیچ عنوان مناظره نمیکنند، اگر هم هماهنگی شود آنقدر شرط و شروط میگذارند تا عرصه بر طرف مقابل تنگ گردد». ضمن اینکه اگر تمام بزرگان مذهب ما در مناظره شکست بخورند، احتمال اینکه زیر همه چیز بزنند زیاد است، دیگر چه برسد به اینکه مسئولیت تغییر مذهب مردمی را هم به عهده گیرند. مهمتر از همه اینکه علمای ما به هیچ عنوان حاضر به مناظره در میان خیل مردم نیستند.

مناظره از ساعت حدوداً ۷ شب شروع شد و تا نیم ساعت مانده به صبح به طول انجامید. تمام اندیشه‌هایم درمورد بیسواد بودن طلاب و روحانیون شیعه نقش بر آب شد. من نجنگیده خود را پیروز میدانستم ولی وقتی به میدان مناظره آمدم، همچون سربازی بودم که به کوچه پس‌ کوچه‌های شهر فرار کرده و به هر جا میرود با بن بست مواجه می‌گردد. من هر چه اشکال وارد میکردم، حاج شیخ از نسخ قدیمی کتب خودمان پاسخ میداد و او هر چه می‌پرسید، من از این شاخه به آن شاخه میپریدم. بیشتر من سوال میکردم، از هر ترفندی استفاده کردم ولی بی‌جواب ماند. میفهمیدم که پیروزی در مناظره را از دست دادم، از آن لحظه به بعد فقط برای شکست نخوردن تلاش می‏‌کردم. گنگ بودم. چیزی برای گفتن نداشتم و در مقابل، تمام سوالاتی که من از قرآن مطرح میکردم را با استناد به صحیح بخاری و صحیح مسلم پاسخ میداد. خواستم به بهانهای از مجلس خارج شوم ولی گفتم پیامبر (صلی الله علیه و آله) را که قبول دارم. اگر پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرمود با اینکه حق را دیدی چرا به سویش نرفتی چه پاسخ بدهم؟ بگویم به خاطر تعصبات کورکورانه؟

در همان لحظه رو به حرم حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) ایستادم و «اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمداً‌ رسول الله، اشهد ان مولای امیرالمومنین و اولاده المعصومین حجج الله» را بر زبان جاری ساختم. الحمدالله که نجات یافتم. زائران به گرمی از من استقبال میکردند. همگی برای تبریک به سویم می‏‌آمدند و برخی میگریستند. به یکی گفتم: «من کسی نیستم چرا آنقدر مرا مورد احترام قرار میدهید؟». گفت: «تو راه یافته اهلبیت (علیهم السلام) هستی»... (ادامه دارد)

«ادیان نت»




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 25 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید مجید فیلی

شبی که پسر کوچکم که اسمش را مجید گذاشته ایم به دنیا آمد، مجید به خواب خاله اش می آید. خاله اش برای ما تعریف کرد که خواب دیده است که همه در خانه بودیم که مجید وارد شد و به خاله اش گفت: «زود باش عجله دارم می خواهم بروم». خاله اش سئوال می کند: «با این عجله کجا می روی؟». مجید بهش می گوید: «امشب خدا به برادرم پسری داده و من می خواهم به هم خدمتی هایم شیرینی بدهم، چون قرار است که اسمش را مجید بگذارند». به همین دلیل ما اسم پسرمان را مجید گذاشتیم.

مجید وقتی به مرخصی آمد، کفشهای ساق بلندی به پا داشت. بهش گفتم: «تو که از این کفشها نداشتی؟». او گفت: «تا دلت بخواهد از این کفشها در بیابانها ریخته است. کفشهایم پاره شده بود، این قدر امتحان کردم تا این یکی اندازه پایم شد».

مجید از اوضاع و احوال خرمشهر تعریف می کرد و می گفت: «ما بعضی از صحنه ها را می دیدیم ولی کاری نمی توانستیم بکنیم. حتی بعضی افراد را می دیدم که از بی حالی روی زمین افتاده اند، آنها را بلند می کردیم صد متر تا دویست متر می بردیم، ولی وقتی می دیدیم خودمان هم تاب و توان حمل آنها را نداریم، به ناچار آنها را رها می کردیم».

زمانی که مجید به جبهه می رفت و پس از گذشت مدت ها به مرخصی می آمد، به ما می گفت: «وقتی می خواهم به مرخصی بیایم خجالت می کشم. آخر زمانی که می بینم بچه های 10 الی 11 ساله در جبهه می جنگند، پیرمرد 65 سال در جبهه با کفار مبارزه می کند، خجالت می کشم بگویم بسیجی یا سرباز هستم. برای اینکه من بیست ساله هستم و وظیفه دارم که به جبهه بروم ولی بچه 10 ساله یا پیرمرد 65 ساله را که می بینم، نمی توانم خودم را هم ردیف آنها قرار بدهم».

یک بار خوابش را دیدم، زمانی بود که می بایست یک تصمیم مهمی می گرفتم. به خاطر فشار حاصل از وظیفه ای که پس از فوت پدرم در مقابل خانواده داشتم، می خواستم تصمیمم درست باشد. چند روزی بود که می رفتم گلزار شهدا و بالای قبر مجید می نشستم و با او حرف می زدم و می گفتم: «تو هم یک چیزی بگو، این کاری را که دارم انجام می دهم درست است یا نه، اگر تو بودی الان چه کار می کردی؟ بیا با هم مشورت کنیم. تو را به خدا یک طوری تصمیم خودت را بهم بگو»، و منتظر بودم که به خوابم بیاید ولی به خوابم نمی آمد. تا اینکه یک شب به خواب مادرم آمده بود و گفته بود: «به جلیل بگو آن موقع که بودم، تصمیم گیریها به عهده خودت بود. من نیز هر وقت هر چیزی بود به تو می گفتم، درست می گویی اما تو همیشه سر من شیره می مالیدی. حالا چه اتفاقی افتاده که به من احتیاج پیدا کردی؟ باشد اشکالی ندارد این بار نیز من به تو کمک می کنم. کارت را انجام بده زیرا ‏کارت درست است».

‏یک بار دیگر خواب مجید را دیدم که خیلی خنده رو و خوشحال بود و از اینکه  شهید شده بود، خیلی راضی بود و می گفت: «درست است که دلم می خواهد با شما زندگی کنم ولی اینجا جایم خیلی خوب است و خیلی راحت هستم».

 راوی: «برادر شهید مجید فیلی»





نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو