خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
یکشنبه 31 شهریور 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
هفته دفاع مقدس




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 31 شهریور 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالرحمن یاعلی مدد

یک روز به خانه عبدالرحمن رفتم. مادرش گفت: «عبدالرحمن به جبهه رفته و ما هم خبری از او نداریم، فقط می فهمیم که سوسنگر است». گفتم: «از چه ناحیه ای اعزام شده؟». گفت: «دانشجویان پیرو خط امام تهران به جبهه رفته است». گفتم: «من به آنجا می روم و او را پیدا می کنم». مقداری خوراکی بهم داد که با خودم برای او ببرم.

پیدا کردن عبدالرحمن کار سختی بود. به منطقه عباسیه رفتم، سپس به طرف راست سوسنگرد حرکت کردم. سوسنگرد هنوز دست عراقی ها بود. یک روز که لب رودخانه سوسنگرد با بچه ها نشسته بودیم، دیدم سه نفر با قایقی که در آن نشسته بودند، دارند به طرف عراقی ها می روند که منطقه را شناسایی کنند. خوب که نگاه قایق کردم، احساس کردم که یکی از آنها یاعلی مدد است.

قایق رفت و ما به انتظار ماندیم تا قایق از شناسایی برگردد. وقتی برگشتند به لب رودخانه رفتم. وقتی قایق ایستاد جلو رفتم، دیدم که یاعلی مدد است. با هم روبوسی و احوالپرسی کردیم. پرسید: «تو اینجا چه کار می کنی؟». گفتم: «مادرت برایت سوغاتی فرستاده تا به تو بدهم».

راوی: «همرزم شهید عبدالرحمن یاعلی مدد»





نوع مطلب : محبت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




امام زمان (عج)

سر می نهم به پای تو، یا صاحب الزمان / جان می كنم  فدای تو، یا صاحب الزمان

تقدیم می كنم سر و جان را ز فرط شوق / گر بشنوم صدای تو، یا صاحب الزمان

صد مرحبا بر آن كه گرفته است توشه ای / از روی دلربای تو، یا صاحب الزمان

آری، صفای مجمع سوته دلان همه / می باشد از صفای تو، یا صاحب الزمان

والله بر تمام سلاطین روزگار / دارد شرف گدای تو، یا صاحب الزمان

بیگانه است با همه بیگانگان تو / شد هر كه آشنای تو، یا صاحب الزمان

مشمول لطف حق نشود آن كسی كه نیست / مشمول او دعای تو، یا صاحب الزمان

از ارتكاب هر عملی قصد عاشقان / اول بود رضای تو، یا صاحب الزمان

شكر خدا كه با همه بی لیاقتی / دل های ماست جای تو، یا صاحب الزمان

ما  را برای روز جزا زاد و توشه ای / نبود مگر ولای تو، یا صاحب الزمان

كی می شود به دیده ما جلوه گر شود / رخسار حق نمای تو، یا صاحب الزمان

كی از كنار بیت خدا می شود بلند / آن صوت جانفزای تو، یا صاحب الزمان

بر این مریض جان به لب از درد افتراق / كی می رسد دوای تو، یا صاحب الزمان





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 29 شهریور 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالرحمن یاعلی مدد

از فرزند شهیدم هر چه بگویم کم است. او یکی از شاگردان ممتاز دانشگاه و زبانزد خاص و عام بود. بدون آزمون وارد دانشگاه شد و به ادامه تحصیل در رشته مهندسی عمران پرداخت. سپس در تربت جام در هیات هفت نفره واگذاری زمین، مسئول تقسیم اراضی بین مردم شد. فرزندم خیلی دوست داشت عدالت پیاده شود و سعی می کرد آنچه رضای خداست، انجام گیرد.

یک روز از مرخصی برگشته بود و ما تازه سهمیه 4 نفر کوپن شورا گرفته بودیم. وقتی دید ما سهمیه چهار نفر گرفته ایم، با ناراحتی بهم گفت: «چرا سهمیه 4 نفر کوپن گرفته اید؟ من که پیش شما نیستم، این کار صحیح نیست و باید سهمیه یک نفر کم شود». خودش به شورا رفت و سهمیه یک نفر را کم کرد.

پیکر فرزندم پس از شهادت در منطقه سوسنگر 5 ماه مفقود بود. تا اینکه یکی از دوستان، در همان منطقه خواب می بیند که جسد شهید یاعلی مدد و چند نفر از یارانش در منطقه سوسنگرد زیر خاک است. شهید به خواب دوستش می آید و می گوید: «این قدر دنبال من نگردید، من همین جا در همین منطقه هستم».

صبح که می شود برای پیدا کردن اجساد چند نفر به همراه دو لودر به منطقه می روند. چندین ساعت تلاش می کنند و جسدی پیدا نمی شود. یکی از راننده ها خسته می شود و دست از کار می کشد و بر می گردد. ولی راننده دوم به کار خود برای پیدا کردن اجساد ادامه می دهد تا اینکه بعد از ساعتها تفحص، یکباره راننده از بالای لودر پرت می شود و به زمین می خورد. افرادی که شاهد این ماجرا بوده اند به طرف راننده می دوند و راننده با حیرت می گوید: «درون بیل لودر را نگاه کنید». وقتی می روند و درون بیل را نگاه می کنند، می بینند چهار جسد است که یکی از آنها متعلق به عبدالرحمن بوده است.

راوی: «پدر شهید عبدالرحمن یاعلی مدد»




نوع مطلب : خواب شهیدان، نحوه شهادت، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 28 شهریور 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالخالق نامدارفرد

عبدالخالق در نقاشی و طراحی بسیار تبحر داشت و اغلب اوقات بیکاری خود را با نقاشی و طراحی می گذراند. حتی بعضی وقتها عکس مرا به زیبایی می کشید و به خودم می داد. وی به تاریخ نیز خیلی اهمیت می داد و بر روی در و دیوار و تمام دفترهایش تاریخها را می نوشت. یادم می آید او بیشتر عکس هایش را در بهشت صادق می گرفت و وقتی که از این کارش عصبانی می شدم، بهم می گفت: «انسان همین طور که به دنیا پا می گذارد، روزی نیز از این دنیا خواهد رفت». من در آن زمان زیاد متوجه حرفهایش نمی شدم تا اینکه او شهید شد و حالا می فهمم که عبدالخالق چه منظوری داشته است.

حدود 10 سال داشتم که یک روز می خواست از من عکس بگیرد. روسریم را در آوردم و آماده شدم. عبدالخالق با دیدن این عمل خیلی ناراحت شد و گفت: «بهتر نیست روسری را بپوشی؟». از او خواهش کردم و گفتم: «تو برادر و محرم من هستی و کس دیگری هم که اینجا نیست». ولی او گفت: «من به تو محرم هستم ولی کسی که عکست را ظاهر می کند که به تو محرم نیست». من حرف او را پذیرفتم و روسری را پوشیدم و او هم یک عکس زیبا از من گرفت.

یک روز یکی از بستگان بهم گفت که مادرت تلفن زده و گفته که با تو کار دارد، هر چه زودتر خودت را به خانه مادرت برسان. با شنیدن این حرف نگران شدم، با خودم گفتم: «این وقت صبح مادرم چه کاری می تواند با من داشته باشد؟» و از آنجایی که جوابی برای سئوالم پیدا نکردم فوراً خودم را به خانه مادرم رساندم. وقتی به نزدیکی خانه رسیدم جمعیت زیادی را دیدم که دور خانه جمع شده اند و در حال گریه و زاری بودند. به داخل خانه رفتم. ابتدا مادر بزرگم را دیدم و از او پرسیدم: «چه شده؟»، گفت: «مادر، مرگ حق است».

آن موقع بود که فهمیدم برادرم شهید شده است و همان لحظه بی اختیار به روی زمین افتادم. اولش شوکه شده بودم ولی وقتی به خودم آمدم تا شب گریه کردم. فردای آن روز به اتفاق بقیه اعضای خانواده برای دیدن پیکر مطهر او به بیمارستان رفتیم. هنگامی که صورت عبدالخالق را دیدم بسیار مظلوم به نظر می رسید. اگر فقط به صورتش نگاه می کردی اصلا معلوم نبود که شهید شده یا خواب رفته است. اما وقتی نایلون را از روی بدن او کنار زدیم بر روی سینه، شکم و کلیه او چند سوراخ عمیق به وسیله ترکش ایجاد شده بود.

من هر وقت در زندگی به مشکلی بر می خورم، به سر مزار برادرم می روم و با او صحبت می کنم. بعضی اوقات که از انجام کاری ناامید و مایوس شده ام، وقتی بر سر مزار وی می روم و از او کمک می خواهم، به طور معجزه آسایی مشکل مرا حل می کند.

حتی یک دختر خانمی هست که همیشه او را بر سر مزار برادرم می بینم. یک بار ایشان بهم گفت: «من هر وقت به مشکلی بر می خورم که کسی نمی تواند آن را حل کند، به این جا می آیم و از برادرتان می خواهم که شفاعت مرا نزد خداوند کند تا مشکلم حل شود و جالب است که تا الان همیشه مشکلاتم پس از مدتی حل شده است. من نمی دانم این شهیدان واقعاً چه جایگاهی نزد خدای متعال دارند که این گونه بهم کمک می کند». آن دختر خانم همیشه از من می خواهد که درباره عبدالخالق برای او صحبت کنم و من از برادرم و خوبیهایش برای او می گویم.

برادرم فرد بسیار مهربان و خوشرویی بود و به پدر و مادرم بسیار احترام می گذاشت. او همیشه به ما می گفت که پدر و مادرم را خیلی دوست دارم، چون آنها بر گردن همه ما حق دارند.

من قبل از شهادت ایشان چند بار خواب او را دیده بودم. یک بار خواب دیدم که ایشان پشت میله های زندان است و چند نفر دیگر نیز در کنار او هستند و ماموران یکی یکی این افراد را از زندان بیرون می آورند و اعدام می کنند. من از دور صدایش می زدم و می گفتم: «فرار کن آنها می خواهند تو را بکشند»، که ناگهان از خواب بیدار می شدم. حدود سه هفته بعد از این خواب بود که خبر شهادت او را برای ما آوردند.

بعد از شهادت برادرم، یک شب عبدالخالق به خوابم آمد. او را دیدم در حالی که لباس سفید بلندی به تن داشت و از سر کوچه به طرف خانه می آمد. وقتی بهم نزدیک شد گفت: «نگران نباشید، جای من بسیار امن و راحت است و همه چیز برایم فراهم است».

او همیشه به ما احترام می گذاشت و ما را نصیحت می کرد که به دیگران، مخصوصا پدر و مادرمان احترام بگذاریم. او با اخلاق خوب و مهربانی و نیکی با ما صحبت می کرد.

راوی: «خواهر شهید عبدالخالق نامدارفرد»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




امام زمان (عج)

روز و شب منتظرم تا که ز دلبر خبر آید

دلبرم از پس این پرده غیبت به سر آید

 

خلق گویند که آید٬ تو نخور غـصه ولیکن

ترسم آخـر به وصلش نـرسم، عمـر سر آید

 

بارالها، به دلـم نیست دگر تاب فراقش

چه شود کز کرمت این شب هجران به سر آید

 

همـچو یعـقوب نشستم سـر راهش من محزون

تا که از یوسـف گمگشته زهـرا خبر آید





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 22 شهریور 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالخالق نامدارفرد

پسرم عبدالخالق فردی با ایمان، مخلص، خوش رفتار و خوش کردار بود. بسیار به خانواده احترام می گذاشت و حتی بعضی اوقات کارهای خانه را انجام می داد. چون می دانست وضعیت اقتصادی ما خیلی خوب نیست، درس و مدرسه را رها کرد و کار می کرد. پسرم بیشتر درآمدش را به ما می داد و سعی می کرد کمک خرج خانواده باشد.

عبدالخالق در دروان انقلاب بسیار فعال بود و با دوستانش در تظاهرات و راهپیماییها شرکت می کرد تا اینکه انقلاب به پیروزی رسید. پس از پیروزی انقلاب اسلامی با کمک بسیجیان در محله ای که در آن زندگی می کردیم، نگهبانی می دادند و با حضور مستمر در مساجد فعالیتهایش را گسترش داد.

با شروع جنگ تحمیلی عبدالخالق در غیابم با وجود اینکه هنوز زمان خدمت سربازیش فرا نرسیده بود، به عشق جبهه رفتن دفترچه خدمت سربازی را گرفت و برای دفاع از کشور به جبهه رفت. او برای رفتن به سربازی، برای گذراندن دوره آموزشی به شیراز اعزام شد و پس از پایان این دوره در تقسیم بندی او را به اصفهان فرستادند. اما دلش نمی خواست به آنجا برود، برای همین بهم زنگ زد و گفت: «پدر می خواهم سربازیم را در بوشهر یا خوزستان بگذارنم، اگر کاری از دستتان بر می آید برایم انجام بدهید».

من فردای آن روز به اصفهان پیش فرماندهشان رفتم و با صراحت درخواست پسرم را با ایشان در میان گذاشتم. او نیز با روی خوش مرا پذیرفتند و گفتند: «نگران نباشید شما به بوشهر بروید من هم تا چند روز دیگر کارهای پسرتان را انجام می دهم و او را به بوشهر می فرستم». 10 روز بعد پسرم به بوشهر برگشت و حدود 13 ماه در پایگاه هوایی بوشهر مشغول خدمت بود تا اینکه در پایگاه هوایی گروهان قدس تشکیل شد و او داوطلبانه در این گروهان ثبت نام کرد تا به جبهه اعزام شود.

قبل از رفتن به جبهه یک روز پیشم آمد و گفت: «پدر، قصد رفتن به جبهه را دارم». در جوابش گفتم: «پسرم، جبهه جای هر کسی نیست، در آنجا شاید جان خود را از دست بدهی». گفت: «اگر لیاقتش را داشته باشم شهید می شوم و اگر هم لیاقت شهید شدن را نداشته باشم بر می گردم، به هر حال وظیفه ما این است که تا می توانیم به کشور خود خدمت کنیم».

چند روز بعد گروهان قدس که متعلق به نیروی هوایی بود به نیروی زمینی تحویل داده شد و کسانی که جهت رفتن به جبهه در این گروهان نام نویسی کرده بودند، برای گذراندن دوره آموزشی به شهر خرم آباد اعزام شدند. پس از یک ماه آموزش دیدن، برای مبارزه با کفار بعثی عراق به مناطق غربی کشور اعزام شدند. عبدالخالق بعد از 45 روز که در منطقه میمک به همراه دیگر رزمندگان اسلام با دشمن جنگیدند، برای گذراندن دوران مرخصی به بوشهر برگشت.

او برای ما تعریف می کرد که در میمک فاصله نیروهای ایرانی و عراقی بسیار کم است، تا جایی که آنها به تنها صدای گفتگوهای افراد دشمن را با همدیگر می شنوند، بلکه صدای ظرف شستن عراقی ها را نیز می شنوند. حتی اگر کوچکترین چراغی روشن شود برای نیروهای مقابل کاملا نمایان است و آنها باید بسیار مواظب باشند.

یادم می آید همان موقع من برای عبدالخالق ساعتی خریده بودم که شبها صفحه اش نور می داد، وقتی می خواستم این ساعت را به او بدهم، بهم گفت: «این ساعت روشنایی دارد و در آنجا استفاده از آن خطرناک است و نمی توانم آن را به دست ببندم». تمام خوردنیهای را که برایش می فرستادیم، بین دوستانش تقسیم می کرد و خودش لب به آنها نمی زد و می گفت: «آنها بخورند، انگار من خورده ام».

راوی: «پدر شهید عبدالخالق نامدارفرد»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4