خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شهید کیکاوس عاطفت دوست




نوع مطلب : تصاویر شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 23 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل رسول نژاد

در مقطع راهنمایی با اسماعیل همکلاس بودم. خصلتهای انسانی در وجود وی از همان ابتدا یعنی دوران قبل از انقلاب، مشخص بود. متانت، حوصله و رعایت مسایل شرعی و دینی شخصیتش را بارز کرده بود.

بعد از انقلاب در نیروگاه اتمی بوشهر به عنوان مسؤول اموال خدمات اداری اشتغال داشت. در آنجا نیز به امانتداری و سلامت کار وی همگی اذعان داشتند.

در یکی از روزها کارگران و کارمندان نیروگاه مانند همه روزها، با زدن کارت ساعت و پوشیدن لباس کار بر سر کار خویش حاضر شده و ساعتهای کاری خود را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتند که یکباره محوطه سایت (راکتورها و ساختمانهای مجاور آن) با صدای مهیب انفجار به خود لرزید.

هواپیماهای عراقی این بار تصمیم داشتند هر طور شده، تنها تأسیسات عظیم اتمی ایران اسلامی را برای همیشه با خاک یکسان کنند. موشکهای بکار رفته در این عملیات تجاوزکارانه، این بار تفاوت اساسی داشت، زیرا به محض برخورد با ساختمان های محکم و بتونی نیروگاه، خرابی جدی بوجود می آورد.

همه جا را گرد و غبار فرا گرفته بود و سایه ترس و وحشت چهره های کارگران و کارمندان را دگرگون کرده بود. سریعا به طرف محل انفجار حرکت کردیم. شهدا و زخمیها را از زیر آوار بیرون می کشیدیم. در میان آنها اسماعیل که هنوز زنده بود، بیرون آوردیم.

فوراً او را برای ادامه مداوا به بیمارستان سعدی شیراز انتقال دادند، اما میزان جراحت و سوختگی آنقدر زیاد بود که روح مطهرش توان ماندن در کالبد رنجورش را نداشت و مانند شهدای دیگر دعوت حق را لبیک گفت و به خیل شهدا پیوست.

راوی: «دوست شهید اسماعیل رسول نژاد»





نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین خاطره شهیدان، شهیدان و احکام دینی، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید غلامحسین عالی سنگری




نوع مطلب : تصاویر شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 22 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل رسول نژاد

آشنایی من با اسماعیل و خانواده اش سابقه طولانی دارد. از همان ابتدا ساده زیست، مهربان و جوانی پاک و مذهبی بود. عشق و علاقه اش نسبت به اهلبیت پیامبر (علیهم السلام) از وی فردی با شخصیت و متدین ساخته بود و بی قراریش به آن حضرات را با شرکت در مجالس روضه و مصیبت خوانی امام حسین (علیه السلام) و سایر مناسبتها جبران می کرد.

اسماعیل دوران خدمت سربازی را در کردستان و در آن شرایط بسیار سخت گذرانید و تکیه کلامش همیشه این بود: «همه شهید می شوند، اما من نه».

پس از پایان دوره سربازی برای امرار معاش و ادامه زندگی در نیروگاه اتمی بوشهر مشغول به کار شد. ‏آن روز من نگهبان اداره بودم که خبر دادند به نیروگاه حمله هوایی شده و تعدادی زخمی و شهید شده اند ‏و اسماعیل در میان زخمی هاست. آثار سوختگی بیشتر بدنش را فرا گرفته بود. پاهایش کبود شده بود و تنها جایی که سالم مانده بود، پیشانی او بود.

آنچه برای ما که همراهش بودیم، تعجب آور بود، روحیه بالا و صبر و استقامت او در برابر دردهایی که تحمل می کرد، بود.

‏برای ادامه مداوا، سریعأ او را به شیراز منتقل کردیم، اما دیگر فایده ای نداشت. جواب پزشکان متخصص، ناامیدی به همراه داشت.

لحظات وداع با مادرش برای ما که اطراف بسترش بودیم خیلی سخت و غم انگیز بود. گفت: «مادر، مرا حلال کن و زبانت را بیرون بیاور تا ببوسم». ‏تا اینکه سرانجام پس از تحمل درد بسیار، وعده حق را لبیک گفت و به آرزوی دیرین خود یعنی شهادت رسید.

راوی: «دوست شهید اسماعیل رسول نژاد»





نوع مطلب : استقبال شهیدان از شهادت، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، مجروحیت شهیدان، نحوه شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید محمود عباس زاده




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 21 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد خلیل خواجه ئیان

اتوبوس که سوار شدیم ۱۳ نفر از بچه های محل با هم بودیم. هر کس چیزی می گفت، خلاصه همهمه ای بود. می گفتم: «خلیل، تو گل سر سبد خواجه ئیانها هستی، اگر تو شهید شوی ما چه بکنیم؟». خندید و چیزی نگفت.

رفتیم جراحی و پس از آن وارد گردان مالک اشتر شدیم. بعد از ظهرها دور هم جمع می شدیم و حدیثی می خواندیم و صحبتی می شد. یک روز مانور داشتیم، خلیل آر.پی.جی زن بود. چون آر.پی.جی سلاحی سنگین بود و سینه اش را درد می آورد، از او خواستم اگر برایش ممکن است با کلاشی که دستم بود، عوض کند ولی قبول نمی کرد. حدود ساعت ۴ صبح برگشتیم. چون خرد و خسته بودیم، به محض این که رسیدیم خوابیدیم. نزدیک ظهر بود که از خواب بیدار شدیم. خلیل گفت: «برویم پوتینهایمان را بشوییم». او نظم خاصی داشت و همیشه تمیز بود و بعد از شستن پوتینهایش آن را واکس می زد، ما هم مجبور بودیم مثل ایشان این کارها را انجام بدهیم.

توی گردان عملیاتی که بودیم نیرو کم بود و ما در پد ۳ بودیم. یکی از بچه ها به نام آقای شاکردرگاه از مرخصی آمد و به خلیل گفت: «مادرت سلام رسانده و گفته ما ناراحت هستیم که چرا بدون خداحافظی رفتی، اگر می شود یک مرخصی ۴۸ ساعته بگیر و بیا تا ما ببینیمت». آمد پیشم و گفت: «می خواهم بروم». چون من مسؤول دسته بودم امضا کردم، شهید مجید بشکوه هم موافقت خود را اعلام کرد. در هنگام رفتنش، یکی از بچه ها گفت: «برامون دمپایی بیار»، من گفتم: «شربت ویمتو بیار» و یکی از بچه ها هم گفت: «ماهی سرخ کرده بیار». وقتی برگشت تمام اینها را با خودش آورده بود و بچه ها سریع (چون هوا گرم بود) شربت درست کردند. یک روز دم در چادر ایستاده بودیم، یکی از بچه ها به شوخی گفت: «خلیل آدم درستیه، حتما شهید می شه...».

یک روز ما به فاو رفتیم، آنجا جایگاهمان مشخص گردید. در آنجا سه سنگر وجود داشت، یکی از سنگرها متعلق به فرمانده گروهان بود. یک سنگر خلیل به همراه دو نفر دیگر و در یک سنگر هم من و شهید محمدی معاون دسته و یک سرباز بودیم. در واقع نزدیکترین دکل دیده بانی به خورعبدالله دكل ما بود. مرتب تیراندازی می کردند تا دکل را از بین ببرند، موشکهای کاتیوشا وحشتناک هم چون باران بر ما می بارید. وقتی آنها به جایی اصابت می کردند، آن وقت می فهمیدیم که چه شده، چون بدون صدا بود و بعد سنگر به شدت به لرزه در می آمد.

در جلوی سنگرمان کپر زدیم تا بتوانیم در آن نماز بخوانیم، چون سقف سنگرمان بسیار کوتاه و فقط در حد نشستن بود. من و آقای محمدی و سربازی که اهل جهرم بود به ساختن کپر مشغول شدیم. تابستان بسیار گرمی بود. خلیل هم مثل ما به فکر ساختن کپر افتاد. او عرق می ریخت و کار می کرد. محمدی به خلیل گفت: «اگر مهندس خواستی، خبر بده». وقتی ساختن کپر تمام شد، رفتیم دیدیم که درست نبود. گفتیم: «خلیل مگر ما نگفتیم خبرمون بده مهندسی کنیم...».

خلاصه یک روز قبل از شهادتش بهم گفت: «قرآنت را بده ببرم بخوانم و بعد بیاورم». قرآنم را بهش دادم. چون او دوست داشت قرآن معنی دار باشد. رفت به سنگر دیده بانی، روزها خبری نبود فقط شبها در آن جا نگهبانی می دادیم. هر روز یک جزء از قرآن را می خواندیم و خلیل تا روز شهادتش 19 جزء خوانده بود، بقیه اش را من برایش خواندم.

به محض این که محمدی و بچه ها که سوار لندکروز شدند و رفتند، هواپیمای دشمن دكل دیده بانی و اطراف آن را بمباران کرد. آمدم بیرون از چادر، گرد و غبار جاده را گرفته بود. گفتم: «وای، لندکروز پر از بچه ها بود، تار و مار شدند». به طرف لندکروز رفتم ولی دیدم که لندکروز به راه افتاد، خیلی خوشحال شدم که اتفاقی نیفتاده.

عمو جابر کلیه اش درد گرفته بود، خلیل که برده بودش پیش دکتر، برگشته بود. من هم رفتم توی سنگر پیشش. حدود ساعت 12/20 بود که اذان ظهر شد. رفتم وضو گرفتم، غذا هم آن روز مرغ و برنج بود. فرمانده گروهان آقای بهبهانی مهمان خلیل بود. من رفتم نماز خواندم، چون اگر ابتدا ناهار می خوردم، سنگین می شدم و نمازم به تأخیر می افتاد. خلیل هم رفت که چاقو بشوید. ما حدود ۴۰ نفر بودیم، بچه ها سفره انداختند و مرغ و برنج هم در سفره بود. اولین لقمه که خوردیم صدای انفجار آمد. گلوله بین سنگر ما و فرمانده گروهان خورد. خلیل دو متر آن طرف تر افتاده بود. گل و لای بیرون ریخت تو غذامون. اسماعیل خوشبخت گفت: «بریم تو سنگر، خلیل شهید شده». رفتیم توی سنگر خلیل، دو نفر از بچه ها هم آن جا بودند، فقط خلیل شهید شده بود.

رفتم کنارش، نوک چاقو هنوز توی دستش بود. موج انفجار پوست تنش را برده بود، به طوری که دل و روده اش مشخص بود. سرش هم ترکش خورده بود و دو نیمه شده بود، ولی از هم جدا نشده بود. هم چنین پای سمت راستش ترکش خورده بود. سینه و صورتش را بوسیدم و به یاد مظلومیت علی اصغر حسین (علیه السلام) زیر گلویش را هم بوسیدم و با آمبولانس به عقب بردیمش. یک روز بعد از شهادت خلیل، با شهید بشکوه و محمدی به سنگرش رفتیم، گوشت تنش در سنگر مانده بود. مانند شهید دستغیب به شهادت رسیده بود. همه ناراحت بودیم و گریه می کردیم.

راوی: «همرزم شهید محمد خلیل خواجه ئیان»




نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید عبدالعزیز عاشوری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو